نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و پنجم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت بیست و پنجم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل سه ماه ونيم از تاريخي که هما را بعقد خود در آورده اي ميگذرد واينطور معلوم ميشود که يارو زير دندانهاي نداشته ات خوب مزه کرده است که باين زوديها نميخواهي دل از ديدارش بکني و از چمن وصلش بيرون آئي .چه تصوّر کرده اي سيّدناسيّد،زني که بشوهر چندين سالۀ خود با يک جفت کودکي که از او داشت وفا نکرد بتو پير مرد زن وبچّه داري که قارتت رفته قورتت مانده چه وفا خواهد کرد؟! کسي که اين روزها جايش در صف اول نماز مسجد خالي است تعجّب آور است که برود دلباخته ي بيقرار زني بشود که چهارماه تمام شاگرد حسين خان ضربي و زهرا ده تيري بوده است؛درخانه ي آنها براي تاجر بچّه ها و جوجه مشديهاي پولدار شهر خصوصي ميرقصيده است.معروفه ي معلوم الحالي که اوصاف مبارکش در تصنيفهاي کردي به همه ي شهرها رسيده است قبل از آنکه بتواند شمعي در شبستان تو مومن مسجد نديده گردد چهار ديوار خانه ات را به تاراج رسوائي داده است.رقصش مال ديگران خواهد بود،عرقچينش مال تو. «به شما بگويم که غرض نويسنده اين نامه را به هرچه تعبير مي کنيد بکنيد،امّا فقط اطمينان کامل داشته باشيد که اگر اين زن درخود آب کوثر غسل کند وبعد از ان پيراهن از آيه هاي عزيز قران بپوشد من ان چشمي را که هـ ـوس ديدنش را داشته باشد با سيخ گداخته کور خواهم کرد .وتو که اب توبه بر سرش ريخته اي وبه گمان خود دامانش را از لوث گناه پاک کرده اي بدان واگاه باش،فرزند پيغمبر که سهل است،نعوذ بالّله خود ان حضرت هم باشي نميتواني پوست نجس والوده اين عايشه دوران وملعون خطا کار را از اتش جهنم برهاني.تو که عمري در نيکنامي جامعه دريده بودي نميدانستي ان شهرت نيکي که يکبار از دست برود ديگر هرگز بدست امدني نيست.عاقل را يک اشاره کافي است.همين وبس ديگر خودداني .» کلا را نامه را چنان ميخواند که خود نيز نميفهمد چه نوشته است تا چه رسد به انها که چشم به دهانش دوخته و گوش به بيانش فروخته بودند.امّا اين سخن درست نيست؛شنوندگان او،يعني سيّد ميران وهما از من منهاي نا مفهومش روي هم رفته چيزهايي که بايد بفهمند فهميدند.هما پيوسته رنگ مي گذاشت و رنگ برمي داشت.دستش را به گونه اش گرفته بود و در سکوتي خشم آلود گوش ميداد.وقتي که نامه به پايان رسيد با ناراحتي و دندان قروچه گفت: _معروفه آن خواهر بي همه چيز اوست! سيدميران خنده ي ساختگي کرد و براي آنکه زتک را از ناراحتي درآورد گفت: _هما تو سر اين بنده خدا چه بلايي آورده اي که اينقدر دلش پر خونست؟گويا هنوز ديگ غضبش از جوش نيفتاده است.ميخواهد از تو انتقام بکشد. _انتقام بکشد؟برود ارواح دمش سرش را بکوبد به ديوار!برود ازحسرت وحسادت دق بکند!آنروزي که من از او و اينگونه توپ و تلاشهايش مي ترسيدم و از خانه بيرون نمي آمدم تو شوهرم نبودي.امّا حالااگر روزي روزگاري در جائي او را ديدم چيزي با همين لنگه کفش در بغـ ـل گوشش خواهم گفت.مرديکه ي پست! _او بايد خيلي هم ابله باشد،اينطور به نظر من رسيده است.همه چيز را ديده بوديم جز حسادت مردهارا،آن هم با اين شکل شريرانه.کسي که رگ مردي دارد از در نامردي وارد نمي شود. هما نامه را قاپيد،ريزريز کرد و در آتشخان سماور ريخت که فوراً شعله آن بالا زد.درهمين موقع از باغ براي آنها دو طبق توت آوردند.آوردگان،باغبانان شريک الملک آنها در باغ سراب بودند،سيدميران دستور داد که يکي از آنها را که توتش تميزتر بود و دور طبقش برگ چيده بودند زمين نگذاشته به در منزل ياور رئيس اموراداري تيپ ببرند.ديگري را نيز ميان همسايه هاي خانه قسمت کرد.ضمناً،يک نکته ي خوشمزه که بعدها جزو قصه هاي گفتني خانواده شد اين بود که همانروز صبح،بيژن،وقتي که پدرش در ايوان مشغول قسمت کردن توتها بود،آمد و صنّار خرجي روزانه اش را از وي گرفت و طبق عادت،بي معطلي بيرون دويد تا به مصرفش برساند.طولي نکشيد که به حياط برگشت.گوشه ي دامنش را بالا گرفته بود و در قيافه اش آثار ناخشنودي خوانده ميشد.مادرش صدايش زد و در دامنش نگاه کرد.بچّه پولش را داده چه خريده بود،توت!اول به او تشر زد و بعد خندان لب دستش را گرفت و دور حياط گرداند تا هوش و نبوغ پسرش را که شايان اسفند دود کردن بود به همه نشان بدهد.بيژن نتوانست بگويد که تقصير او در اين شاهکاري که زده بود جز اين نبود که بي اراده در چشم توت فروش دوره گرد نگاه کرده وهمين باعث شده بود که مردک طبق روي سرش را زمين بگذارد،صنّار او را از دستش بگيرد،چنگي توت در دامنش بريزد و برود. باري،هنوز دو روز از اين ميان نگذشته بود که دوباره به همان شکل اوّل نامه اي به خانه انداختند.اين يکي را خود سيدميران که صبحها خيلي زود بيدار مي شد در دالان پيدا کرد.از اين بي ادبي و مزاحمت گستاخانه ناراحت گرديد ولي پوزخند زد.او طبيعت مردان را داشت و در برخورد با حوادث هرگز به راههاي تسليم يا چاره هاي منفي تن در نميداد.هنگامي که به اطاق آمد و به نماز ايستاد،با همه ي ظاهرخونسردانه اي که به خود گرفته بود زن زيرک احساس کرد که باز هم بايد موضوع نامه اي درميان باشد.در همان حال دست در جيب جليقه اش کرد و پاکت را بيرون آورد: _ميدانم جز فحش و ناسزا که لايق ## و کار خود اوست نه چيزي دارد که بگويد و نه عقل و ادبش اجازه ميدهد.او دارد ميسوزد،همين دل مرا خنک مي کند.آنگاه بي آنکه منتظر دستور شوهر باشد از پنجره رو به حياط کلارا را تازه از خواب برخاسته ازتخـ ـت به زير مي آمد صدا زد.سيدميران مي خواست مانعش شود،در پنجه ي پرصلابت نماز گير کرده بود.هما برخلاف آنچه که وانمود مي کرد،البته از اين نامه پرانيهاي خصمانه خوشش نميآمد؛امّا اگر چنانکه تجربه نشان داده بود در شوهرش اثر معکوس مي بخشيد و او را نزد وي عزيزتر و شيرين تر مي کرد،چه ضرر داشت،آنقدر مي نوشتند و در دالان مي انداختند که خودشان خسته مي شدند.تصادفاًاين نامه را قبل از سيدميران آقاجان نيز ديده بود،منتهي به ملاحظه ي بعضي چيزها خود را به نديدن زده بود.او و زنش خورشيد از وقايعي که دردور و بر خانه ميگذشت چيزهاي بيشتري ميدانستند که هنوز به گوش خود سيدميران نرسيده بود؛درهمان روز،نامه اي نيز به خط درشت تري روي يکي از جرزهاي سرگذرچسبانيده بودند که سرتاپا در هجو اين مرد،و زن زيبا روي نجيب نمايش بود.بهرحال،نامه ي اين باري نيز،همانطور که هما حدس زد،از لحاظ فحش و ناسزا دست کمي از اولي نداشت.منتهي چيزي که بود،عوض زن،اين بار خود سيدميران را هدف قرار داده بود.او را به اصطلاح اهل محل صوفي صحنه و دزد کنگاور ناميده بود که به خاطر مصلحت روزگار و فريب مردم جاي مهر به پيشاني مي گذاشت،به زيارت کربلا و مشهد مي رفت،اما در خانه اش انبار انبار گندم احتکار مي کرد؛يا اتکا به تيپ شهر و مقامات شهرداري آب درياچه ي سراب را براي خود مي دزديد؛وچه وچه. سيدميران اين ياوه گوئيها را نيز با پوزخند رد کرد.قسمت آخر نامه که گفت تا دخترش دوباره بخواند چنين بود: «عشق پيري چنان پرده ي ضخيمي روي چشمانت کشيده است که آن گودال عميقي را که از ننگ و بدنامي پيش پايت کنده شده است نمي بيني؛ياشايد مي بيني اما به کلي قيد شرف و آبرو را زده اي.اگر حدس من در اين قسمت به خطا نباشد قين دارم که قيد جان را نزده اي؛زيرا آن کسي که به خاطره ارضاي ديو شهـ ـوت آبروي چندين ساله را زير پا مي گذارد گفتگو ندارد که بيش از هرچيز دوستدار جان خويش است.لازم نيست به تو بگويم من کي هستم و غرضم از نوشتن اين کلمات چيست.شايد شوهر او يا مرد متعصّبي از کسانش هستم و نمي خواهم پس از اين ننگي به زشتي اين زن را در روي زمين به چشم ببينم،شايد يکي از خاطرخواهان وهَمعِشرتان سابق او هستم که مدتي ترکش کرده و باز به يادش افتاده ام.هرکه هستم و هرچه مي گويم در هر حال بدان وآگاه باش که ميان من و تو کاردي هست که يکي از ما دونفر بايد آنرا بردارد.ظرف يک هفته و نه بيشتر از آن،از تاريخ اين نامه،خواه آن قحبه راضي باشد خواه نه،طلاقنامه اش را به دستش دادي دادي،ندادي آنچه که ديدي از چشم خودت ديده اي.همين و بس ديگر خود داني.» سيدميران با خونسردي ظاهري نامه را از دست دختر گرفت و گفت: _آن وقتها که با اين گستاخيها و اوباش بازي ها مردم را مي ترساندند روي بازارها کپر بود.اين آدم معلوم مي شود که هنوز به زمين سفت نشاشيده است تا به روي خودش برگردد.من امروز چيزي دستگيرش خواهم کرد. هما افزود: _عزيزجان برو شکايت بکن.اما اين را هم بدان که نامه را کسي ديگربراي او نوشته است،چون خودش اصلا سواد ندارد. سيدميران درحالي که از جا برمي خاست ونامه را در جيب کت صندلي افتاده اش مي گذاشت با تاکيدي تصميم آميز جواب داد: _شکايت مي کنم پس چه.پدرش را درمي آورم.حتي نويسنده اش را هم به زير مهميز استنطاق خواهند کشيد.پس من هم بردارم براي فلان آقا که زني خوشگل در خانه دارد بنويسم که اگر به فاصله ي سه روز او را طلاق نداد در خيابان کارديش خواهم کرد و با اين ترتيب اميدوار باشم که تهديدم به نتيجه خواهد رسيد. هما_آري من هم موافقم.اين مردک نمي داند چه بايدش کرد.مثل سگ به عوعو افتاده است. سيدميران_همچنين چخش مي کنم که دمش را بگيرد لاي پايش و دبدر رو!مگر اينجا شهرهرت است.همين حالا ميروم و نامه را ميگذارم روي ميز رئيس نظميّه.چطور بلدند روي يک مامور ريقماسي که مگس در دهانش مي ميرد و به خاطر يک کلمه حرف هوائي،که آنهم في الواقع معلوم نيست حقيقت داشته است،براي يارو کتابفروش بدبخت پاپوشي بدوزند و بفرستنش آنجائي که قائم مقام رفت و برنگشت؛امّا بلد نيستند توي دهن همچين لات الدرم گوئي بزنند؟!بااينکه خودشان ميدانند که صنف ما کاري به ندارد بعد از چهار ماه که از آن جلسه ي نانواخانه مي گذرد هنوز که هنوز است نمي خواهند دست از گريبان ما بردارند.حرف زور را ببين،رئيس تامينات به من مي گويد:به!درعهد سلطنت اعليحضرت قدر قدرت و اجتماعات؟!_همين حالا که از خانه بيرون مي روم يکراست به نظميّه خواهم رفت و اين نامه پران بيشرم را که غير از همان مردک دبنگ کسي ديگر نيست به سزاي بي ادبي اش مي رسانم.امّا تو بيخود کردي آن يکي را توي آتش انداختي.هرچند خود اين کافي است که براي او مايه ي هفت ديگ شير باشد.همين حالا،همين حالا. عجب آدم رذل و بد پيله ايست هان! حالاست که ميفهمم تو در خانۀ يک چنين ناکسي چه ميکشيده اي. با اينوجود سيد ميران از در خانه که بيرون رفت در تصميم خود سست گشت. حوصلۀ بنظميّه رفتن و شکايت کردن و توي کِش وا کِش افتادن را در خود نديد. تصادفاً در آن هفته گرفتاريهاي او نيز اندک نبود. و از طرفي، در حقيقت وقتي خوب فکرش را ميکرد موضوع چندان مهمّي نبود که باهم سلام و عليک و سابقۀ ارادتي داشتند در خيابان ديد در گوشۀ قهوه خانه يا جاي دِنج ديگري موضوع را بطور خصوصي باوي در ميان بگذارد و هر کار که او صلاح دانست آنرا بکند. بگرفتاريهاي او مرگ کربلائي عبّاس را نيز بايد افزود، که بطور خاموش و بيسروصدا و بي آنکه حالت بيماري داشته باشد روز بعد با همان نرمي که کسي را خواب در ميربايد فوت کرد. پيرمرد مانند سلمان پارسي، گوئي از مرگ خودش خبر يافته بود. عصر همانروز با شتاب و داهرۀ تأثّرانگيز و عجيبي سيد ميران را باطاق خود طلبيد و از وي خواست که هر چه زودتر برود و پسر عاق کرده اش عسکر را ببالينش بياورد. لازم بگفتن نيست که سيد ميران در اجراي خواهش کربلائي که ميخواست پسرش را حلال کند لحظه اي درنگ و ذرّه اي کوتاهي نمينمود، امّا افسوس و تأسّف که عسکر پيدايش نبود. در همان موقع که پيرمرد هفتاد ساله از شدّت پشيماني و غم فراق در تاريکي اطاق ميگريست نه تنها سيد ميران و اغلب همسايگان مرد و زن خانه بلکه ميرزا نبي و پاشا خان آسيابان و جمعي ديگر از دوستان و آشنايان دور و نزديک با شتابي غيرقابل توصيف تمام شهر و حومه را در پي مرد سر به نيست شده گشتند و زيرو رو کردند، هيچ نشاني نه از او و نه از زنش نتوانستند بدست آورند. بهرحال پيرمرد پسرش را بخشود و مرد. از مدّتها قبل اندوختۀ کوچکي داشت که بدست صاحبخانه اش سپرده بود و با اينکه همان موقعها بطور واضح باو گفته بود که آنرا براي روز مباداي خود بوي ميسپرد چون آنشب در اينخصوص اشاره اي نکرد سيد ميران مخارج کفن و دفنش را تا دينار آخر از جيب خود داد و سپرده را در همان کيسه چرميني که بود بي آنکه درش را گشوده يا دانسته باشد که چند است و چون، در حضور همۀ همسايه ها بنازپري گريان و بريان بازگرداند. شب جمعآ همان هفته بود. عصرش، سيد ميران و هر دو زن و عدّه اي ديگر از اهل خانه، برسم معمول محلّ، بعنوان اوّل شب جمعۀ مرده بسر خاک وي رفته بودند. در طول راه، چه وقت رفتن و چه برگشتن، هما هيکل دراز حاجي بنّا را ديده بود که با حالت تير خورده در شلوغي جمعيّت همه جا دنبال آنها بود؛ گاه ظاهر ميشد و دوباره مدّتي ناپديد، ميگرديد. او را که بشوهر نشان داده بود سيد ميران آهسته زير گوشش گفته بود: ــ بگذار هرچه مي تواند جاي پاي ترا لگد کند، غير از اين هيچ غلطي نخواهد کرد. همانشب پس از بازگشت آنها از سرخاک، هما شانزده متر پارچۀ پرده اي از چيت آب نکشيده را که شوهرش خريده بود باز کرد تا موقّتاً دور تخـ ـت بزند و از آن شب در حياط بخوابند. دو ساعت از شب مي گذشت. ازبيرون خانه آواي تابستان در صداي يخ فروش سرگذر که مردم را بخريد کالاي خود دعوت ميکرد بگوش ميرسيد. سيد ميران شامش را خورده بود و در ميان يکي از پنجره هاي اطاق بزرگ نشسته با سيـ ـگار لاي انگشتش صحنۀ کاروانسرا مانند حياط را تماشا مي کرد؛ ظاهراً اينطور مينمود ، امّا در حقيقت بهمان مردک جاهل و بيمعني و منطق ميانديشيد که ممکن بود في الواقع روزي زحمتي برايش فراهم بکند. در همان لحظه خورشيد خانم در ايوان اطاق خود و نقره جلوي زيرزمين جُل و پلاس گسترده آماده خوابيدن بودند. آهو که تازه از خستگي سر خاک بيرون آمده بود روي تخـ ـتخواب بزرگ مشغول بستن پرده بود. ناگهان صداي ضربۀ هولناکي که از شکستن و فرو ريختن يکي از شيشه هاي اطاق پنج دري بلند شد حياط خواب آلوده را بلرزه درآورد. همسايه ها همه سراسيمه گرديدند. خود سيد ميران که چرتش پاره شده بود برخاست و سنگي را که در درگاهي افتاده بود برداشت. هنوز از پنج و شش اين نکتۀ غريب که آنرا کي و از کجا و بِچِه جهت پرتاب کرد بيرون نيامده بود که دو پاره آجر ديگر پشت سرهم وارد حياط شد؛ اوّلي به تخـ ـتخواب کوچک خورد دو نيمه شد و دوّمي در حوض افتاد. آهو با حالتي واچرتيده و هراسان پرده را رها کرد. مهدي را که روي لحاف خوابش برده بود شتابان بغـ ـل زد. دست بيژن را گرفت و مثل چيزي که سيل يا حريق بي اماني در پشت سر دارد بايوان دويد. همسايه هائيکه در حياط بودند هر يک در جائي پناه گرفتند ؛ خانه را داشتند سنگ باران ميکردند. در فاصله اي کمتر از يکدقيقه شايد بيش از بيست سنگ بزرگ و کوچک و پاره آجر بحياط پرتاب گرديد که غالب آنها بضلع شرقي حياط. يعني طرف اطاق پنج دري ميخورد. و از اينجا معلوم مي شد که پرتاب کننده در کوچه يا روي يکي از بامهاي مقابل مَقَر گرفته بود. خورشيد خانم باضافۀ خود سيد ميران با پاي برهـ ـنه بيرون دويدند تا قبل از آنکه مجرم تجـ ـاوزکار بگريزد دستگيرش سازند، امّا در کوچه تا خود سرگذر مطلقاً کسي ديده نميشد. آنشب در بُهت و وحشت همگاني سپري شد. صبح روز بعد يکي از دکّانداران سرگذر در خانه را زد، خود سيد ميران را خواست و آهسته کاغذي را بوي نشان داد که ميگفت برايش بِجِرز نبش دکّان او چسبانيده اند، بار دوّم بوده است که اينکار را کرده اند و او هر دو بار قبل از آنکه کسي متوجّه نوشته اش شده باشد آنرا کنده است. همچنانکه در کوچه ايستاده مشغول حرف زدن بودند سيد ميران چرخيد و عين هماني را که مرد آورده بود يکي روي جِرز در حياط خودشان مشاهده کرد. خشم و کينه مثل زهري قاتل در يک لحظه وجودش را خورد و بُريد و سوزاند. داستان عجيبي بود. و با اينترتيب او ديگر نميتوانست موضوع را جدّي نگيرد. خونسردي و بي اعتنائيش که ممکن بود به ترس تعبير شود هر لحظه مردکِ بي پروا و ناراحت را جري تر مي کرد. آن نامه را نيز کند و در جيب گذارد و پيش از آنکه صبحانه اش را بخورد بقصد شکايت راه کلانتري ناحيه را در پيش گرفت. در اين شکايت اگر او مدرک محکمه پسند يا دليل روشني بر مجرميّت حاجي بنّا که همان روز ببازجوئي احضار شده بود در دست داشت شايد ميتوانست برايش مايه اي آب بگيرد و روانه زندانش کند. امّا چون چنين نبود غير از چند روزي آمد و رفت و صرف وقت و پول که طبيعةً لازمۀ کار بود چيزي عايدش نگرديد. خود او در دو سه برخوردي که در کلانتري با حاجي پيدا کرد و همچنين از قيافه هاي تهديد آميزي که مردک دور از چشم پليس برايش گرفته بود، با وجود انکارهايش يقين حاصل کرد که طرف غير از همان خود او کسي ديگر نيست. با اينوصف در خانه هر کي حرفي مي زد و احتمالي ميداد که آدم نميدانست کداميک را باور کند. آهو از اينکه جان و مال و آبروي شوهرش در معرض خطر جدّي قرار گرفته بود البتّه نمي توانست خوشحال باشد. و روي همين اصل هر وقت که مرد عازم بيرون رفتن از خانه بود باو سفارش جانانه مي کرد که مواظب اطراف خود باشد، شب زودتر به خانه برگردد و هيچوقت از کوچه هاي تنگ و تاريک يا خلوت گذر نکند. ولي يک شادي باطني او در اين بود که شوهرش خواه ناخواه از کاري که با آوردن هما بدست خود داده بود پشيمان گرديده بود. در همين حيص و بيص ها يکروز مادر رضاخان آسيابان با او در مقابل مريضخانۀ آمريکائي برخورد کرده و با تبسّم هميشگي خود زبان به نصيحتش گشوده بود. سيد ميران در جوابش گفته بود: ــ پس موضوع سنگباران خانه بگوش شما هم رسيده است. با اين قضايا خيال شماها همگي آسوده باشد که من هرگز او را نگه نخواهم داشت. ردّش خواهم کرد، ولي طوري که مردم نگويند از آن مردک ترسيد. هما حتّي پيش از اينهم پايش در هوا بود. اين خبر دهان به دهان گشت و معلوم نشد از کجا نَشت کرد که عاقبت بگوش هما رسيد. امّا قبل از آنکه هيچگونه اقدامي از ناحيۀ سيد ميران براي طلاق زن بشود ماحَصَل کار اين بود که سرتاسر تابستان آنسال نه تنها او و هما بلکه آهو و بچّه هايش نيز از بيرون خوابيدن چشم پوشيدند. سيد ميران هميشه با بيم مبهمي که در دلش لانه کرده بود پيش خود ميانديشيد: ــ نکند کسي که آنشب پشت در اطاق بزرگ آمده بود همين حاجي ناکس بوده باشد. اين فکر بدتر او را سر درگم مي کرد. از نگراني که داشت روزها مطلقاً مانع بيرون رفتن هما از خانه مي شد. خود زن هم کم دستخوش واهمه نبود. اوّلين بار پس از قضيه ي سنگباران که احتياج به آب پيدا کرد خود سيد ميران مجبور شد تا دم حمـ ـام همراهيش کند. نزديک ظهر نيز به دنبالش رفت و نيم ساعتي در آن حدود خود را به قدم زدن و سيـ ـگار کشيدن و فکر کردن مشغول کرد تا زن از حمـ ـام بيرون آمد او را به خانه آورد. از همسايگان محله ي فيض آباد يک بار نيز زني پيش هما آمد که با شيوه ي استادانه و پنهاني حامل پيغام حاجي بنّا بود. مرد بي زن مانده از بي وفايي و سنگدلي مادر بچه هايش که کودکان دستگيرش را ول کرده و رفته بود شکايت ها داشت. او را به زندگي مجدد پس خوانده بود. امّا هما سفير حسن نيّت وي را با قطعي ترين جواب ها را رد کرد. نگراني سيد ميران تنها از بيرون خانه نبود، از اندرون هم خاطرش آسوده نبود. در ميان همسايه هاي مرد خانه داريوش برادر حاجيه با آن صورت صاف و بي مو، چشم هاي براق و سر و زلف آراسته اي که داشت اسباب خيالش را فراهم کرده بود.اي پسرک فُکُل کراواتي که پيش از آن هر چه بخواهي به نظر سيد ميران جوان مؤدب و سنگيني مي آمد اينک از وقتي هما در چار ديوار حياط خانه پيدا شده بود از خود ناراحتي هايي آشکار مي کرد که خواه ناخواه انسان را به فکر فرو مي برد. البته اين فقط پندار سيد ميران بود نه ## ديگري، زيرا مرد سالمند علاوه بر آن که شوهري کرمانشاهي بود، از يک طرف در اثر مهر و علاقه ي بي پايانش به زن جوان، و از طرف ديگر به علت تفاوت فاحش سني و عدم تناسبي که از هر لحاظ ميان آن دو وجود داشت و بالاخره اينکه هنوز آن اطمينان و اعتماد لازم را به او پيدا نکرده بود، خواه ناخواه نمي توانست از بد گماني دور باشد. براي او با همه خوش قلبي ذاتيش بعيد مي نمود که جواني خوش صورت و خوش پوش که مسلمان بود اما نه نماز مي خواند و نه روزه ميگرفت، عرق نمي خورد ولي سر پا مي شاشيد، به زن جوان و خوشگلي مثل هما نظر نداشته باشد.اگر چنين نبود چه دليل داشت که هر روز در خنکاي دم غروب صورتش را اصلاح کند، موهايش را شانه بزند، ميان درگاه درگاهي اتاق لم بدهد و به بهانه ي خواندن کتاب، حياط و به خصوص اتاق پنج دري را از گوشه چشم زير نظر داشته باشد؟ يا زير لب آواز بخواند و سوت بزند؟ در اين مورد تخم بد گماني چنان در درون وي ريشه گرفته بود که يکدل فکر مي کرد کسي که نيمه شب دو سه بار به قصد هما پشت در اتاق او رفته بود نه دزد و نه حاجي بنّا بلکه همين داريوش سر به زير و به ظاهر بچه اما در اصل رند و تودار و فريبکار بوده است. يک روز بعد از ظهر در اوج گرماي روز، هما براي کشيدن آب به سر چاه آمده بود. در حياط از زور گرما جز ناله ي زنجره ها و وز وز زنبور هاي درشت و ترس آور که عصباني شده بوند نه صدايي بود و نه آمد و رفتي.همسايه ها همه در اتاق هاي خود خزيده بودند و هر يک در حدود وسايل خويش به نحوي با حرارت طاقت فرسا کلنجار مي رفتند. سيد ميران از پشت حصيري که تازه خريده و براي جلوگيري از آفتاب جلوي پنجره هاي اتاق زده بود بود نظاره مي کرد. به محض اين که صداي چرخ چاه بلند شد داريوش با زير پيراهن رکابي و شلوار خانه ي سفيد مچي در حالي که يک حـ ـلقه از زلف مشکي تابدارش را روي پيشاني انداخته بود کوزه به دست به سر چاه آمد.قبل از آن او هرگز سابقه نداشت که از چاه خانه آب بکشد يا در کار هاي جاري به مادرش کمک بکند. همان طور که مشغول کشيدن آب بود سر برگداند و با برق دندان طلاي خود از روي پستان تبسم بازي نثار وي کرد، از آن تبسم ها که حتي در دوران شهد و شکري پيش از عقد نسبت به خود او دريغ کرده بود. و در همان حال چون به صرافت کار نبود و به گرداندن چرخ ادامه مي داد دَلو که تا آخرين نقطه ي خود بالا آمده بود از روي چرخ برگشت و بي رو در بايستي و تعارف همه ي آب داخل خود را روي سر او خالي کرد.هما جيغ کوچکي کشيد، چرخ چاه را رها کرد و با حالتي زنانه و اطوار آميز خود را پس کشيد. دَلو با سر و صداي تند و رسوا کننده دوباره به چاه برگشت. عده اي از همسايه ها از اتاق هاي خود بيرون سرکشيدند.آهو به ميان ايوان آمد تا ببيند کيست که به آن ترتيب از چاه خانه آب مي کشد. اين گونه بي بند و باري ها که از طرف همسايه ها به مرحله ي ظهور مي رسيد سبب شکسته شدن چرخ چاه، پاره شدن طناب و يا افتادن دَلو به چاه مي شد که بيرون آوردنش البته خالي از زحمت فوق العاده و دردسر نبود. زن چون ديد کسي جز هَووي خود او نيست که داريوش را لب چاه گذاشته و دست خالي و خنده کنان به اتاقش مي رفت به علامت نفرت با دست پو کش ذاشت، غري زد و برگشت. حالا اين سر و صدا يک طرف، بازي مسخره آميز خاله بيگم يک طرف. پيرزن از فوت کربلايي عباس به بعد به قول دخترش بوي حلواي خود را شنيده بود، چنان روي جُل پاره ي گوشه ي ايوان افتاده بود که گويي فقط منتاظر عزرائيل بود. در اين لحظه معلوم نبود در اثر چه معجزه اي ناگهان جان گرفته و با چشم هاي بسته از ميان ايوان تا وسط حياط نزديک حوض پيش آمده بود.يک دستش را لرز لرزان به شليته و تنبانش گرفته بود که نيفتد و دست ديگرش را به دم دهان، و به واهمه بيهوده ي اينکه گويا نوه ي پنجاه ساله اش در چاه افتاده است يک بند فرياد مي زد: - محمد حسين! محمد حسين! بالاخره دخترش خورشيد آمد و با خشمي تسليم آميز آستينش را گرفت و مثل يک کودک با خود به ايوان برد. وقتي هما با سر و روي تر، چادر و پيراهن خيس به اتاق برگشت، سيد ميران با خشمي پوشيده به او پرخاش کرد: - شوخي مي کردي يا حواست پرت شد؟ زن جوان سر برگرداند، خيره و سرزنش آميز در چشمان او نگريست. مثل چيزي که انتظار يک چنان بدگماني را نسبت به خود از جانب شوهر نداشت. با لحني که رنجش و وقار زنانه را به يک ميزان منعکس مي کرد پاسخ داد: - هر دو؛ هم حواسم پرت شد، هم ميخواستم با او شوخي کنم. لحظه اي مکث کرد و سپس افزود: - کسي که تا اين حد حساسيت مردي دارد يا به زنش بد گمان است، همسايه ي ناباب در خانه اش نگه نمي دارد. سيد ميران باز با دير باوري و عدم اعتماد پرسيد: - چطور؟ مگر اين پسر به تو حرفي زده است؟ هما بي آن که بيش از آن جوابي لازم بداند بدهد با تظاهر به رنجيدگي و با غمزهاي قهرآلود از وي روي گرداند. چادرش را که در دست گرفته بود روي صندلي ولُو کرد تا خشک بشود و بياعتنا بوجود شوهر و آتش بياماني که از بغض حسد در دلش برافروخته بود، در گوشۀ اطاق مشغول عِوَض کردن پيراهن تر خود شد. سيدميران با بيقراري هرچه تمامتر بالاي سرش ايستاده منتظر جواب بود. زن جوان پيراهن چيت گلداري را که تازه دوخته و زيب و زينت تن کرده بود بيرون آورد.  از حالت غيرقابل توصيف او در لحظۀ لخـ ـت شدن صحبتي نميکنيم. بازوان سفيدي که لطافت و نرمي فوقالعادهاش را چشم لمس ميکرد، رانهاي خوش برش و گلزده و تمامهيکل قلمي، متناسب و رؤياانگيزش، حتي براي شوهر، نه آنچنان بود که چشم از تماشا، دست از نـ ـوازش، و لب از بـ ـوسيدن سير بشود. پوست پلاتيني بدنش چنان شفاف و نازک بود که نور از آن ميگذشت و سرخي گلگون و شاداب حيات را از زير آن آشکار ميکرد. از آن اجناس عتيقه و نايابي بود که دست تصادف در مقابل يک گز چيت ناقابل بچنگ يهودي دورهگردي مياندازد. روح سبکشدۀ مرد مؤمن يک لحظه از عالم واقع بآسمان رؤيا پرواز کرد؛ از آن رؤياها که فقط شاعران و صاحبان ذوق لطيف قادر بِدَرکش هستند. و در چنين احوالي از انديشه و احساس، اولين بيت غزلي که از نظر او فشردۀ آرزوها، عوالم، و فلسفۀ هستي بود بدلش الهام گشت: «تو و اين نور مجسم پسر سيد نصرالله؟! پس بدان که بهشتت در روي همين کره خاکي خواهد بود.» با اينکه عصبي و اخمآلود بود تحسين زيبائي آن تابلوي جاندار گيج و از خودبيخودش کرده بود. بيشک اگر پراگزيتل در آخرين لحظهاي که از کار ساختن مجسمۀ ونوس ميپرداخت اندام اين پري را ميديد تيشه برميداشت و بيدرنگ مخلوق زشت خود را محو و نابود ميکرد تا چشم کسي بآن نيفتد. زيبائيهاي نگفتني اين پادشاهِ حُسن مثل سم روي اراده اثر ميکرد. مثل چيزي که فرصت تماشاي اندام زن اول و آخر در همان لحظه بچنگش آمده بود. بر باريکههاي نور آفتاب که از لاي درز حصير بدنش را ميل ميل و راه راه کرده بود با سوءظنّ وناخشنودي مينگريست. فکر اينکه در همان خانه، زير دماغ او، پسرک جُعَلّق و جسوري باشد که بگنجينۀ عزيزش چشم طمع دوخته باشد ديوانهاش ميکرد. وقتي که زن پيراهنش را عوض کرد، سيدميران باقدرت و تحکم يک شوهر باصلابت از وي پرسيد: - ميگم مگر بتو حرفي زده است؟ چرا رُک و راست نميخواهي آنچه هست بمن ابراز کني؟ هما همچنانکه نشسته بود گيسوان را بيکسو افکند و گفت: - من ميگويم فِ تو بايد بفهمي فرحزاد، ديگر از من چه ميپرسي! من از اين پسرۀ لوس و بيمزه که خودش را آدمي حساب کرده است خوشم نميآيد. از آن خواهر افادهاي و مادر قلنبهگويش مثل سگ از گدا بدم ميآيد. از اين ميترسم که روزي نتوانم جلوي خودم را بگيرم و در خانهاي که دست کمي از يک کاروانسرا ندارد با آنها درگير شوم. اينجا کجاست مرا آوردهاي؟ اينها کيستند بخانهات راه دادهاي؟! مرد با ارادهاي خشمآلود سر تکان داد و از لاي دندانهاي فشرده گفت: - بسيار خوب، همين امروز بآهو خواهم گفت که عذرشان را بخواهد. سگ گازگيرنده و همسايۀ بيحيا ضررشان بيشتر از نفعي است که ميرسانند. سيدميران بخوبي ميدانست که هما با حاجيه و مادرش ميانۀ خوبي ندارد. اينها کساني بودند همدل و همراز آهو؛ آنقدر که با او صميمي و يگانه بودند و احترامش را داشتند نقطۀ مقابلش عمداً بهما بياعتنائي مينمودند؛ از صحبت و همنشيني با وي دوري ميجستند؛ در اطاقهاي خود يا زير سايۀ درخت مو مينشستند کاهو ميخوردند و حرف او را ميزدند. در روز دعوا و پيشتر از آن، وقتي که آهو از موضوع عقد خبردار شده و بقول هما گريۀ در مسجدي راه انداخته بود، صفيه بانو پشت سر او حرفهاي درشتي زده بود که زن جوان عيناً همه را شب کف دستش نهاده بود. تصميم ناگهاني و بدون مقدمۀ سيدميران براي آهو که همان شب از موضوع باخبر گرديد نتوانست مايۀ تعجب نشود. او در حقيقت بُهتش زده بود که گوشهايش چه ميشنود. اين خانواده همداني چهارسال بود که باصفا و صميميت هر چه زيبندهتر در خانۀ آنها اجارهنشين بودند. در اين مدت هميشه کرايۀ خود را پيشپيش ميدادند. مردماني بودند مرتب، تميز، وظيفهشناس و گذشته از آن دردبرس، بيتوقع، بيتکبر. درست است که در زندگي اجتماعي نيکوترين مردمان کساني هستند که بکار ديگران کاري ندارند، اما فراموش نميکنيم که غريزۀ اجتماع فقط و فقط برپايۀ همکاريهاي متقابل استوار است. وقتي که براي آهو يا هر يک از همسايههاي ديگر خانه گرفتاري فوقالعادهاي پيش ميآمد، ناخوشي، زايمان و غيره، اين مادر و دختر مهربان چنان دلسوزي بيشائبهاي از خود نشان ميدادند يک پا حکيم بود. سَقّ بچه يا ناف افتادۀ حتي مردان را برميداشت. قولنج ميگرفت، گوش و گلو جا ميانداخت. گوش تيغ ميزد، که اين يکي را باضافه چند جور درمان چشم بآهو نيز ياد داده بود. اگر اين زنِ کارساز و دوا درمانهاي ثمربخشش نبود معلوم نبود کچلي بيپير چه بروزگار طفل پنجساله خورشيد، محمدحسين، آورده بود. و تعجب اينجا بود که علاقۀ سيدميران باين زن موخاکستري شوخ و ظاهراً بيغم که محيط خانه از وجودش رنگ شادي بخود ميگرفت بيش از هرکس ديگر بود؛ با او شوخي زباني داشت. پسرش داريوش را نيز جاي فرزند خود ميدانست. با اين کيفيات يک چنان تصميم بيمطالعهاي از ناحيۀ مرد او نميتوانست بيعلت باشد. آهو در اين مورد شوهر را سؤالپيچ کرد اما اصرارش بيهوده بود؛ سيدميران باهمان لجاجت و سماجتي که براي بيرون کردن اين خانواده دوپا را در يک کفش کرده بود از دادن جواب روشن يا هرگونه توضيح اضافي خودداري کرد. موضوع از نظر مرد خاتمه يافته بود. با اين وجود آهو در اجراي دستور او شتاب ننمود. پر دور نبود يک يا دو روز ديگر از تصميم خود برميگشت يا اينکه اصلاً فراموشش ميشد. براي آنکه مطلب بگوش همسايهاش نرسد و باعث دلخوري و ناراحتي آنها نشود آهو در اينخصوص پيش هيچکس لب از لب نگشود. او بهتر از هرکس ديگر در خانه کينۀ هووي خود را نسبت باين مادر و دختر احساس کرده بود و اينجا هم بخوبي ميدانست که مايه را غير از همان او کسي آب نگرفته بود. آيا اين زن عيّار و آشوبگر براي عزيز کردنِ بازهم بيشترِ خود، بمرد زودباور و بياراده برگ نزده بود که داريوش عاشقش شده است؟ زنان حيلهگر بمرداني که حلقۀ سادهلوحي در گوش دارند از اين نعلهاي وارنه کم نميزنند. بخصوص اينکه هما ظهر همانروز لب چاه با يک حرکت ناپسند تقريباً مچ خود را باز کرده بود. آهو بي آنکه اين موضوع را خلاف واقعاً بزرگي بداند يا بخواهد از آن پيراهن عثماني براي وي درست کند، در همان هفتۀ اول آمدن هما بآنخانه، بوجود آمدن يک کشش دوجانبۀ عشقي را ميان او و داريوش کشف کرده بود. حتي يک صبح جمعه که او و هما در آفتاب مطبوع جلوي اطاق بانو ايستاده بودند و پسر در درگاهي کتاب ميخواند، آهو بخاطر يک وسوسۀ خوب يا بد دروني يا تأييد حدسي که زده بود خود را کنار کشيد و بکاري مشغول نمود. در اينموقع اول داريوش بود که زيرلب زمزمه کرد: - چه موهاي قشنگي! اينها را از کجا آوردهاي؟ هما مهدي را در بغـ ـل داشت. زيرچشمي نگاه ظريفي به وي کرد و با لفظي ملايم و مطبوع پاسخ داد: - موهاي من قشنگ نيست، چشمهائي که آن را ميبيند قشنگ است. آنگاه پسر چيز ديگري گفت که آهو نشنيد. زن جوان و زيرک بخاطر آنکه توجه ديگران را بخود جلب نکرده باشد با بچه بغـ ـلش باينسو آمد. لحظهاي بعد برگشت و با اعتراض آشکار باو گفت: - تا مادرت چه بگويد؛ بگمانم تو هنوز بوي شير از دهانت ميآيد. براي آهو معلوم نشد که جوان چه حرف نسنجيدهاي باو زد که اين جواب ناموافق را شنيد. بهرحال هما از دانائي که داشت، در آنموقع خوب ميدانست که با داريوش تناسب ندارد. با اين وصف در همان ايام که شايد کم و بيش يکماه بعيد مانده بود و هنوز بعقد سيدميران درنيامده بود، يکروز که مادر و خواهر پسر در اطاق آهو زير کرسي نشسته بودند، ضمن صحبت، هما دفعةً با لحني شوخيمانند اشاره و اظهاري کرد که صفيه بانو با بيپردگي خاص خود فوراً توي شاخش گذاشت: - من اگر بخواهم براي پسرم زن بگيرم چرا يک دختر چهارده سالۀ سوراخ نشده را بگذارم و بيايم ترا بگيرم که چهاردفعه سرخشت رفتهاي!؟ هرچه هم اين گيسها را توي آسياب سفيد کرده باشم آنقدر هست که بدانم خيار را بايد از سر جاليزش خود. از همۀ اينها گذشته، داريوش عوض يکزن حالا سه زن دارد که بايد آنها را نان بدهد. اين کشش و کوشش پنهاني ميان دو جوان که چيزي کاملاً طبيعي بود بعد از عقد هما تقريباً روبسردي و خاموشي گذاشت. تا آنجا که نکتهبينترين زن خانه نيز نميتوانست حرفي دربارۀ آنان بزند. با اينحال اگر خود زن بمنظور تحريک شوهر در پيشش فتنهانگيزي نکرده بود چه دليل داشت که سيدميران بخواهد بيآنکه کوچکتري بهانهاي در دست داشته باشد اين خانواده را جواب کند؟ آهو که اين موضوع را درست درک کرده بود عجالةً بهترين چاره را در اين ديد که بـ ـوسائلي ميان هما و همسايۀ قديمي و خوب خود رابطۀ صميمانهاي برقرار سازد و همچنانکه سفيده تخم مرغ شربت قند را از خاک و خاشاک آن تميز ميکند او نيز قلب آنان را از کينهها و بدفهميها که بيجهت يا باجهت آنجا ريشه گرفته بود پاک سازد. به پيروي از اين نيّت خيرخواهانه که بنظرش جز خوبي و خدمت هيچ بدي نداشت روز بعد نيمهشوخي نيمهجدي خود و هوويش را بکاهو-سکنجبين عصر در اطاق همدانيها دعوت کرد. در گفتگوي با آهو، هما خود را از علت و همچنين اصل تصميم سيدميران در جواب کردن اين همسايه کاملاً بياطلاع نشان داد؛ ضمناً دانست که از آن بابت هنوز چيزي بصفيه بانو گفته نشده است. آهو باو گفت که نه مايل بچنان چيزيست و نه اينکه روي گفتنش را دارد. در مهماني آن روز عصر ابتدا برادر حاجيه در خانه نبود.مادرش به اشاره آهو او را بيرون کرده بود مادر و دختر از صاحبخانه هاي خود به گرمي پذيرايي نمودند.همه اهل خانه احتياج خود را به خنده و شادي حس ميکردند در مدت ده روزي که از مرگ کربلايي عباس ميگذشت و غبار فرو نشسته عزا از در و ديوار و جسم و جان خانه جارو نشده بود.نازپري که تنها و بي ## مانده بود با زنجموره هاي تلخ خود هر روز يکي دو بار دل همه را به درد مي آورد.خوبيش در اين بود که آن روز از سر صبح بيوه داغدار در اتاقش را بسته و با بقچه خامه اش به منزل يکي از اقوام دورش رفته بود.براي آنکه چيزي کم گفته نشده باشد اين سابقه را نيز بگوييم که خود آهو با همه آنکه زن خانه دار و سنگيني بود به شادي و بيعاري گرايشي داشت.از اين لحاظ اگر مايه اش زياد نبود کم هم نبود.مانند هر خانم خوش ذوق و سليقه در صندوقخانه اتاقش داريه اي به ميخ زده شده بود که گاهگاه زنهاي خانه را به دور خود به شادي و دست کوبي فرا ميخواند.و هر چند سيد ميران مطلقا اطلاع نداشت اما آيا دو سه رنگ و آهنگ قابل پسندي که از مدتها پيش به اين طرف ياد گرفته بود با اين داريه بزند يک هنر زنان کامل به حساب نمي آمد؟علاوه بر اين همچنان که اطلاعش را داريم او با اجازه شوهرش در دوره هاي زنانه اي شرکت داشت که گرداننده و مبتکر هميشگي اش شيرين جان خانم معروف نما در رضاخان آسيابان بود.در اين دوره ها که به اسم ها و بهانه هاي مختلف هر چند وقت يکبار تشکيل ميشد و در حکم يک باشگاه زنانه بود مهمانها با بهترين لباس و آرايش خود حاضر ميشدند.مينشستند تخمه ميشکستند ميوه و شيريني ميخوردند بي تجربگان از عاقل ترها راه و رسم شوهر داري و حتي آرايش و دلبري فرا ميگرفتند تصنيفهاي عمو سبزي فورش و همونه جونم را با آب و تاب و لودگي فراوان ميخواندند به آهنگ داريه و دست زدن جمع دخترها به رقص در ميامدند و زنها قر ميرختند.شيرين جان خانم آن پيرزن بلند اندام و سخاوتمندي که دندان در دهانش نبود و هر وقت ميخنديد صورتش چين برميداشت و اشک در چشمهايش جمع ميشد براي شادي و تفريح مهمانان از هيچ بازي و تئاتري خودداري نمينمود.پنهاني لباس مردانه ميپوشيد و غفلتا از پستو وارد جمع بيخبر زنان ميشد و بسوي يکي از آنها که ترگل ورگلتر از سايرين بود حمله ميبرد و با اين حرکت ولولهاي در جمع ميافکند که بيا و تماشا کن. آهو دماغش سوخته بود ولي آيا شادي يک احتياج طبيعي انسان نيست که در هر وضع و کيفيت، حتي در منتهاي غم و نابساماني از طلبش دست نميشود کشيد؟ از حسن تصادف که بايد وسائل کار جور دربيايد در چنان موقعي که فکر داريه بمغز هيچيک از زنها نيامده بود صداي زَلَم زيمبوي نوازندگان دورهگرد از کوچه بگوش رسيد. آنها در اين خانه مشتري داشتند. آهو گوش داد و گفت: - بانو، دستۀ نامزدت عمو نوروز است، آيا نميخواهي و را صدا بزني؟ - صددرصد، اما فقط بيک شرط که خرجش از کيسۀ مهمان باشد. - به! به! لابد رسم همدان شما چنين است؟ من و هما که مهمان هستيم، اما اگر غيرت و کرم صاحبخانه برميدارد حتي حاضريم پول کاهو و سکنجبين را هم بدهيم. خرج که از کيسۀ مهمان بود، حاتم طائي شدن آسان بود. بسيار خوب، تو آنها را صدا بزن ما پولش را خواهيم داد. (بهما چشمک زد.) دو کورعينکي با پسربچۀ تر و تميزي که عصاکش آنان بود سلامکنان و سرفهزنان و عصاکشان وارد خانه شده بطرف اطاق صفيه بانو هدايت گرديدند. سردستۀ اين جمع سهنفري مردي بود نسبةً جوان و خوشبنيه، با موهاي تُر ناکردۀ مشکي، گردن افراشته و صورت درشت و مردانه، اما از هردو چشم کور که دلسوزي زنان را بخود جلب ميکرد. عينک دودي دور چرميني زده بود که پشت آن مثل چهره نقابپوش خراسان هرگز ديده نشده بود. او داريهزن و درعين حال خواننده بود. رفيق کمانچهکش وي نيز که معلم نبود چگونه يکديگر را يافته بودند نابينا بود. و اگر از نيزن چشمدار آنها که همان پسربچه باشد بگذريم، اين جمع کوران دستۀ همآهنگي را تشکيل ميداد که زنان بدون هيچگونه ترس و پروا از ايرادگيري شوهران ازادانه و بيشرم و شَکوه آنها را باندرونهاي خود راه ميدادند. صداي نوروز چندان دلنشين و جالب نبود، سهل است يک نواخت و کسلکننده بود، اما در لحن دريده و مردانهاش، هنگاميکه گرم خواندن ميشد، نوعي شيدائي و عشق شکستخوردۀ روزگار بينائي بچشم ميخورد که زنان حساس و اهل دل آن را درک ميکردند. او غريب زار و بينوائي بود که همراه خيل بيکاران در دو سه سال اخير از ولايات بشهر آمده بود. اينکار را براي روزي در دست گرفته بود، ولي مشتريان پردهنشين او همه حدس ميزدند که آن حالتهاي شوريده، اشارات و اشکهاي پنهاني بايد حاصل يک زندگي غيرمعمولي يا سرگذشتي غمانگيز باشد. چيز جالب در کار وي اين بود که تصنيفهايش را همه خود ميساخت و ميخواند. گوئي از چشمۀ وجوچ او بود که شهد روانبخش ترانههاي ملي غُل ميزد و بيرون ميريخت. بهمه ## ميگفت از شکم مادر نابينا متولد شده است، اما چه کسي بود نداند که او از دانش بينائي و جهان پهناور نور توشههاي بيپاياني داشت. در ابيات ترانههايش عبارات و کناياتي از قبيل دخترعموجان، ماه گلپايگان، و چيزهاي ديگري شنيده ميشد که مثل کلمات يک سند پارهپاره شايد اگر بهم صل ميشد پرده از روي سرگذشت غمانگيز او برميداشت يا بداستانپرداز پيروِ مکتب شکسپير مايه ميداد تا تراژدي بزرگ ديگري در رديف رومئو-ژوليِت برشتۀ تحرير درآورد. بهر حال، عمو نوروز پيش از آن چندين بار باين خانه دعوت شده بود، گاه تنها، گاه با يک اي دو نفر ديگر که هميشه عوض ميشدند و غالباً نيز بچه بودند. با حافظۀ عجيبي که داشت از روي صدا آهو خانم صاحبخانه را ميشناخت. زنها محض شوخي و تفريح صفيه بانو را که صداي نازک جوانمانندي داشت يک دختر هيجده ساله و رَعنا جازده و نامزد او کرده بودند. اين بار نيز مانند هميشه تا رسيد و نشست احوال نامزد خود را پرسيد. صفيه با ناز و ادا پهلويش آمد. حالت قهر و رنجش بخود گرفت و ادّعاي خرجي کرد. گوشهاي تيز مرد در ميان جمع زنان صداي تازهاي ميشنيد که گرم و باروح، گيرنده و دلکش بود. در گرماگرم ساز و آواز و هنگامي که او رگهاي گردنش ايستاده و با شور و شيدائي خستگي ناپذير تصنيف تازه درآمدۀ «گُلم اي يار گُلم» را ميخواند صاحب آن صدا دست ميزد و با زمزمه زيرلب همراهيش ميکرد. اطاق بزرگ و رو بقبلۀ صفيه بانو از رن و دختر تماشاچي پر شده بود. هما با ناشکيباي زني که گمشدهاش را يافته است چندتا از بچهها را بـ ـوسط مجلس کشيد، دستشان را بهم داد، خود نيز دستمال بدست گرفت و ببهانۀ تعليم و سردمداري آنان رقص چوپي را علم کرد. حرکات نرم و دلنشينش که نظم و سکوت را بر همگان تحميل ميکرد بزودي توجه جمع را بخود مشغول داشت. مجلس بيريا بود و او بآهنگ موسيقي و دستزدنها ابتدا نرمنرم و بعد بيدريغ و با تمام اندام ميآمد. چنان ميرقصيد که گوئي ميخواست داغ دل چندين ساله را از هنري که الفباي زندگي کودکيش بود بستاند. آيا فيلش ياد هندوستان کرده بود، يا ميخواست با راه و رسم فراموش شده تجديد پيمان کند؟ آيا او در محضر آخوند و باصرار شوهر توبه نکرده بود که ديگر هرگز در جمعي ياد رقصيدن نکند؟ اين معني در لفظ يک استعاره پوشيده و کلي بود، اما بهر حال آيا در نقاهت فعلي او رقصيدن يک ناپرهيزي خطرناک نبود؟ هنرنمائي شورانگيز زن جوان موقعي باوج شدت رسيد که در ميان جمع تماشاچي دو چشم شعلهافکن و زيبا، غير همجنس و رازگو اضافه شده بود، تا آنچه را که زنان و کودکان در وي نميديدند و نميشناختند ببيند و بازشناسد و از نگاه تحسينبار خود دستههاي گل جلوي پاي رقصندۀ زيبا بيفکند. زنها، در يکساعتي که بنا بود دستۀ نوازندگان را پيش خود نگه دارند براي آنکه نازپري عزادار يا مهمتر از او، سيدميران، غفلتاً از در وارد نشوند و بزم آنان را ازهم بپاشد، در حياط را محکم بسته و علاوه بر کُلون، چفتش را نيز انداخته بودند. سفارشهاي لازم را به يکيک بچهها کرده بودند که اگر کسي در زد آنها کاري نداشته باشند و هرکس که بود فوراً بصفيه بانو خبر بدهند. با اين وصف معلوم نبود داريوش پسر خودِ پيررن کي در زده و کدام چشمسفيدِ بيانضباطي رفته آن را برويش باز کرده بود. مرد بزرگ و فهميده از ناقلائي يا سادگي زيادي که داشت آهسته و بيخبر آمده براي خودش ميان درگاهي اطاق، پشتسر خاله بيگم روي زمين نشسته بود؛ دستها را مثل پاکباختگان خاکسترنشين قلاب زانو گرفته سرش را خم کرده و با لبخند شرمگيني که حکايت از يک جذبۀ صِرف دروني ميکرد زيرچشمي مبهوتِ رقص جادوي هما بود. زنها با اينکه ملتفت آمدنش گرديدند پا پي نشدند. زيرا از حق نميگذشتند حيف بود او را از فيض چنان لذتي بينصيب سازند. اگر در آن لحظۀ پرشور و شر سيدميران نيز سرميرسيد بيشک در سکوت و حالي بمراتب عميقتر از داريوش جوان مينشست و همرنگ تماشاچيان ميگرديد. کمال هنري مثل هالۀ مقدسين براي خود بارِقۀ مهتابي رنگي دارد که هـ ـوس را باحساس و وسوسه را بتفکر عالي تصفيه ميسازد. هيچ يک از زنها حتي نکوشيد که روي خود را از آن پسر بگيرد. فقط آهو همچنانکه مشغول دست زدن بود روسري بنفشرنگ حاجيه را از سرش گرفت و براي هما انداخت تا سر و گردن برهنۀ خود را بپوشاند. زن جوان با لبخندي پوشيده و حرکاتي مليح دستمال کوچک دستش را بنوبت و با فاصلۀ معين روي زمين گذاشت، چارقد را روي سثر انداخت و از زير گلو گره زد، خم شد و يکييکي دستمالها را برداشت. حرکاتش در همه احوال با رقص و حالت و کاملاً هماهنگ موسيقي بود. اطاق لبريز از حظّ و سرور شده بود. سينۀ برآمدهاش ضمن شانه شَکيهاي دلانگيز چوپي موج ميزد. باچنان نرمش استادانهاي بچپ و راست و پشت خم ميشد که گفتي استخوان در بدنش نيست. در ريزترين جنبشهاي اند ام او بلاغت و مضمون بنحو مسحورکنندهاي جلب توجه ميکرد. وقتي که سست برميگشت يا پاي چپ را چرخشِ خوشِ کمـ ـر سبک بزمين ميگذاشت موجي شگرف از تحسين و لذت قلبها را ميشست. هواي اطاق از زيادي جمعيت گرم شده بود. پيراهن چيت هما خيس عرق شده و از چند جا به تنش چسبيده بود. وقتي که رفت نشست و صداي دست زدنها و لحن موسيقي قطع شد رنگش پريده بود، قلبش بتندي ميزد، سيـ ـنهاش بالا و پائين ميرفت. از خستگي و براي جاآمدن حالش سر بر دوش آهو نهاد و با ادائي زنانه که نشانۀ کوچکي از شرم و انفعال وي بود او را هُل داد. گوئي تقصير وي بوده که او ناگزير برقص شده است. آهو با لبخندي حاکي از حيرت و تحسين هوويش را نگريست با پرِ چادر بادش زد تا خنکش شود. دو زن در چنان حالت متقابلي از احساس ميگذراندند که گفتي نه هوو بلکه خواهر يکديگرند. يکساعتي که صفيه بانو با عمو نوروز طي کرده بود بپايان رسيده بود، اما چه کسي نميخواست از آن غذاي آسماني که فقط بويش را شنيده و سرمـ ـست شده بود اگر ميتوانست روح گرسنه خود را اشباع نکند؟ ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره