آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
آري ، حوضخانه کاشي کريمخاني با مجسمه هاي مرمر که آب از سر و دوش آنها بريزد و مسلما حياط آجر فرش ، و بطور خلاصه هر طور تو دلت بخواهد . اين خانه را هم اگر آجر فرش نکردم از آن جهت است که الاغ آسابان درش رفت و آمد دارد . و در بارۀ موسيقي ، خيالت از هر جهت راحت باشد . مسئله با يک کلفت و نوکر جوان و ساده ، از آنها که در داستانهاي الف ليل نامشان را مي شنويم و هم اکنون نيز کم پيدا نمي شوند حل خواهد شد . اگر از اينراه بمقصود نرسيديم زنده باد صفحات پر شدۀ گرامافون ! و اما در خصوص تماشاچي ، از هر ذرۀ وجودم براي تو يک تماشاچي درست خواهم کرد تا در مقابل هيکل خرامانت مثل شمع ذوب شود و از شعلۀ خود شور و شيدايي و گرما ، نور و زندگي و پروا بتو بدهد . تالاري خواهم ساخت که وقتي برقص برميخيزي و پا بر ميداري از ديوارهايش الحان موسيقي شنيده شود . آه ، اي جواني از دست رفته حيف که ديگر بر نمي گردي !
ــ چرا ، ما آن را باز خواهيم گرداند . زندگي را هر لحظه ميتوان از سر گرفت ، بشرط آنکه سعادت موجود باشد . دانستن اينکه در دنيا چگونه ، با کي و به چه منوال بايد زيست خود يکنوع سعادت است . من از فلسفه و حکمت چيزي نمي دانم اما همينقدر دستگيرم شده است که گذشته و آيندۀ زندگي را مانند خيام بايد در حال خلاصه کرد . از همۀ اينها گذشته ، تو چنان گمان کرده اي نه تنها سني نداري بلکه بنظر من و براي من خيلي هم جوان هستي . فقط موهاي سرت سفيد شده است که آنهم بقول خودت از باد نزله است . آن رنج ها و مصيبت ها که تو در ديار غربت و کش کوههاي بي نام و نشان ديده و زير دندان چشيده اي بر سر سنگ بيجان ميآمد آبش ميکرد . هيچ ميداني که سرگذشت آنشبي خود را که شروع کردي هنوز بپايان نرسانده اي ؟ اوه ، خدا نصيب گرگ بيابان نکند ، يکماه گرسنه و تشنه و بي توتون در محاصرۀ تفنگداران زير برف و بهمن ماندن ، در کولاک راه گم کردن و آنگاه تير خوردن و از همراهان جا ماندن ! ببينم ، يکبار ديگر جاي گلوله را بمن نشان بده ، آيا خيلي خون از بدنت رفت ؟ بلاخره در آن بيابان چه کسي بکمک تو آمد ؟ اينها را هيچکدام تو هنوز بمن نگفته اي . شايد دوستاني که ترا جا گذاشتند و رفتند گمان کرده بودند مرده اي ؟
ــ شايد . بله ، شايد اينطور گمان کرده بودند ، آنهم روزي بود و روزگاري . تا شش سال بعد از آن ماجرا من هنوز آدم حسابي نشده بودم . نصف تنه ام از سرما و برف بيحس بود که با عصا راه ميرفتم . گوشهايم دائماً صدا ميکرد . موهاي سرم پاک سفيد شد . نزله و زکام دمار از روزگارم بر آورد . دندانهايم چنان درد ميکرد و عذابم ميداد که در يکروز سيزده تاي آنرا کشيدم . اينهم جاي گلوله ايست که از پشت خوردم و اينهم خود آن . از زير کتف راست خورده ، سر تا سر شانه را از زير پوست شکافته و پيش رفته ، تا بر شانۀ چپ روي استخوان جناق نزديک گلو ايست کرده است .
ــ اوه ، نگو ، نگو ، من طاقت شنيدن اين چيزها را ندارم ! آنچه مسلم است عمر تو بدنيا بوده است . ميبايد بماني و روزي چنانکه مي بيني دستهاي ظريف مرا در دست بگيري . ميخواهم يکروز مرا بدرشکه بنشاني و با خود به سر زميني که داريم ببري ؛ پشت اجلاليه ، نزديک رفعتيه ، پس در اينصورت ما با طبقۀ پارک نشين شهر و اعيان و اشراف همنشين خواهيم بود . اما با آن روياها و طرح شاعرانۀ صوفي واري که تو براي زندگي ما داري ميدانم که دور همۀ معاشرتها و مجالستها را خط خواهي کشيد و منهم همين را مي خواهم .
اين نوع صحبتها که تجلي يک سعادت تازه شکفته بود طبعاً هر دوي آنها را باهتزاز در ميآورد . نيمساعت بعد هما که جلوي يکي از طاقچه ها مشغول درست کردن چنگال ( يک غذاي محلي که با نان داغ و شکر و روغن درست کنند .) بود او آمد تا براي اينکه چرب نشود آستين پيراهنش را بالا بزند . در همانحال با شيطنتي هـ ـوس انگيز خود را باو ماليد و قر ريزان اين ترانه را توي چشمش خواند :
ملوچ کشمشي ، لب بام ما ننيشي ، بارون مياد تر ميشي ، برف مياد گندوله ميشي . ميافتي تو حوض نقاشي ،داد ميزني فراش باشي .
ــ نه ، نه ، داد ميزني خباز باشي . خباز باشي يار منه ، خدا نگهدار منه .
بنحو دلپذيري روي پاشنۀ پا چرخيد ، روبروي شوهر ايستاد و حالت غير قابل توصيفي بخود گرفت که آتش بـ ـوسيدن و عشق ورزيدن را سوزان تر از هر وقت و لحظۀ ديگر در دل مرد آرزومند بر فروزاند .
اين زمان اولين آرزوي تبناک سيد ميران جز اين نبود که خداي تعالي وسائل کار را فراهم کند تا هر چه زودتر زمينش را بسازد . قراردادي که براي پخت نان با قُشن بسته بود بزودي بپايان ميرسيد و با پس گرفتن هزار و هشتصد تومان سپرده اي که در صندوق آمادگاه تيپ داشت دستش پر پول ميشد. هميشه با خود مي گفت و ميانديشيد :
ــ طاووس زيبا را بايد در باغ رها کند تا بآزادي از شاخي بشاخساري پرواز کند و جولان دهد ، نه اينکه در قفسش کنند تا از غصه بيمار شود و بميرد . اگر براي او نمي توانم مانند ابراهيم در ضيافت هارون از زبان ماهي خوراک بريان درست کنم ، مثل بخت النصر در مقدم سميرامپس باغهاي معلق بسازم ، يا ملک ري را پشت قباله اش بيندازم ، همينقدر در قواره ام هست که با يک خانۀ خنج و دنج و پر گل و ريحان تقاضاي کوچکش را بر آورده سازم .
اين افکار در نزد او يک مشت تخيلات بي پايه نبود ؛ علاوه بر اينکه ميديد جاي عزيز کردۀ شيرينش در خانۀ فعلي نيست خود ببدترين وجه ناراحت بود . زندگي در آن خانه بآن ترتيب که ميگذشت مثل شهدي که در کاسۀ خون آلود نوشيده شود با همۀ شيريني که ممکن بود داشته باشد گواراي وجودش نبود . هما بد نمي گفت ، آنها در اطاق خود حتي در دير وقت ترين ساعات شب نيز آزادي کامل نداشتند . زيرا بچه ها ، که البته چيزي نمي فهميدند و تقصيري نداشتند ، بعلت کاري که با پدر داشتند ــ گرفتن پول ، انجام تقاضاها ، بردن فرمان و غيره ــ اغلب وقت و بي وقت دم در سايه مي انداختند و اسباب ناراحتي ميشدند . البته او آنها را دوست داشت و نمي توانست نداشته باشد ، اما ورودشان به اطاق پنجدري در پاره اي وقتها بقدري سر زده و بيموقع بود که بقول هما مثل چکه هاي سرد سقف حمـ ـام بر تن لخـ ـت چندش ميآورد . غزل فنا ناپذيري که روح جوان و سر مـ ـست اين مرد بسرودن آغاز کرده بود گوشۀ آرام و بي سرو صدايي لازم داشت تا بتواند با توفيق شاعرانه بپايان برسد .
هما از وقتي فکر بچه را از سر بدر کرده بود بيشتر بظاهر خود ميپرداخت . جعبۀ آرايش و آئينه در ساعاتي که شوهرش در خانه نبود مونس دائمي اش شده بود . بي آنکه بگويد براي چه ميخواهد بخالو کَرَم گفت تا از ده چند مار ديم بکشد و بياورد . پسر عمو سفارشش را جدي نمي گرفت ؛ هر بار که بشهر ميآمد عذري
ميتراشيد و موضوع را بشوخي و مسخرگي برگزار ميکرد. تا اينکه خود سيدميران به باغبان هاي سراب پول داد چهارپا کشتند و برايش به در خانه آوردند. هما با خوشحالي کمياگري که پس از ساليان دراز جستجو و عمر تلف کردن علف مطلوب خود را يافته است آنها را گرفت، از سو ته هر يک بقدر يک وجب زد، در ديگ گذاشت و بيست و چهار ساعت جوشاند روغنشان را گرفت و در حمـ ـام بسر ماليد تا موهايش مثل مار نرم و بلند شود. گِلِ سرشوي او هميشه آرد نخوچي مخلوط با زرده تخم مرغ بود. براي تقويت گيسوي خود کترهاي ديگري نيز کرد، روغن گل سرخ را با پيه سوخته ي خرگوش که از مشهدي شهباز مرهم فروش خريد مخلوط و چهل و هشت ساعت بسرش ضماد کرد. به سيد ميران نيز سفارش کرد تا براي جلوگيري از سفيد شدم موهاي خود برش بمالد، گوش نداد. بطوريکه بعدا اهو فهميد، سيدميران براي او ک.هان شتر اورده بود که مي گفتند هر ## به تنش بمالد مثل شتر چاق و کنده ميشود. خودِ زن نيز از کلي هاي غربال فروش در خانه، براي جلو گيري از چين و چروک صورت، پيه خرس خريده بود. از پوست خيار و شيره ماده الاغ هم به اين منظور استفاده مي کرد. شوهرش از شير مرغ تا جان ادميزاد هرچه ميخواست برايش فورا آماده مي کرد.
از ميان همسايه هاي خانه که پس از فروختن صفيه بانو و نازپري چهره هاي جديد ديگري نيز به آنها اضافه شده بود، خورشيد خانم بيشتر به او نزديک گرديده بود. او را خانم کوچک صدا مي زد. در کارهاي پخت و پز و شست و شو کمکش مي کرد از آنجا که رئيس خانواده خرج دو زن را از هم جدا کرده بود هما خود را ناچار به قبول اين کمک مي ديد. دختر خورشيد، زري، که به حکم قانون طبيعت آن روز نه فردايش به خانه شوهر مي رفت به عنوان ياد گرفتن کارِ خانه اطاق خانم کوچک را جارو مي زد. آتش اجاقش را مي گرداند و به دستور مادر هميشه گوش به فرمانش داشت. همکاري هاي طبيعتا همدري ها بوجود مي آورد. پس تعجبي نبود اگر خورشيد خانم همدم و همراز هما شده بود. و چون سيدميران بدش مي آمد زن جوان تنها به کوچه برود هر وقت هما در يرون کاري داشت زنک همسايه با انکه از درد دائما نالان بود، با آن شکم برآمده و حالت سست و زهيريش، براي همراهي با او چادر مازش را روي سر مي انداخت و از ساعت ها پيش جلوي ايوان خودش، دم در دالان، به انتظار مي ايستاد. اينجا براي گرفتن دعاي آبستني که دوباره به فکرش افتاده بود، آنجا براي خريد فلان پارچه ي پيراهني يا بَهمان جنس خرازي، به حوري آباد و جاهاي ديگر مي رفتند. پول هايي را که سيدميران مثل ريگ در مشتش مي ريخت از ريگ هم روان تر مثل آب خرج مي کرد. هر وقت به بازار ميرفت براي شوهر هم چيزهايي از قبيل دکمه فيروزه، بند جوراب سگکي، دستمال ابريشمي يا عطر گل سرخ مي خريد و مي آورد تا به او درس محبت و راه و رسم زندگي آموخته باشد. بخورشيد هم بذل و بخشش مي نمود؛ براي او از غذاهايي که مي پخت کاسه ي همسايگي مي فرستاد و در تنهايي هميشه اورا به اتاق خود صدا مي زد. در داخل خانه نيز هميشه با لباس و آرايش خوب مي گشت. با اين وجود گاه که ويرش مي گرفت در کردن بعضي کارها از قبيل نظافت پاشويه يا حتي خالي کردن حوض پيش قدم مي شد. بعد از صفيه بانو تنها کسي که زِفت سر محمدحسين را برميداشت او بود. زيرا مادر بيچاره اش دل اين کار را نداشت و هرگز نمي توانست داشته باشد. همسايه هاي ديگر حتي طاقت مادن و ديدنش را نداشتند.در روزهاي تيره ي زِفت برداري، يا به اصطلاح همسايه ها سلاخي، وقتي ان لحظه شوم فرا مي رسيد اغلب خانه را مي گذاشتندو مي رفتند؛ هرجا که مي شد، خانه اقوام و آشنايان، در کوچه. همين قدر مي گريختند تا ناظر يک صخنه جگر خراش نبوده باشند. آنگاه بچه را لب بالوعه مي اوردند. نقره دست و پايش را مي گرفت و هما در زير پوست سفيد پرستاران، بي توجه به ضجه ها و التماس هاي رنگ به رنگ و رقم به رقم طفل که دل سنگ را اب مي کرد مشغول به کار مي شد. تا مي امد کارش تمام بشود بچه در دولاي کفن مي رفت و باز مي گشت. گاه به کلي بيهوش مي گشت. بي جهت نبود که همسايه ها براي اين مداوا طبي فقط لفظ سلاخي را انتخاب کرده بودند. زيا پس از آن که کار به پايان مي رسيد کمتر از خون گوسفندي انچا ريخته نشده بود. آنگاه هما روپوشش را ميکند دستها را تميز با صابون ميشست و از اطاق خودش براي بچه يک دانه نان شيريني مي اورد و اين تنها خوشبختي طفلک بود. از بدبختي و ستم موحشي که نمي دانست چه کسي صيبش کده است. هربار به او نويد مي دادند که بار آخر اوست اما قبل از ان که ماه به پايان برسد تازيانه ي خونريز زندگي باز در انتظارش بود. گويي اين اوست که بايد کفاره ي کناهان آدم را بدهد.
خورشيد در عين حال از ابراز دوستي و همدردي نسبت به صاحبخانه ي اصل کاري خود، يعني خانم بزرگ دست نشسته بود. دوستي او با هما مانند دوستي عقيل با معاويه روي مقتضيات مشخصي بود که خود نيز از گفتن و باز نمودنش در پيش زن خودداري نمي کرد. با اين وجود نظر آهنو از او برگشته بود. اين قديمي ترين همسايه ي خانه اش که هميشه دم از وفاداري و حق شناسي ميزد نمي فهميد يا غمش نبود که اگر هما بچه دار مي شد روزگار او سياه بود.
در زمينه لباس و آرايش هما معلوم نبود از چه کسي سرمشق مي گرفت. فقط در همين کار بود که خورشيد نميتوانست مشاورش باشد. چيزي که مسلم بود او در اين مسئله نه به هوويش نگاه مي کرد و نه قصدش رقابت با وي بود. زيرا آهو زني بود ساده، فروتن و کاملا بي تکلف و تظاهر. لباس هاي نوَش در صندوق روي هم روي هم بود، در پوشيدن امساک مي نمود. بجز در روزهاي مخصوص، عروسي يا مهماني، مثل آنکه اصولا صحيح نمي دانست از لباس ها و زيورآلات خود استفاده کند.حال ان که هما چنين نبود. مي گفت لباس را مي دوزند براي پوشيدن نه براي در صندوق نهادن و نپوشيدن. و اما در زمينه زيورآلات زنانه، او کاملا چشمش به هوويش رفته بود. آهو دستبند سه مناتي داشتف او هم خواست. سيـ ـنه ريز ده مناتي داشت، او هم خواست. جوانبود و زيبا و طلاي بي پيراگر براي دست و گردن بلورين او خوب نبود پس براي بچه خوب بود؟ به زودي بدن نقره فام هما با آن سفيدي ملايم و مطبوعش به زر هيجده عيار آراسته گشت. زن زيبا و پر هـ ـوس که به همان نسيت خوش سليقه و همه چيز لايق بود رفته رفته آن شخصيت و ارزش زنانه اي زا که بايد داشته باشد باز مي يافت. لباس به تن او مي خنديد. زيئرآلات به او جلوه اي مي داد که عابدترين صومعه نشينان خدا را از کوه بازمي خواند. وقتي براي انجام کاري از هر قبيل که بود اهنگ کوچه رفتن مي کرد، چنان که گويي مي خواهد به عروسي برود. از ساعت ها قبل مي نشست و به خود مشغول مي شد و بي توجه باتنظار ## يا کساني که همراهش مي آمدند آنقدر طولش مي داد که کاسه ي صبر همه را لبريز مي کرد، و بالا خره وقتي از کار پر زحمت خود فارغ و روي پله ي ايوان ظاهر مي شد منتظرين و همراهان او جا مي خوردند. از بيرون رفتن با چنان رن تيتيش ماماني و پر طُمطُراقي که همه ي نظر ها را به سوي خود جلب مي کرد پشيمان مي گشتند. چادر کرپدوشين گلدار که روي بهترين لباس ابريشمي به رنگ هاي جالب مي لغزيد و مانند موج دريا بي قراري مي کرد، کفش هاي بُت با جوراب گوشتي فيل د کوز،دستبند و سيـ ـنه ريز، گوشواره، و شش دانگ غرق بزکي که چهره ي با معناي اورا به رنگ لاله هاي هلندي درآورده بود، در يک ديد اين فقره اي بود از ظاهر آراسته ي او هنگامي که مي خواست از در خانه بيرون برود.
با همه ي اين احوال، احساس خوشبختي هما در خانه سيدميران کامل نبود. و قتي که از پله هاي ايوان بالا مي رفت دامن پيراهنش را بالا مي گرفت. در اطاق طاقچه به طاقچه مي گشت و کوتاه يا بلند کُردي گوراني زمزمه مي کرد. اما دلش غير از اين مي گفت. سيدميران دوستش داشت ليکن سعادت را به او نداده بود. گاهي که به فکر نازايي خود مي افتاد غم مبهمي يکباره دلش را خالي ميکرد. اگر يک ريه کم داشت بهتر از اين بود تا نازا باشد. او زيبا و دلارا بود، اما اگر اين موهبت طبيعي، همچنان که رنگ و بوي گل وسيله ي جلب پروانه و زنبورعسل و تسريع عمل باروري گياهي است قانون مسلم بقاي نسل ميباشد،وجودش در او به چه کار مي خورد؟ هما از روي غريزه نمي توانست خالي ازاين انديشه اساسي باشد. در ميدان مبارزه با او، هوويش مثل خروسي شکست خورده پر ريخته و به لانه خود پناه برده بود، اما وقتيازکنار او رد مي شد برتري و فخرش را کاملا احساس مي کرد. اگرچه پيروزي موقت از آن او شده بود با روشني تمام به چشم ميديد که در آخرين نبرد شکست با اوست. شکستي که هر چه عقب تر مي افتاد فرجامش شومتر و تاريکتر بود. در اين ميدان او يک نيرو و آهو پنج نيرو بود. در چهان غير از زيبايي و جواني تکيه گاهي نداشت که آن هم دولتي زود گذر و ناپايدار بود. با همه ي کوشش هاي زنانه و خِش و فِش دلفريبش که مرد ساده دل و نازک طبع را مَنثَر خود کرده بود به خوبي بر بي اعتباري کارش آگاهي داشت. مثل تک دختي در
وسط يه بيايان برهوت ميديد که با اولين وزش باد حوادث از جا کنده ميشد و ميافتاد. حال آنکه آهو با بچه ها وزاق وزيق دور و برش درخت جنگلي تناوري بود که روز بروز ريشه اش محکمتر ميشد و هرگز آسيبي نميديد. خودش چيزي نبود اما ازدولت سر اين بچه ها با رگ و ريشه بسيد ميران وصل شده بود. زندگي مشترک آندو در وجود بچه هايشان حتي پس از مرگ هم ادامه مي يافت. هما خصلتا زن بي عاطفه اي نبود اما هر چه به خودش فشار مياورد نميتوانست چشم ديد بچه هاي هوويش را داشته باشد، دست خودش نبود. وقتي در حياط بازي ميکردند، ميدويدند، ميپريدند، جيغ ميکشيدند، حال خود را نميفهميد. گاهي اوقان چنان کلافه ميشد که نزديک بود خفه بشود. ميخواست خود را به بيماري بزند ممکن نميشد لااقل تا در خانه بود ممکن نميشد. پشت سر هر خنده بلندي که از اطاق آهو شنيده ميشد بي آنکه دليلش را بداند افسرده ميشد مثل اينکه باو بود که داشتند ميخنديدند. چهار ديوار خانه در لحظات تنهايي چون قبر تيره و تاري او را در درون خود ميفشرد. در اطاق همسايه ها هم قرارش نميگرفت. هواي بيرون بسرش ميزد تا برود بگردد و دل گرفته اش باز بشود. از اينکه خيلي زود بسيد ميران انس پيدا کرده بود خود را شماتت ميکرد. نصيحتهاي خاله بيگم که چند روز پس از عقد در اطاق باو کرده بود بيادش آمد:
«هرچند ميانه حلال همسر را بهمزدن کار پسنديده اي نيست اما اينرا از من داشته باش دخترجان، جاي تو در اين خانه نيست. زندگي هوو داري اولش دردسر وسطش تلخي و آخرش جدايي است.»
آن مرحوم( توضيح آنکه پيرزن همان تازگيها بي سر و صدا جان سپرده بود) پس با ظرافت پيرانه افزود:
«امروزيها ميگويند شوهر پير شکر پنير است والله، اما عزيزم، تو اگر شوهر پير دلت ميخواست ميرفتي بيکي مي کردي که از اين بيشترهايش را ميداشت، و بعدش هم چهار پنج تا توله تُف ليس پشت سرش نبود. جواني هرگز برنميگردد. و تو دختر اگر نصيحت اين پير نادان را ميشنوي امروز فکر اساسي خودت را بکني به از فرداست.»
روزگاري بود که اگر طلاق ميگرفت دور نبود بتواند بسر خانمان اول خود برگردد. اما براي تکميل نوميدي او حاجي زن گرفت و اين دريچه نيز بروي او بسته شد. اغلب با خود ميانديشيد:
-آيا پس از آن طلاق افتضاح آميز و نگفتني اين ازدواج دومين اشتباهي نبود که من در زندگي کردم. چرا اينقدر ندانم کار و نادان هستم.
دلهره ناشناش و شومي در دلش موج ميزد. آينده او که دو سوم فعاليت انساني متوجه و حتي وابسته بدان است تاريک بود. بچه هاي شوهر اولش ديرزماني بود که ديگر مال او نبودند. و با آن وضع و ترتيب که او راه کاملا جدا و مـ ـستقلي در زندگي خود پيش گرفته بود مسلما اين بچه ها در آينده نه تنها باو وصال نميدادند بلکه اصلا دور بود که بمادري بشناسندش و احوالش را بگيرند. سيد ميراني که او را ميخواست با تمام تار و پود وجودش بموجودات ديگري گره خورده بود. اگر نه چنين بود چه دليل داشت به شيرين جان خانم مادر رضاخان آسيابان خاطرجمعي بدهد که: هما پايش در هواست... حکايت اين مرد با همه عشق عجيبي که باو پيدا کرده بود داستان آن کسي بود که براي گرفتن پوستي که آب ميآورد خود را برودخانه انداخت و پوست او را گرفت بفرض محال اگر او دست از بچه ها برميداشت بچه ها دست از او برنميداشتند. اين افکار و احساسات هما بود در اوج لحظه اي که عشق مرد را يکسره بخود اختصاص داده بود. با همه غرور ظاهريش که بنظر همسايه ها يکه تاز ميدان شده بود و با اينکه از بخت مساعد هوويش زن صالح و سليمي بود پيک دل در گوش او ميگفت که با بالهاي مومين بجنگ آفتاب رفته است. احساس تنهايي و نوميدي بعد از سيد ميران و اسباب آرايشش مونس جدائي ناپذير او شده بود. زمزمه پاييزي درخت بيد ميان حياط که برگهاي زرد خود را آهسته بزمين ميريخت، صداي هاوني که از اطاق همسايه ميامد، خرخر راه آب حوض يا زر زر دوک حاله بيگم( اگرچه اين يکي با مرگ خاموش پيرزن براي هميشه از صدا افتاد.) براي او غم و کسالتي کشنده در برداشت. اگر جلوي آئينه و بساط آرايش خود نشسته بود ناگهان حوصله اش سر ميرفت:
-منهم دارم خودم را فريب ميدهم، براي کي: براي چي؟ گيرم از خوشگلي دست حسناي پري را از پشت بستم آنوقت چه؟ اين زندگي بيرونق و پرملال بچه درد من ميخورد؟ هما تو در اين خانه ول معطلي. زندگيت تباه و عاقبتت هيچ است.
اگر مشغول گردگيري يا چين واچين اطاق بود ناگهان کارش را نيمه تمام ميگذاشت. مثل چيزي که ضعف و خستگي، يا يکي از حالتهاي بيماران خيالي باو دست داده باشد کپ ميکرد و سر بر گودي دو دست مينهاد. مدتي در اينحال ميماند تا آنکه خورشيد با دخترش ميامدند و باقي کارش را بپايان ميرساندند. حمله غش يکبار ديگر بسراغش آمدو خوشبختانه باز در موقعي بود که مردش در خانه بود. براي آهو و بعضي همسايه ها که در کيفيت غشهاي زن جوان دقت کرده بودند جاي شک بود که اينهم بازي تازه اي نباشد. وگرنه چه دليل داشت هر دو غش او در موقعي اتفاق بيفتد که سيد ميران باطاق آهو رفته بود درست بود که دکتر نعمت آقا بالاي سر زن ميامد و نسخه هاي يکوجبي برايش مينوشت،اما اکرم خانم زن خوش آب و رنگ و شيطنت پيشه خانجان چرخساز که اطاق صفيه بانو را گرفته بود ميگفت: در لحظه شلوغي که دورش را گرفته بوديد و آب بصورتش ميزديد و او چشمهايش بسته و بدنش شل بود من از آن زير با نوک سنجاق بکف پايش زدم فورا آنرا پس کشيد.
در اينکه هما بيکي از بيماريهاي قلبي و ضعف اعصاب مبتلي شده بود هيچ حرفي نبود. منتهي چون پيش شوهر نازش خريدار داشت براي عزيز کردن باز هم بيشتر خود درد را وخيم تر از آنچه بود نشان ميداد. با سوا شدن خرج دو اظاق زن قبول کرده بود که شام و نهار شوهرش را آماده کند. سيد ميرام بصبح که از خانه بيرون ميرفت خرجي لازم را براي او جا ميگذاشت. اما ظهر که بنهار ميامد چه بسا ميديد پول صبح همانطور دست نخورده لب طاقچه مانده و نهار هم چيزي تهيه نشده است.فورا ميفهميد که باز زنش بيحوصله و غصه دار شده است. در خانه سيد ميران سرا بي هما پرنده خوش خط و خالي بود که گرفتار قفس شده بود. هرکس بزندگي نشست و برخاست، بخصوص ادا و اطوار او توجه ميکرد فورا وضع موقت و ناپايدارش رو تشخيص ميداد. بيشتر از هرکس خود او چنين کيفيتي را درک کرده بود. بعد از چندين ماهي که گذشته بود اشيا و اثاث اطاقي که در آن ميزيست احساس گرم و خانگي را که شايد و بايد در درون دلش برنميانگيخت آن لبخند آشنا و دلنشيني که تجملات يک خانه بروي صاحب خوشبختش ميزند در چهره بي نور هيچيک آنها ديده نميشد. مثل اينکه همه پنهاني دست بيکي کرده بودند تا نسبت باو جاويدانه خونسرد و بي اعتنا بمانند. نه تنها با او راز دلي نميگفتند بلکه برعکس مثل شاگردان عجيب و غريب اداي او را در مياوردند. در اطاق بوي آشنائي و الفت بمشامش نميرسيد. مانند همه غاصبيني که بزور يا حيله جائي را فتح کرده اند در بحبوحه پيروزي، برق برق براقها، چکاچاک جامها و خنده هاي مـ ـستانه، احساس شومترين خواريها را ميکرد. از ديدن بعضي چيزها حساسيت غريبي پيدا کرده بود. هر وقت چشمش بآفتابه لگن برنجي که جايش در طاقچه پاييني اطاق بود ميخورد معلوم نبود چرا بياد مقبره ميافتاد. در مريضخانه آمريکائي يک پاي چوبي ديده بود که هرگز يادش نميرفت. ناله چرخ چاه ارتعاشاتي را با طاقش سرايت ميداد که پيوند جانش را ميگسست. از قاليچه هاي خوش نقش و نگار و پرده هاي زربافتي که هميشه دست و پا و بدنش با آنها تماس داشت گرفته تا شمعدان سه شاخه بلوري و ميوه خوريها هيچيک را دوست نداشت. چرا داشته باشد، مگر مال او بود؟ يکروز که هنگام گردگيري يک لنگه از جفت چراغهاي قارپزدار از دستش افتاد و شکست ابدا براي آن دلش نسوخت. شيشه خرده ها را با غرولند جمع کرد و برد در سطل خاکربه ريخت. طاقچه هاي پر از تجمل را که شکل دکان سمساري باطاق داده بود تا آنجا که توانسته بود خالي کرده بود. ميز و صندلي و حتي چند قاب از شمايل مقدس را برداشته بکمک خورشيد و دخترش در اطاق آبدارخانه
جا داده بود. با اين تغييرات هماهنگي اطاق بيشتر شده بود اما روح آن از لحاظ او هما بود.
طولي نکشيد که او خوشبختانه موفق به ديدار فرزندانش شد. حاجي بنا که زن گرفته بود ديگر از سخت گيري به موضوع خود دست برداشته بود. هما بـ ـوسيله خورشيد خانم هفته اي يا حداکثر ده روز يکبار بچه ها را پيش خود بخانه مي آورد. آنها را بي سر و صدا باطاق ميبرد. اسباب بازي هاييرا که خريده بود بينشان قسمت مي کرد. بآنها خوردني مي داد. در وقت روانه کردن آنها جيبهايشان را از نقل و جوز قند پر مي کرد. اما جاي نعجب بود، در مدتي چنان کوتاه که چيزي از يک سال بيشتر نشده بود دوري کار خود را کرده بود. بچه ها آن انس و علاقه گرم و سوزاني را که انتظار مادر بود از خود نشان نمي دادند. با همه عشق بي پرده و پرسوز و گذازش وقتي به همايونش مي گفت بيا مامان را ببـ ـوس، بچه از او خجالت مي کشيد و دودل سرجاي خود مي ايستاد. در اطاق و در حضور او با آزادي و ابتکار شخصي که در کودکان بي پايان است بازي و شيطنت نمي کردند. مثل يتيمان توسري خورده اي که مورد لطف و عنايت کسي واقع شده اند آرام و مطيع بودند. با اسباب بازي هاي خود چنان بازي مي کردند که گويي موقتا بدست آنها سپرده شده اند. نگاههاي انها بمادر سرشار از هوش و ادراک اما محجوبانه، خاموش و گريزان بود. چگونه بود که چنين دانا شده بودند؟ گويي از عشقها، تمايلات، اسرار زنانه و همه ضعفهاي انساني او خبر داشتند که چنانش مي نگريستند. آنجا در همان اطاق بي آنکه بخواهند بحياط بروند دو ساعتي مي ماندند و معمولا پيش از آنکه سر و کله سيد ميران پيدا بشود همراه خورشيد بخانه خود برميگشتند. اين فرصتهاي شيرين براي مادري که يکسال جانگداز در هجران بسر برده بود البته نمي توانست غنيمت نباشد. ديدار فرزندان در چنان احوال اگر براي هما سيراب کننده نبود اينقدر بود که آرامش خاطري بوي بدهد. از ان پس ديگر زندگي در آنخانه چندان برايش دشوار نبود. روزهايي که مي خواست پي آنان بفرستد، چنانکه گويي آماده پذيرايي از مهمانان بزرگ و صاحب جاهي است که با نزول اجلال خود بر ميزبان منت مي گذارند، اطاق بزرگ را مي آراست و مرتب مي کرد. سماور و سيني و انگاره هي نقره را مي شست و برق مي انداخت. در کش و فش و امد و رفت او شور و شوق و شتابزدگي دختراني ديده مي شد که منتظر قدوم نامزد شاهزاده مآبي هستند. در حالي که هنوز نيامده بودند در اطاق با آنها گفتگو مي کرد. شيريني خوري ميچيد، ميز و صندلي جابجا مي کرد و خود اين اعمال برايش لذت خاصي دربرداشت. يکروز هم با تدارک قبلي و در لباسهاي تازه و قشنگي که خودش براي آنها بخياطي دده و دوخته بود برشان داشت و همراه خورشيد خانم بعکاسخانه برد و با عکس تميز و خوشگلي که از جفت آنها گرفت مونس معتبري براي ساعات تنهايي خود بدست آورد. بچه ها مي گفتند که رفتار زن پدر تازه آمده با آنها بد نبود. پدر آنها هرگز از حال مادرشان جويا نمي شد و اصلا خود را باين راه نمي زد که از امدنشان به پيش او اطلاع دارد. لباسي که هما براي بچه ها دوخته بود پسرانه اش بلوزي بود با يقه باز و سفيد و شلوار کوتاه شبيه اونيفرم ملوانان. و دخترانه اش پيراهن دو تيکه روبان دوزي شده اي از ابريشمه و مخمل که هر ## ميديد از تماشا سير نميشد. همايون و کتايون سفيد و زيبا، يکقد و يکشکل، در روزهاي ملاقات مادر تي تيل مي تيل هايي بودند که بجستجوي پرنده آبي مي رفتند. سيد ميران با آنکه هرگز پيش نيامده بود اين بچه ها را ببيند از آمدنشان بآنجا و جيک جيک بي قرارانه زن بدور آنها خبر داشت. از اين موضوع نه بدش مي آمد نه خوشش. هرگز از حال آنها نمي پرسيد. هما هم او اسمي از آنان بر زبان نمي آورد و اين حقيقت بطور خود بخود و ضمني، ميان آندو قراري شده بود که در حضور يکديگر هيچکدام بياد بچه هاي خود نباشند. همانطور که هما از روي غريزه و خصلت طبيعي مي خواست و مي کوشيد تا مالک بي شريک و رقيب مرد خود باشد، سيد ميران که عشقش دوآتشه تر بود و بطريق اولي در هرچيز تندتر مي دويد دلش مي خواست که هما هرگز در غم کودکان شوهر گذشته خود نباشد. اگر چه محسوسا آرزو نمي کرد که هما از وي آبستن شود غبار غمي را که پس از نوميدي از بچه دار شدن برچهره بي همتايش نشسته بود بآستين نـ ـوازش ميسترد. شبها که بخانه مي آمد او را بغـ ـل مي کرد، مي بـ ـوسيد و مي بوييد، زمينش ميگذاشت و دورش ميگشت، قربان صدقه اش مي رفت و همه جور نازش مي کشيد. هما هم در عوض اين محبتها با همه ريزه کاري هاي هنر عشق ورزيدن او را از باده سعادت سرمـ ـست مي کرد. چون ميديد نازش خريدار دارد هر روز هـ ـوس چيز تازه اي مي کرد. همواره يکپايش در خانه و پاي ديگرش در بازار بود. چشمش ميديد ودلش مي خواست. هـ ـوس او که از دلي زيباپسند سرچشمه مي گرفت در خريدن لباس، اجناس خرازي و زينت آلات حد وحصري نمي شناخت. بعضي وقتها اين هـ ـوس بهانه کودکانه اي بيش نبود، سيد ميران در بن بست قرار مي گرفت اما در هر صورت و بهر وسيله اي که بود آنچه عزيزکرده زيبايش خواسته بود برايش فراهم مي کرد. هنگام بيرون رفتن از خانه اغلب نخي به دور انگشتانش بسته شده بود تا يادش نرود که بايد از بازار چيزي بخرد بياورد. هما به تجمل خانه و بيش و کم آن از اينجهت که غير از اقوام کرد خود آمد و رفتي با مردم نداشت بي اعتنا بود. و از طبع ظريف و هـ ـوس آلودش نيز که بگذريم با آن خريدهاي بقول کرمانشاهيها چارچپ و راست مي خواست بفهمد شوهرش تا چه حد د ربند اوست. چه ميزان دوستش دارد. اين بهانه ها و هـ ـوس خواريها مطمئن ترين سنگ محکي بود که عيار دوستي و علاقه مرد او را تعيين مي کرد. در جهان جز اين دوستي پناهي نداشت و هر لحظه که ميديد سيد ميران برعکس آنچه که بشيرين جان خانم گفته بود نه تنها از وي دلسرد نگشته بلکه با شعله نويني از محبت و اخلاص عاشقانه آتشش تيزتر شده است دلگرمي و اميدش بزندگي افزونتر مي شد؛ آن هيولاي ترسناکي که از آينده ناروشن براي خودساخته بود مثل شير روي پرده يا اشکال و اشباح تاريکي در پرتو اين تابش از هيبت مي افتاد.
عروسي برادر ميراز نبي بود و سيد ميران با هردو زنش دعوت داشتند. دو هوو در مجلس زنانه عقدکناني که يکماه پيش از آن بخرج داماد و در خانه عروس برگزار شده بود شرکت کرده بودند و از روي قياس حدس مس زدند که دم و دستگاه عروسي بايد خيلي مفصل و باشکوه باشد. البته اين موضوع يک پاي شک هم در ميان داشت، زيرا بطوري که کاشف به عمل آمده بود ميرزا نبي قصد داشته بود مجلس عقد و عروسي را دريکشب برگزار کند، خانواده عروس راضي نشده بودند. برادر ميرزا نبي، رستم، جوان ورزشکار و داش مسلکي بود بسن سي تا سي و دو رديف دندانهاي طلا و قدبلند، بي توجه بکسب و کار و اتکا ببرادر، آمد و رفتهاي شبانه به پاتوقها و قهوه خانه هاي شهر و سراب، از مشخصات وي بشمار مي رفت. رستم در عين حال تنها کسي بود که در کارهاي نانوايي، علافي و رعيتي برادر مباشرت موثر داشت. اگر سيد ميران نيز مانند او برادري داشت بدون گفتگو تا اينموقع خيلي از ميرزا نبي پيشتر بود. قسمت زيادي از معاملات گندم و جو سيد ميران از طريق ميرزا نبي و بـ ـوسيله همين رست انجام مي گرفت. ميرزا نبي با اينکه سواد داشت چون فراموشکار بود حساب و کتابش چندان قابل اعتماد نبود. اغلب اشتباهاتي ميکرد که بنفع دوستش تمام نميشد. اما گذشت دو رفيق صيغه خوانده بيش از اينها بود که بگذارند اختلافي ميان آنان بوجود آيد. باري، عصر روز مقر سيد زودتر بخانه آمد تا زنها را بردارد و با هم به عروسي بروند. آتاب پاييزي کاملا چرخيده بود. هوا شبها سرد ميشد. با وجود اين هنوز زود بود که بگويند زمـ ـستان فرا رسيده است. هما در خانه با اينکه آرايشش از هر لحاظ تکميل و لبش خندان بود تا شوهرش را ديد خود را بسر درد زد و گفت که نمي تواند بعروسي بيايد. سيد ميران فهميد که بهانه آورده است. آهو را با بچه ها از جلو فرستاد و خود بهواي آنکه بالاخره راهيش خواهد کرد پهلويش ماند. بعد از قربان صدقه ها و ناز و نـ ـوازش هاي بسيار که اگر تو نيايي منهم مجبور مي شوم نروم و آنوقت اسباب رنجش و گله گذاري دوستم خواهد شد و خواهش وتمنا، زن خوش ادا با اخمي زيبا در ابرو و دو قطره اشک در گوشه چشمانش به زبان آمد:
- دختر دارابخان هرسيني هم در عروسي دعوت دارد، من نمي توانم.
- چي؟ دختر دارابخان هرسيني است تو هم زن سيد ميران خباز باشي. خيال کرده اي از او کمتر هستي؟!
هما لبها را بهم فشرد و با حالت نازآلود خاص گفت:
- نه، کمتر نيستم، اما مردم بظاهر نگاه مي کنند. کسي که زن خبازباشي اش مي دانند بايد همه چيز ظاهرش خورند او باشد.
- - همه چيز ظاهرت درست و غيرقابل ايراد است. در آرايش هم که سنگ تمام بترازو گذارده اي. مطمئنم امشب بمحض آنکه دختر داراب خان هرسيني ترا با اين شکل و شمايل در ميان جمع ببيند از فرط غصه و حسادت فورا مجلس را ترک کرده بخانه اش خواهد رفت. منکه تاکنون نه عروس ميرزا نبي را ديده ام و نه ميدانم از حيث بر و رو چگونه دختري است، اما خانم عزيز اينبار که گذشت براي آينده ات از من به تو نصيحت در جشنهاي عروسي هرگز بهتر از عروس خودت را آرايش مکن. حالا زودتر عجله کن که دير خواهد شد.
- - بتو گفتم که نميآيم مگر آنکه مطمئن شوم که دختر داراب خان امشب آنجا نيست.
- هوم، لااله الا الله؛ آخر بگو تو از او چه کمتر داري. تو تابحال چه خواسته اي که من برايت فورا نخريده ام؟ چگونه ممکن است دختر داراب خان که خاله زاده عروس است آنجا نباشد؟!
هما در سکوت سر را پايين انداخت و مرد با مهرباني گوش بدهان او نزديک برد تا ببيند زن بهانه جو با اينکه براي همان يک دعوت تا آن لحظه سي و پنج تومان روي دستش نهاده بود باز دل پر هـ ـوسش چه مي خواهد؟ و لبـ ـهاي هما جنبيد:
- ساعت مچي!
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار