آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
در بهترين لباسي که گفتي به عروسي مي رود بيژن را برداشت به درشکه نشست و زودتر از او به محل رسيد.و اين عمل او درست مخالف آن چيزي بود که سيد ميران مي خواست،يعني مايل نبود مهمانان وي زن کوچيکش را ببينند.
بعد از آن،يک هفته بود هر صبح که مرد از در خانه قصد بيرون رفتن داشت آهو به خود جرأت مي داد تا براي چند دقيقه به اتاق خود صدايش بزند و به او بگويد:آخر تکليف من چيست؟! ــ چرا با من اينطور رفتار مي کني؟!چرا حق مرا زير پا مي گذاري؟!چرا؟!چرا؟! ــ از او دليل بي مهري و کم لطفي اش را بپرسد که هما را به يک چشم مي ديد و او را به چشمي ديگر.اما هربار کوشش ناکام مي ماند.تا لب ايوان مي رفت،مثل اينکه زبانش ياراي صدا زدن او را نداشت.با همه طوفاني که در دل داشت شرمش مي آمد ناراحتي خود را به روي مرد بياورد.خونسردي سيد ميران هنگام رد شدن و اينکه به نظر مي آمد اصلا او را نمي بيند بيشتر دو دلش مي کرد.بالاخره يک روز او را صدا زد:
ــ مشهدي!.................. بي زحمت يک دقيقه....!
سيد ميران به طرف او که لب ايوان ايستاده بود و لبخند خفيف و نامطمئني بر لب داشت آمد.ابروهايش لنگه به لنگه و نگاه چشمان پر ابهتش ناخوش بود؛مثل آنکه با اعتراض بگويد:
ــ چه مي گوئي،از من چه مي خواهي؟
آهو لبـ ـهايش را بگوئي و نگوئي قرمز و زلفهايش را از يک طرف روي شقيقه افشان کرده بود.از قيافه ناموافق شوهر لبخندش مثل موئي که دم چراغ بگيرند پيچيد.گوئي از سردي اجنبي تقاضاي غير اخلاقي و زشتي کرده و با بدترين جوابها روبرو شده است.رنگش از شدت شرم و دستپاچگي تغيير کرد.براي آنکه ناراحتي و هيجان را از خود براند به سر خود حرکتي داد و موها را به يک سو افکند.
با لکنت گفت:
ــ خواستم ساعتمان را بدهم ببري درست کنند.مدتي است خوب کار نمي کند.در روز يکي دو بار بايد کوشش کرد.بچه ها را در مدرسه رفتن به اشتباه مي اندازد.
ـ خوب کار نمي کند؟ از کي تابحال؟
ـ الان يکماهي مي شود. ميخواهي خودت بيا باطاق امتحاني از آن بکن، شايد احتياج به ساعت ساز نداشته باشد.
سيد ميران ابروهايش در هم گره خورد و در همان حال که فورا روي پاشنه پا مي چرخيد و مي رفت گفت:
ـ خوب، خوب، وقت ديگر.
آهو دستهايش از بهت روي سيـ ـنه چليپا ماند؛ وقتي به اطاق برمي گشت با پوزخند تلخ به خود گفت:
ـ هوم، فرار کرد! انگاري او جن است و من بسم الله. نايستاد لااقل من حرفم را تمام کنم. انگاري همين حالا او را خواهم خورد!
از فرط نواميدي و عصبانيت گريه اش نيز نمي گرفت که دل خود را خالي کند. مهدي در ايوان ايستاده بود با اداي خوشمزه اي تقليد پدر را درآورد و زن بينوا در منتهاي بدبختي خود بخنده افتاد.
آهو اين را که ديد خورشيدخانم را وسيله ي پيغام خود کرد. اين زن به علت رابطه ي گرم و نزديکي که از مدتها قبل با هما پيدا کرده بود و همچنين در اثر يک کينه ي بي دليل نسبت به آهو، در تماس ها و صحبت هاي خود با سيد ميران، ضمن آن که با لحن پوشيده اي روي عمل نادرست مرد سرپوش مي گذاشت. از آهو بتمسخر ياد مي کرد. در گفتگو با هرکس حتي اشخاص بزرگتر از خود و کسان صاحب جاه لحن او کمي آمرانه و گستاخ بود. گويي مسئله اي در ميان بود که همه ي مردم و بخصوص مردان مي بايد از وي حرف شنوي داشته باشند. باري، يکروز خورشيد در آستانه ي در دالان جلوي سيد ميران را گرفت و با همان لحن منت بار باو تاکيد کرد که برود و ببيند آخر زن بزرگش با او چه کاري دارد!
از اين مقدمه چند روز گذشت، پيش طلايه ي زمـ ـستان با برفي سبک و سرمايي خشک فرا رسيد و يک روز پيش از ظهر که سيد براي پوشيدن گالشهايش زودتر از معمول بخانه آمده بود و هما بخياطي رفته بود باين اطاق آمد. بي آنکه کفش هايش را بکند روي
قالي رفت،تکيه اش را به لب طاقچه داد و ايستاد:
ــ خوب،آهو،اين من،چه کارم داري؟!
زن با پوزخندي شرم آلود،زنانه و سازش آميز گفت:
ــ چه کارت دارم؟تو نمي داني چه کارت دارم؟مي خواستم تو را ببينم،آيا حق ندارم؟!
چشمهاي خمـ ـارآلود و آرزومندش بلافاصله پر اشک شد.لب خود را براي جلوگيري از هيجان گاز گرفت.سرش را به زير افکند و دستها را درهم فشرد.سيد ميران به طرف طاقچه ديگر که مخصوص وسائل بهرام بود رفت.کمي خود را به تماشاي قاب عکسها و کاردستي هاي پسر که با سليقه خاصي آنجا چيده شده بود سرگرم وانمود کرد و در همان حال با لحني به ظاهر شوخي خود را به کوچه علي چپ زد:
ــ مگر هر روز مرا نمي بيني؟آيا براي تو کافي نيست؟آمدن و نيامدن من به اين اطاق چه توفير مي کند؟
آهو گفت:
ــ چه توفير مي کند؟گيرم تو ديگر شوهر من نيستي يا اصلا از مردي استعفا داده اي،آيا از پدري هم در حق بچه هايت استعفا داده اي؟
ــ کي مي گويد از پدري استعفا داده ام،مگر آنها در زندگي چه کم و کسري دارند؟
ــ هيچي،آنها هيچ کم و کسري ندارند،ابدا ابدا!
لحن صحبت و هم حرکات زن ناآرام بود.چيزي به سختي گلويش را مي فشرد و مانع حرف زدنش مي شد.به رسم اعتراضي خاموش و با غروري خاص روي از مرد برتافت.برگشت و دم در اطاق شانه اش را به چهارچوب رنگ و رو رفته در تکيه داد.بي آنکه از منظره گنگ و بي احساس مقابلش چيزي جز درد دروني خود و رنگ لرزان و تيره آن را ببيند چند لحظه اي حاشيه روشن بام و آسمان لاجوردي را نگريست و ناگهان به سوي مرد برگشت.و با اراده اي که هرگز در وي سابقه نداشت و پرخاشي که از شلاق سيمي کوبنده تر بود به وي برآشفت:
ــ چرا با من اينطور مي کني ميران!امروز اينجا و فردا بازار قيامت،جواب خدا را چه خواهي داد؟!
سيد ميران سرش را به زير انداخت.در ظاهر نخواست مطلب را به خود بگيرد.آهو با چادر نماز تک سر و بدن متمايل به جلو،همچنان جلوي او ايستاده بود.دست دادخواهي که با بغض و طغيان تحقيرآميز او را مخاطب قرار داده بود هنوز در هوا مانده بود.زن با همان لحن دوباره به زبان آمد:
ــ اين بازي که تو به سر من درآورده اي تا کي بايد پيش برود؟و من نبايد بدانم در اين خانه چکاره هستم و تکليفم چيست؟!
مرد با ترديد و شرم باطني به وي نظر انداخت:
ــ حق با توست آهو،اما راستش را بخواهي خود من هم در کارم فرو مانده ام،نمي دانم تکليفم چيست؟
آهو با غرور و از سر تحقير ــ عجب!خود تو هم در کارت فرو مانده اي و نمي داني تکليفت چيست!پس تا به حال فقط تو بوده اي که دو زن داشته اي؟!گشتم صد و سي دره،نديدم آدم دو سره!چرا فقط تو بايد در کارت فرو بماني؟چرا فقط تو نبايد خدائيش را رفتار کني؟هوم!اين را بگو که تا به حال هيچکس مثل تو گير يک همچين سليطه اي نيفتاده بود که سيم از دماغش گذرانده باشد.کسي که در مقابل يک زن لوند و... (کلمه هر جائي را که به زبانش آمده بود نگفت.)تا اين حد خود را وا بدهد بايد هم در کارش فرو بماند.اما مسئله خيلي مشکلي نيست.تکليف تو اين است که اگر نمي تواني ميان من و او عدالت را برقرار سازي يکي از ما را روانه کني.و اگر تو حاضر به دوري از بچه هاي خود هستي قبول دارم که آن يکي من باشم.
ــ پرت و پلا مي گوئي آهو!
سيد ميران قبل از آنکه وارد اطاق شود مي دانست زنش با او چکار دارد و چه مي خواهد بگويد.با همه اين بي اعتنائيها که از جانب شوهر مي ديد او هنوز نخواسته بود و شايد هرگز نمي خواست عشق ميان آن دو را به رسميت بشناسد.از اين هم بالاتر،با خودبيني و گستاخي به خود اجازه مي داد تا به آن ناسزا بگويد.سيد ميران از ميان طاقچه کتابي را برداشت،باز و بسته کرد و باز سر جايش گذاشت.از روي يک نوع
بيحوصلگي يا ترس از فوت شدن وقتي قيمتي بطرف در اطاق و فضاي باز ايوان قدم زد. آهو بگمان آنکه ميخواهد برود
بدستپاچگي خود را بسر راهش حائل کرد. با حالتي بچّگانه که از نظر ميران، بعلّت تحقيري که در آن لحظه براي وي احساس ميکرد، لوس بود و باو نميآمد يقۀ پالتو و بازويش را گرفت، نيمه سازش طلبانه نيمه قهر آلود گفت:
ــ کجا ميخواهي از دستم بگريزي، من نميگذارم. من.....من..... بايد همين امروز تکليف مرا روشن کني. بي اعتنائي هم اندازه دارد. خفّت و خواري، تحقير و ملامت هم اندازه دارد. طاقت من ديگر بپايان رسيده است. بايد همين امروز تکليفم را روشن کني!
سيد ميران اجازه داد تا پس پسکي همراه زن بکنج اطاق طرف در که از ديد بيرون در امان بود کشانده شود. شوخي طوري گفت:
ــ تکليف ترا خدا روشن کرده است. براي يک زن چه وظيف و تکليفي مهمتر و مقدّس تر اين که مشغول بزرگ کردن بچّه هايش باشد؟ مگر نشنيده اي که گفته اند بهشت زير پاي مادران است. و از زن جا افتاده و سنگيني در مقام تو که صاحب چهار بچّۀ قد و نيم قد هستي چنين حرفها بهمان اندازه بر خلاف انتظار و بعيد است که زشت و قابل تأسّف.
ــ چه حرفي؟ اين که ميگويم تکليفم را روشن کني؟
ــ هر چه، هر چه. بحث بحرف روزگار ميگويم. زن بايد صبور و بردبار باشد. من ديگر نبايد اين نصيحت را بتو بکنم. زمانهاي قديم، شب اوّل عروسي که دختر عقد کرده شوهرش را ميديد ميرفت تا سالها بعد که دست تصادف يا حوادث روزگار وصلت ميداد و او يکشب ميتوانست دوباره مردش را ببيند؛ پسرش جوان رشيد و بالغي ميشد و هنوز روي پدر را نديده بود.
آهو در حالي که خود را وا پس ميکشيد از سر تحقير ناله کرد:
ــ هه! و در زمانهاي حالا مردهائي هستند که بعد از گذشت دو سال و نيم هنوز شب زفافشان بصبح نرسيده است. با افسانه ميخواهي مرا خواب کني ميران، يا بچّه گول ميزني؟! اينرا چه ميگوئي که خودت تا در اطاق او هستي سه شب سه شب دلت نميآيد بيرون بيائي؛ انگار آنجا بست نشسته اي. تو اگر براي من که مادر بچّه هايت هستم و از رگ جانم بآنها زندگي بخشيده ام همانقدر که مردم براي يک دايه ارزش و احترام روا ميدارند روا ميداشتي چه حرفي داشتم. حالا علاقه هاي مشترک و دو طرفۀ ميان ما که آنهمه من دلبستۀ آن بودم هيچ، خاطرات و سابقه هاي زندگي گذشته و زحمتهاي بيدريغي که براه زندگي با تو و بخاطر تو کشيدم بفنا، همينقدر... آدم... آدم يک مرغي را که در قفس ميکند لااقل روزي يکبار باو سر ميزند آب و دانه اي جلويش بريزد، امّا تو سال و ماه ميگذرد و يک نظر در اين اطاق را نگاه نميکني ببيني ما مرده ايم يا زنده. محض دلخوشي يا رِعايت ظاهر هم که شده يک کلمۀ چشم توي چشم که نشانۀ محبّتي در آن باشد با من و بچّه هايت حرف نميزني. براي او و خويشهاي از همه رنگش هر جور که بخواهد و بخواهي هستي، امّا بما که ميرسي وا ميرسي. اگر من مادر هستم تو هم پدري. آيا يادم ميرود روزي که با فتح و پيروزي از شهرداري برگشتي و ديدي مهدي گم شده است ابداً خم بابرو نياوردي. يا وقتي که يکهفتۀ تمام مريض ميشود و بيخ اطاق بيهوش و بيگوش ميافتد اصلاً عارت ميشود بيائي و احوالي از او بگيري. مگر اين همان کودک شيرين تو نيست که بغـ ـلش ميکردي لب طاقچه ميبردي تا استکانهاي پاريسي را پائين بيندازد بشکند و تو از سر لذّت بخندي؟ آيا زندگي ما اولاد آدم اينقدر پوچ و ميان تهي بود؟ نکن ميران، بيشتر از اين با من نکن! صبر و تحمّل هم اندازه دارد. سه سال آزگار است بمن خون جگر ميدهي. سه سال است حوصله کردم و حرفي نزدم. امّا ديگر طاقتم بپايان رسيده است؟ همين امروز، همين حالا بنشين و بمن بگو که تکليف من و اين بچّه ها با تو چيست؟
ــ بسيار خوب، مهلت بشرع جايز است. تو که بقول خودت سه سال صبر کرده اي يکي دو روز ديگر هم صبر کن کاري، فکري خواهم کرد.
ــ آهو دست روي شانه اش گذاشت و با ملايمت و التماس لبخند زد:
ــ چرا حالا نه؟
ــ براي اينکه حالا کار فوري دارم و بايد بروم. ميرزا نبي و جمعي ديگر از نانواها در قهوه خانۀ بازار منتظر منند که باهم بانبار غلّه برويم. آنجا با نمايندگان آسيابانها بحث و مذاکره اي داريم. بين شهرداري و اقتصاد بر سر اداره کردن ارزاق شهر اختلاف افتاده است. فعلاً کشمکش است تا به بينيم کداميک پيروز ميشوند. آسيابانها ميل دارند کار همچنان در دست شهرداري باشد. فکر ميکنند بنفع آنهاست امّا در اشتباهند. غير از اين موضوع، مطالب ديگري هم هست که بين ما بايد حلّ و فصل بشود.
سيد ميران آنگاه از جيب پالتوش دستمال گره بسته اي رادرآورد و بزن نشان داد که در آن دو پاکت آرد از دو نمونۀ نرم و زبر مربوط بدو آسياب خوب و بد بود که ميبايست بر مبناي نمونۀ نرم تعهّدي از صنف مخالف خود بگيرند که از آن پس کلّيّۀ آردها آنطور باشد. چون در حياط نزديک ايوان آن اطاق صداي پائي شنيده بود پشت دري را کنار زد و نيمه پنهاني از شيشه بيرون را نگريست. آهو گفت:
ــ نترس، هما تا نزديک ظهر بخانه نخواهد آمد. سَرِ من سِحر مانده است اين زن بتوچه کرده است که اينقدر از او حساب ميبري! هان، ميري جان، نميخواهي اين راز را بمن بگوئي؟ هوم، ميدانم!
ــ دير کرده ام بايد بروم.
ــ دير نکرده اي. همانکه گفتم، ميخواهي از دست من بگريزي. همۀ واهمه ات از اينست که او نفهمد باطاق من آمده اي. تو آبرو و شرف زندگي خود را بتار موئي بسته و آنرا بدست زني داده اي که خود نيز باو اطمينان نداري. و با اين کيفيّت حق داري که بترسي. علاوه بر اين، هواي اطاق من برايت سنگين شده است. موجوداتي را که از رگ و ريشه و خون خود تو هستند مثل چيزهاي زيادي که وجودشان بار خاطر است از خود بريده و پشت سر انداخته اي. و من باينترتيب که روزگار را ميبينم نميدانم آخر و عاقبت کار تو و اين زن با ما بکجا خواهد انجاميد!
لحن شکايت آهو که ابتدا با دلپري بغض آلود شروع شده بود و در ضمن صحبت براي آنکه بتواند مطلب خود را بگويد کوشيده بود از اشک خود جلوگيري کند در اينکوقع نرمتر گرديده بود. با همۀ پافشاريهاي او سيد ميران باز هم نميخواست، يعني هر چه ميکوشيد زبانش نميگشت، که جواب نيمه موافقت آميزي باو بدهد، يا بهر ترتيب که شده است با دلخوشکُنَکي از پيشش برود. او اهل تظاهر و ريا نبود و بهمين علّت نميتوانست زنش را فريب بدهد. يا شايد ميديد در چنان وضعي که او بود هرگونه دروغ و دلخوشکنک بزودي ماهيّت پوچ خود را افشا ميکرد. باري، هنگامي که آهو قصد مصمّمانۀ مرد را در رفتن مشاهده کرد به پيروي از يک فکر زنانه که از تلقينات قلب شکست خورده اش بود ناگهان دنبال او دويد، جلويش را گرفت و هر دو دست را حمايل گردنش کرد. چون از حيث قد کوتاه تر از او بود روي پنجۀ پا بلند شد، گردن کشيد و کوشيد صورتش را ببـ ـوسد. اين حرکات بيمقدّمه که همه در يک شماره و آن انجام گرفته بود بنظر سيد ميران بهمان اندازه که بيمعني و مضحک جلوه نمود زننده و غريب آمد. با اينکه اندکي جا خورد قيافۀ مردانه خود را از دست نداد. با نگاهي گريزان بحالت شوريده و لبخند پريده رنگ و پر تمنّاي زن نگريست و سر خود را دور گرفت. لبـ ـهاي گوشتالوي آهو که بصورت نرسيده بود روي گردن مرد آمد. براي آنکه آنرا نيز از دست نداده باشد بدستپاچگي قحطي زدگاني که ناني ربوده و در زير مشت و لگد مردم مشغول بلعيدنش هستند دو بـ ـوسۀ پياپي از آنجا ربود. سيد ميران مثل اينکه وزغ بگردنش چسبانده باشند احساس ناراحتي کرد. دست کشيد و جاي آنرا که کمي تر شده بود پاک کرد. اين حرکت زن ديگر بيش از آنچه ترحّم انگيز باشد نفرت آور بود. همه چيز را ميشود با خواهش و تمنّا، يا زور و پول قبول کرد جز عشق را. کار دل بود نه خشت و گل. ميل سيد ميران باين زن کشته شده بود و تلاش آهو اگر از نَفَس عيسي نشان مييافت نه تنها قادر بزنده کردن اين مردۀ صد ساله نبود بلکه بيش از پيش بر مزار آن خاک ميريخت. هر چه بيشتر در جلوي شوهر خود را خوار و زبون مينمود نفرت مرد نسبت باو بيشتر برانگيخته ميشد. مهدي با يک گاري بچّگانه در دستش در ايوان مي پلکيد و خشم سيد ميران بيشتر از اين جهت بود که چگونه زن عاقل از بچّۀ خود خجلت
نميکشيد. گفت:
ـ ول کن بگذار بروم، ول کن زن حسابي، گفتم کار دارم. تو هم وقت گير آورده اي؟! مثل درخت مراد بمن آويخته اي که چه؟! يک هفته يا حداکثر پانزده زور بمن مهلت بده فکري براي هر دوي شما خواهم کرد.
سيد ميران خواست خود را از چنگ او خلاص کند، زن دست بردار نبود. چادر از سرش افتاده بود و هنگاميکه مي نشست و پاي مرد را در بغـ ـل مي گرفت لنگه هاي بافتۀ گيسوانش مثل زمانهاي سابق روي زمين ميريخت.
ـ ترا بشمايل جدّت پيغمبر، ترا بهرچه که در دنيا دوست داري و برايت عزيز است ميران، بيشتر از اين با من بد نکن، بيشتر از اين بمن سرسنگين نباش؛ (زانوها و کف دستش را بـ ـوسيد.)
مرد که وقتش دير شده بود و عرصه را بر خود تنگ مي ديد ناگهان هرچه ملاحظه داشت از دست داد؛ با تکاني شديد پاها را از بغـ ـل او آزاد کرد و بر آشفت:
ـ چه ميگوئي آهو؟ از جان من چه مي خواهي؟! نميخواهمت، از تو بيزارم. اگر زور است يا حسين! اگر زور است بيا مرا بکش! عشق و محبّت حقنه کردني نيست. هرچه بخودم فشار ميآورم بلکه قلـ ـبم را با تو صاف کنم نشده است، نميشود!
ـ از من چه خطائي سر زده است، هيزي يا دزدي، که قلب تو را ناصاف کرده ام؟! از من چه ناخدمتي ديده اي؟!
ـ نه هيزي کرده اي نه دزدي، از تو بدم ميآيد، همين. مجبورم مي کني آنچه در دل دارم رُکُّ و راست بگويم. آهو، تنها بر سر بد آمدن نيست، از تو خوف جاني دارم، از تو وحشت ميکنم. مثل اينکه موي گرگ بتن داري هر وقت چشمم بچشمت ميخورد مور مورم ميشود. از بچّه هايم نه بريده ام و نه ميتوانم ببرم، امّا از آنها هم همينقدر که خون تو را در بدن دارند بيزارم. اين حقيقت آن چيزي است که من احساس ميکنم؛ دلم از تو سياه شده است.
آهو از او دست برداشت. همانجا که نشسته بود بيحرکت ماند. مفلوک تر از آن بود که بتواند چيزي بگويد يا عکس العملي نشان بدهد. رفتار شوهرش اگرچه در گذشته بخودي خود گواه گوياي اين حقيقت ناگوار بود، ليکن سخناني که اکنون بي اختيار از دهانش بيرون آمده بود غير از هر چيز بود. با آنکه زخمۀ دردناک اين کلمات تاروپودش را ميگسست آنچه که ميشنيد نمي فهميد. اطاق بشکل غريبي دور سرش چرخ ميخورد. تلخي زهر مانند اين اقرار وحشتناک تر از آن بود که بتواند در همان حال آنرا باور کند. اين، يک لُغز و حرف سرد يا کنايه نبود که فقط دل او را بيازارد؛ ضربت موحشي بود که صاعقه آسا همۀ هستي اش را درهم ميکوبيد، جسم و روح او را فلج ميکرد. زن بينوا شاهد عشق عزيزي بود که زنده زنده بگور ميرفت. ايکاش اين کلمات را نشنيده بود!
از طرف ديگر سيد ميران که دل خود را خالي کرده بود چنباتمه کنار ديوار اطاق نشست. قوطي سيـ ـگارش را در آورد سيـ ـگاري آتش زد و چوب کبريت را از در به بيرون انداخت. اگرچه اعصابش زير فشار هيجان بود از بار وجدان خود را سبک تر ميديد. چهره اش خفگي گرفته بود و در ميان ناراحتي تسکين يافتۀ خود مايل بود بداند بعد از شنيدن اقرار او که عين حقيقت بود منتهي بشکل پوست کنده اي بيان شده بود حرف آخر زنش چيست؟ امّا آهو غير از اندوهي خاموش و نگفتني که بر سيـ ـنه و پهلوهاي او از اندرون پُتک ميکوبيد و اشکي آرام که حاکي از بيچارگي محضش بود چيزي نداشت که بگويد. آنجا که راهوار تلاش انساني به بن بستي ميرسد يکي همينجا بود. روح يک زن خانه دار، با همۀ لطافت و ظرافت و و ضعفهايش، زير بار هر نوع سختي و خشونت طاقت ميآورد، هر ناملايمتي را با کمال شکيبائي تحمل ميکند جز شکست در عشق را، آنهم باين شکل ناهنجار و بي انصافانه. بعد از هفده سال تلخ و شيرين و نوش و نيش، و پس از آنکه سرگل جواني و مايۀ زندگي خود را بخاطر تعهّدي کاغذي، تعهّدي که اکنون با چهار پيوند جاني بگوشت او چسبيده بود، در طَبَق اخلاص نهاده و باو تقديم کرده بود، شيشۀ عمر او را بر سنگ ميزد. بکه و کجا ميتوانست شکايت ببرد؟ حرف اين مرد حق نبود امّا قانوني بود؛ تو را نميخواهم، والسّلام نامه تمام. حتّي در بازار هم جنسـ ـي را که از اين دست فروخته بودند از آن دست پس نميگرفتند. امّا شوهر بيمروّت او پس از هفده سال زندگي مشترک حالا ميخواست مانند شئ فرسوده اي که خدمت خود را کرده و ديگر بکاري نميخورد او را از دريچه به بيرون بيندازد. مهر هما در قلب يک حفره اي او چنان حکومت مطلقه و بي چون و چرائي برپا کرده بود که خارج از قلمرو آن بهيچ چيز نمي انديشيد. عاطفه، احساس، حقشناسي و حتي رحم، تا آنجا که آهو ميديد، اگر در وجودش نمرده بود بدون شک مانند تينان هاي سرکش ببند کشيده شده بود. فکر هما همچون زنّاري از طلا هميشه با او بود. در هر چيز و هر کار از زن طنّاز و دلربا که مثل گنجي شايگان بدارا بودن انحصاريش دلشاد بود تصويري مشاهده ميکرد جز در آهو و بچّه هايش که اگر ميسّرش ميشد مانند علفهاي هرزه از سر راه خود وجينشان ميکرد و دور ميريخت. تصوّر آهو از اينکه هما بر گنجينۀ خدائي قلب شوهرش چون مار حـ ـلقه زده بود اشتباه نبود، اما چيزي که بود با حساسيتي که داشت گفته هاي سيد ميران را که در وضعي غير عادي بزبان ميآمد بيش از اندازه بزرگ ميکرد و بخود ميگرفت. اگر او نميخواست و نميکوشيد تا وجود خود و بچه هايش را ميان عاشق و معـ ـشوق حائل سازد و هز ساعت و هر روز وجدان شوهرش را بچوب ببندد، مسلماً دليلي نداشت که سيد ميران از او بدش بيايد. اگر او مردي بود که در امر ادارۀ دو زن از يک اعتدالي ظاهري يا نرمش اخلاقي تهي پيروي مي کرد در عين آنکه بفرمان دل شيفته شده گوش ميداد، همچون همۀ آنان که يک دلند و دو دلبر، شايد ميتوانست يار ديرينه را نيز بنـ ـوازشي دلشاد کند، يا لااقل بآن طرز غير انساني دل شکسته اش نسازد. او در شهر مينشست، باصطلاح رئيس و اداره کنندۀ يک صنف فعال و با اهميت بشمار ميرفت؛ در برخوردهاي عمومي و حلّ و فصل مسائل از پختگي و هوش ممتازي برخوردار بود؛ با اين وصف در کار عشق خوي کاملاً وحشي داشت؛ با همۀ بيعدالتيها و رفتار خشونت آميزش با زن بزرگ خود مرد ساده دل و يکروئي بود. در شبستان دل او مانند همۀ عشاق حقيقي جز يک محراب با يک قبله ديده نميشد. منطق و عدالت و حق که همچون کلام الله مجيد در دست آهو وسيلۀ شفاعتي شده بود رعشه بر اندام او ميافکند اما بر دلش داروي مهر و محبت نميشد. بخود نيز در روشي که پيش گرفته بود حق ميداد، زيرا شديداً در دام عشق بود. وقتي با آن کلمات درشت آب پاکي روي دست زن ريخت و از اطاق بيرون آمد نيمه پشيمان و نيمه راضي بود. کوتاه و بلند با خود ميغرّيد و از دهليز خانه خارج ميشد:
ـ اگر دزدي هم کرده ام يا باغ را فروخته ام بايد خانه را بسازم و خودم را از اين خراب شده نجات بدهم. در اين خانه اينها زندگي مرا چرکين کرده اند؛ براي من بومي شده اند که دائماً بيخ گوشم نغمۀ ماتم سر مي دهند. وقتي که ديد ما ديگر آنها نيستيم حساب کار خود را خواهد کرد. ارث پدرش را از من نميخواهد. خرج خود و بچه هايش را خواهم داد و با يک برنامۀ معين گاهگاه بآنها سر خواهم زد. خيلي هم دعاگو باشد. فقط باين ترتيب است که ميتوانم تکليف او را روشن کنم، والسّلام نامه تمام.
اما از لحاظ آهو، برخلاف آنچه که سيد ميران ميانديشيد، مسئله تنها بر سر يک خواهش جسمي نبود که او از شوهرش بطلبد. احتياج طبيعي او که مانند هوا بي آن زندگيش محال مينمود محبت بود. سه سال بود که او ديگر با گوشت و پوست شوهر وداع کرده بود و در اين مدت طولاني غم و اندوه و بالاتر از آن حسد همچنانکه شير را از پستان مادر خشک ميکند، عصارۀ حياتيش را گرفته بود. در اين خانه، در پيش همه و حتي بچه هاي خودش، احساس خفّت ميکرد. روحش دردمند و ضربت خورده بود، رنج از دلش برميخاست، جسمش احتياجي نداشت. اگر بطور کلي از طبيعت خاکي اش صحبتي نکنيم هـ ـوسهاي او پاک مرده بود. يا بهتر بگوئيم، مثل علفهاي هرزه عمداً آنها را کشته بود تا بتواند نهال اميد را از خشک گرديدن نگاهدارد. حتي پيش از آن، در زمانهائي که ميان دو هوو نوبتي برقرار بود سيد ميران هرگز دست از پا خطا نکرده بود؛ چنانکه گوئي از ما بهتران قفلش کرده باشند نتوانسته بود بکند. اين راز دل آهو، با همۀ اهميت اسرار آميزيکه داشت، همچنان سر بمهر مانده بود. زيرا هرگز مشکل زن خانه دار اين نبود. او براي اين مرد کدبانوي اصلي خانه و آورندۀ چهار بچه بود. در گوشه و کنار خانه و در و ديوار آن، بر فرش و اثاث و هر چيز خُرد و درشت، همانطور که همه جا اثر دست او هويدا بود، غرور و دلبستگي و اميد حقّه اش نيز بچشم ميخورد. اما اينک با پيدا شدن يک هيکل ظريف ديگر از جنس لطيف در آستانه در خانه، شوهرش ميخواست همۀ دلبستگيهاي عزيز او را در هر چيز و هر جا که بود براي هميشه ريشه کن کند و دور بريزد. روحشرا که زنداني کرده بود ميخواست قلبش را نيز مثل يک تيکّه گوشت بقناري بزند.
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در تلگرام
https://t.me/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار