نماد آخرین خبر
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و ششم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت سی و ششم
آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل نازم شست آن خالقي را که اينهمه جوهر در اندام توصنم ريخت. اگر سيمهاي تار او نبريده بود بي گفتگو تا گشوده شدن صبح مي رقصيدي. آه که شـ ـراب چشمان تو هرگز سيرابم نمي کند! آهو که تا اندازه اي حال عادي خود را به دست آورده بود مطلب را درخور اهمّيّت ندانست. براي آنکه رشتۀ صحبت را کوتاه کند پرسيد: -دونفر شما حالا از کجا ميآئيد؟ مگر شوهرم را با طاقش نبرديد؟ -شوهرت را برديم و خوابانديم. در موقع زمين خوردن کلاه از سرش افتاده است که ما اوّل از فرط دستپاچگي بصرافتش نبوديم. اينک رفته بوديم آنرا بجوئيم. که هرچه بيشتر گشتيم کمتر يافتيم. شايد بعد از ما کسي ديده و برش داشته است. شايد قِل خورده يا باد آنرا بگوشۀ نامعلومي برده است. بهرحال بهتر که تو بيدار نبودي. آهان، يک چيز ديگر که اصلاً از ياد من رفته بود؛ هان خاني، فراموش کرديم بستۀ زنک را باو بدهيم. اينست، من آنرا روي پلّۀ ايوان گذارده ام. خوبست هنگام آمدن و رفتن ما پائي بآن نخورده است که بيفتد و بشکند. بگذار بازش کنم ببينم چيست. بنظر ميآيد يک گلدان سنگي باشد. بله، نه، عجب، يک مجسّمۀ مرمري. به! به! قطعاً اينهم جايزه اي بوده است که مهمانان يا صاحبخانۀ امشب برقّاص هنرمند مجلس خود پاداش داده اند تا شب ديگر بيرياتر براي آنها جلوه گري کند. مجسّمۀ مرمري که اکرم بازش کرده بود هيکل برازندۀ مردي را نشان ميداد با بَر و بازوي ستبر، جامۀ چين دار بلند، چشمان درشت، پيشاني گشاده و چهره آسماني بس زيبا، که يکدستش آزاد و دست ديگرش روي سيمهاي چنگي ايراني مي گشت. از دوزن و يکمـ ـردي که در تاريکي آنشب بهاري مشغول تماشاي اندام آن و ارزيابي لطفهاي ناشناخته اش بودند هيچيک مسلماً نامي از آپولون خداي هنر نشنيده بودند، امّا در سايۀ تصوّراتي که از هما داشتند باين شئ عتيقه ارزشي بس بيشتر از آنچه که در وهم بگنجد ميدادند. بالاخره خانجان دست زنش را گرفت، کشان کشان و بزور با خود باطاق برد و گفت: -بگذار اين بندۀ خدا برود بخوابد با نگاههاي پرتمنّائي که باين عروسک گِلي مياندازي گمان نميکنم خيال ضبطش را نداشته باشي. تلافي بيخوابي امشب را من فردا بسر تو در خواهم آورد. باري، بزم پنهاني و شبانۀ زن و شوهر اگرچه پس از آن يکباره قطع گرديد، روش آهو همان بود که بود. شبهاي جمعه مثل ديني که برعهده دارد و بايد بپردازد سر خاک رفتنش ترک نميشد. وقتي برميگشت حلوا ميپخت و قسمت ميکرد. نماز ميخواند، بروضه يا پرسۀ کسان ميرفت. بگداياني که بدر خانه ميآمدند نان و پول ميداد. گفتارو کردار خود را به گلهاي سفيدي از صفا و بي نيازي حقيقي آراسته بود که رايحۀ جان پرورش محيط دورادور او را سرتاسر معطّر کرده بود آيا او با اين روش نمي خواست خدا را بر سر خشم آورد؟ آيا او پرچم سفيد نيافراشته بود تا اعتماد از دست رفتۀ سيد ميران را بخود جلب سازد؟ از موقعي که عشق از زندگاني وي حذف شده بود اميد نيز از دلش رخت بربسته بود. بر او دري از صبر و بردباري گشوده شده بود. ليکن با اينحال قلب شکست خورده اش در يأسي جانگزا مثل زخمي آب کشيده آماس کرده بود. زنده بودن خود را فقط بخاطر موجودات ديگري ميدانست که پيوند جگرش بودند. بمرض ترس از زندگي مبتلا گشته بود. از همان ابتداي هوودار شدن احساسي بر وجودش رخنه کرده بود که اينک کاملاً روح او را شيار زده بود؛ احساس غريبي که همه چيز دنيا، اشياء، زمان، مکان، عشق و حتّي فرزندان بنظرش مَجازي ميآمدند. نوعي دِلمُردگي برجانش نشسته بود که بوي مرگ ميداد و با همۀ ظاهر بي اعتنا و وارسته اش نسبت بامور، اين دِلمُردگي بر همۀ حرکات و سکنات و آرزوهايش سايه افکنده بود. آيا او قبل از آن چندين بار تصميم نگرفته بود با خوردن تـ ـرياک خودکشي کند؟ آيا اغلب شبها خواب نميديد که خود را در چاه انداخته است يا ميخواهد بيندازد؟ و يکشب نديد که مرده است و خودش همراه تشييع کنندگان جنازه بسر خاک رفته است؟ او اکنون قصد يا آرزوي خودکشي نداشت، زيرا در حقيقت خود را مرده مي انگاشت؛ همچنانکه در خواب ديده بود وضع دوگانه اي داشت. ميکوشيد تا با کشتن نفس پردۀ ميان خود و ابديّت را کنار بزند و تاريکي ها را از جسم و جان براند. کلمۀ سعادت که در گذشته هاي پيش از هما مثل آويزي که جلوي آفتاب بگيرند براي او پرتوهاي رنگ برنگ داشت اکنون در زندگيش پوچ و بيمعني جلوه ميکرد. و اگرهنوز ميان زندگي روزانه و هستي خود رشته هائي را پابرجا ميديد همان پرستاريها و مراقبت هايش بود از سلامت کودکانش که اگر خدا ميخواست و ميماندند ميتوانستند انتقام او را از پدر جفاکار، از زنگي و شادکاميهايش بازستانند. وقتي که گلمحمّد مرد امّا ما فراموش کرديم از مرگ زنش نقره که ششماه پيش از آن اتّفاق افتاده بود صحبتي بداريم. زيرا از هرچه بگذريم نميتوانيم تأثير شگرفي را که مرگ کم فاصلۀ اين زن و شوهر فقير و فقير شرن کودکان آنها روي قهرمان کتاب حاضر گذاشت ناديده بگيريم. در روح انسان زنجيري هست که دست حوادث يا مشاهدات زندگي گاه آنرا بتکان ميآورد؛ تکاني که مبدأ تغييرات و تحوّلات تازه در طرز انديشه و عمل و بطور کلّي درک زندگي ميگردد. در اواسط پائيز گذشته اي که هما بخيّاطي ميرفت روزي درِ حياط باز شد و گلمحمد و بچّه هايش بدون نقره وارد خانه گرديدند. آنها پنج ماه بود بقصد بـ ـوستانکاري بماهيدشت رفته بودند. طرف عصر بود و زنها از جمله خورشيد خواهر مرد، در ايوان اطاق آهو که بر آفتاب بود نشسته منتظر فرارسيدن شب بودند. هما که پسرعمو و زنش طاووس را مهمان داشت سر هاون سنگي بکمک زري گوشت ميکوبيد و زني که اهل آن خانه نبود از چاه آب ميکشيد. گلمحمّد با کيسه اي جُل اسبي روي دوش، همّانه اي زير بغـ ـل، بيل کَردکِش بزرگ و طنابدارش در دست، خسته و کوبيده وارد حياط شد. چهرۀ آفتاب خورده و رنج کشيده، سر و لباس درهم برهم و عجيبش چنان وحشت آور بود که ابتدا هيچکس او را نشناخت. زنها همه جا خوردند که اين بيگانۀ ژنده و بدبخت کيست که بار شکايات و عصيانهايش را بدر خانۀ آنها آورده است. بعدها خواهرش به همسايه هاي خانه گفته بود: همان وقتي که برادرم را در آستانۀ حياط ديدم مثل چيزي که بمن وحي شد لرزه بر جانم نشست. باري، گلمحمّد چنانکه گوئي از سر و وضع خسته و خاک آلود، ژنده و نيمه لخـ ـت خود خجالت کشيد؛ بي توجّه بزنها يکسر بطرف زيرزمين رفت. وسائل و بار و بنه اش را کنار پلّه گذارد و پاي ديوار چُندک زد. همسايه ها هنوز با حيرت او را مينگريستند. فقط در اين موقع بود که زري بتأنّي مردگاني که از قبر برميخيزند امّا با بهت و وحشت زندگاني که مردۀ آنها از مقبره بخانه برگشته است زيرلب گفت: -او خدايا، دائي! خورشيد پيراهن تنش را که کنده بود آفتاب بدهد پوشيد و بدون شتاب برخاست پيش برادر آمد. جلال و پشت سرش رباب، اوّلي گيوه هاي تخـ ـت لاستيکيش را، نه براي آنکه پاره نشود، بلکه چون رُويه اش بکلّي ورآمده بود زير بغـ ـل زده، سرندي در دست، و دوّمي که بقچه اي روي سر داشت سر رسيدند. زنها و بچّه ها آنان را محاصره کردند: -پس نقره! گلمحمّد به هما گفت: -نقره مرد! با چشمي خشکيده از اندوه و حالتي دور از درد و چاره دورتادور حياط بزرگ را که گوئي در و ديوارش برايش تازگي داشت نگريست و سپس با صداي نيم گرفته اي افزود: -از اينجا که حرکت کرديم ميدانيد که حالش خوب نبود، در راه بدتر شد. به کاروانسراي ماهيدشت که رسيديم اراده اش از دست رفته بود. با اينکه برايش خَر کِرا کردم قادر بآمدن نبود. در روز آنجا مَنَر کرديم و صبح روز سوّم - -باقي جمله را با حرکت دست تمام کرد و چشمهايش که مانند شمع آب شده له و مات بود از اشک پر شد که زود خشک و ناپديد گرديد. از اثر گرسنگي بود يا خستگي و غم يا همۀ آنها، هرچه بود ناي حرف زدن نداشت. اين خبر تأسّف آور براي اهل خانه چنان ناگهاني و برخلاف انتظار بود که هيچکس گريه نکرد. همه گيج بودند. خورشيد هنوز باورش نميشد که برادرش راست ميگويد. با لحن اعتراضي که گوئي مقصّر اوست پي در پي روي سرش فرياد ميزد: -نقره مرد؟! نقره مرد؟! بچه هاي او يتيم شدند؟! آهو با دست و پاي سست و حالت بهت زده بديوار تکيه داد نشست. چهرۀ لاغر و استخواني زن مهربان و پرتکاپو که بزحمت سي سال داشت با لبخند حسرت بار و خطوط آشنايش جلوي چشمش رقصيد و مثل بازتاب آئينه بر ديوار بسرعت دور شد و رفت. هِق هِق رباب بغضها را ترکاند. خود دختر که خسته و کوفتۀ چهار روزر پياده روي بود گريه نکرد. شيون کوتاهي ميان زنها درگرفت که بزودي پائين آمد و خاموش گشت. کار دنيا را ببين، نقره پنج ماه بود که زير خاک خفته بود و آنها هيچيک خبر نداشتند! همسايه ها محض اطّلاع بيشتر از کيفيّت ماجرا مرد بينوا را دوره کردند که با قيافۀ صبور به چپقش پک ميزد و گاه با آستينِ کُت بيني اش را پاک مي کرد. با اينکه عصر بود بروشني پيدا بود که از راه رسيدگان گرسنه هستند. آهو و هما و هريک از همسايه ها براي آنها چيزي آوردند. چاي درست کردند. گلمحمّد با لحني که برغم پيش آمده پردۀ فراموشي ميکشيد جلال را بپيش طلبيد تا سوقاتيهائيرا که براي همبازيهاي خود آورده بود از کيسه درآورده ميان آنها قسمت کند. اين سوقاتيهاي فقيرانه عبارت بود از چند عدد شمّامۀ بزرگ و کوچک قشنگ و خوشبو که آبِ مِرِّک خورده بود و مقداري گوش ماهي. گلمحمّد محتوي ديگر کيسه و همّانه را که عبارت بود از مقدار زيادي تخم هندوانه و تخمه خربزه و گل آفتاب گردان، بقدر چهار تا پنج من چغندر قند، بيرون ريخت و سخاوتمندانه ميان همه تقسيم کرد. براي خواهرش در گره بستۀ کوچکي بقدر پنج سير بادام تلخ آورده بود که ميگفتند مخلوط با عسلش براي سپرز و سُدّۀ جگر خوبست و خورشيد هميشه از هردوي اين بيماريها بخصوص اوّلي آن نالان بود. گلمحمّد با شرمندگي فروخورده اي گفت که البتّه او فراموش نکرده بود براي همسايه ها چند خربوزه خوب و شيرين همراه بياورد ولي بعلّت بارسنگيني و بيشتر از آن جهت که بچّه ها در راه تشنه ميشدند خودشان آنرا پاره کرده و خورده اند. جلال همچنان بيغم و بازيگوش بود. در محيط بچّه هاي خانۀ دوستان ديرينش، احساس شادي و دلگرمي ميکرد. يک چوبدست صاف و صيقلي از ده با خود آورده بود که فوراً آنرا به بهرام بخشيد -اگرچه روز بعد پسش گرفت- ميگفت با آن روزي گرگي کشته است. و علامتش هم اين بود که دستش زخم شده است: سنگ سياه گردي داشت که آنرا بين دو ناخن شست دست ميگذاشت چرخ ميخورد. ميگفت هرکس صاحب آن باشد نه از تاريکي، نه از جنّ و پري و ديو، از هيچ چيز حتي از غول هم نميترسد. با چه چيزي جلال حاضر بود اين سنگ گرد را عوض کند؟ با هيچ چيز حتّي با تمام آن خانه. بيژن چون با برادرش بهرام دشمن بود از لج وي هرچه جلال ميگفت بلافاصله تصديق ميکرد. جلال دروغگو و ناروزن و مکّار بود، بر اين صفات بي عاطفگي و خشونت کودکانه نيز افزوده شده بود. چيزي که بيادش نبود اصلاً مرگ مادر بود. شب، سيد ميران که بخانه آمد گلمحمّد را پيش خود صدا زد؛ از مرگ نقره افسوس خورد. از کارش جويا شد. صاحب ملک بـ ـوستان را همان ابتداي گل کردن خيار باجارۀ ديگري داده بود. و او و شرکايش ناگزير تا آخر کار اجاره دار که کسي غير از مباشر خود موجر نبود بطور روز مزد کار کرده بودند. بـ ـوستانچي ناکام ماهيدشت براي صاحبخانه خود مقداري توتون کشت گهواره آورده بود که موردعلاقۀ سيد ميران بود. هنوز يک ماه از اين ميان نگذشته بود که گلمحمّد دل درد گرفت. خورشيد بگمان آنکه سرديش شده است -زيرا از دهانش آب مي آمد- نبات داغ باو داد بدتر شد. دم کردۀ گل بابونه و رازيانه و حتّي جوش شيرين نيز افاقه بحال وي نکرد. آهو عقيده داشت که نافش افتاده است. زيرا همان روز در معدن سنگ بار سنگين برداشته بود. شانه ها و کمـ ـر و شکمش را مالش دادند يکدقيقه بهتر شد بعد بمراتب بدتر. مشهدي شهباز عطّار که در عين حال دلّاک و مرهم ساز نيز بود و در چال درويشها دکّان داشت برايش جوشانده مُقُل اَزرَق داد تا صبح فردايش بخورد و مزاجش پاک شود امّا بيماري بفردا نکشيد. بيماري معلوم نبود چه درد مرموز يا بلاي ناگهاني بود که بيش از چند ساعت مهلت نداد. نه پيچ بود و نه فشار. نه در يک نقطه بود و نه در همه جا. بيچاره تا نزديک سحر در اتاق خواهرش روي گليم پاره اي که بزمين چسبيده بود نعره کشيد، تقلّا کرد، متکّا را گاز گرفت، لحاف رويشرا چنگ زد و مچاله کرد و بزمين فشرد و در لحظه اي که همۀ همسايه ها در اطاقهاي خود يا روي سرش خيال ميکردند دردش واهشته است مرد. اگر کسي ميدانست که مرد چهل و پنج ساله با دو ذرع قدّ و شانه هاي عريض بآن آساني با گرم و سرد حيات وداع خواهر کرد بدون هيچ گفتگو دست و پاهاي بيشتري کرده بودند؛ او را بدوش حمّال داده بمحکمه دکتر ميبردند. حتّي ممکن بود دکتر را هرچقدر حقّ الزّحمتش ميشد بالاي سرش بياورند. و بالاخره تا آنجا که ميشد تلاش نموده بودند بلکه نتيجه ميگرفتند. امّا اينک جز افسوس و شيون هيچکاري از هيچکس برنميآمد. مَردک بيچاره ثقل سرد کرده بود. و بدين منوال قبل از اينکه آب کفن نقره بخشکد شوهر بلا کشيده اش وفاداري خود را بوي ثابت کرد و باو پيوست تا در آن دنيا تنها نباشد. باري، وقتي گلمحمّد مرد آهو آخرين پوستۀ زشت و ناهنجار خودپرستي را از لوح وجود تراشيد و دور ريخت و در دير خاموشي که براي خود ساخته و پرداخته بود بيش از پيش منزوي شد. در چهره اش حالتي ديده ميشد که ميگفت: اين دنيا وفا ندارد، هيچ چيز آن وفا ندارد. - تبسّم در غم، خطّ حکيمانه اي که نقّاش طبيعت بر سيماي او رسم کرد و تا دم مرگ باوي بود از همين تاريخ شروع ميشد. چون در فاصله کمي دو نفر از اهل خانه مرده بودند با خود ميگفت سوّميش من خواهم بود. و بر اساس اين تلقين مانند فرشته اي که بآسمان پرواز ميکند هر لحظه پايش بيشتر از زمين و شهوات زميني بريده ميشد. سيد ميران باز اندکي پايش درد گرفته بود و چون جورابهاي پشمي ساقه بلندش از مدّتي پيش در خانه ناپديد گشته بود براي او جفتي بهتر و ضخيمتر را بافت تا اگر که مُرد پيش شوهر آخرين يادگارش باشد. اگر پشيماني و آه و افسوسي داشت اين بود که چرا در گذشته با گريه ها و ناله هاي بيجهت زندگي را برخود و بچه هايش تلخ کرده است. بخورشيد خانم که قبل از آنکه سر سال برادرش برسد غم وي را فراموش کرده بود گفته بود: -از شوهرم کوچکترين دلتنگي و کدورتي ندارم. اگر در دنيا يکمـ ـرد هست باز غير از او کسي نيست. مرد خداي کوچک زن است، هرچه بکند بر او ايرادي نيست. ابراهيم نبي هم بر سر هاجر زن آورد. همسران رسول هم همه تقريباً هوودار بودند. آيا من از اين مقدسين بالاترم؟ من هر وقت ميبينم برادرزاده هاي عزيز تو از حالا که هنوز دست راست و چپ خود را نميشناسند مجبورند در سرما و گرما شب و روز دنبال نان بدوند بدنم بلرزه درميآيد. همينقدر که پيرمرد من زنده است و سايه اش روي سر کودکانم هست شکرگزار درگاه خدا هستم. لابد سرنوشت من هم اين بوده است. هرکار ميکند سرش سالم باشد. اين گفته ها بگوش سيد ميران رسيد فوراً بهما گفت: -ببين و ياد بگير، اسلام يعني اين. اگر عاشقي، بگفتۀ شاعر، دل نشانۀ تير بلا کن. اگر عارفي جان سپرِ محنت فضا کن. اگر بنده اي بهرچه او کند رضا کن. و در همه حال اعتماد بخدا کن. بلي، خوب و بد جهان همه از مشيّت الهي و تقدير است، زماني که خداوند شکيبائي ابراهيم را آزمايش کرد وي با صدق و صفاي کامل تسليم گرديد. پسر را بقربانگاه برد و کاردِ برنده بر حلقش نهاد و در قرآن اين جمله بنام اسلاماً آمده است. پيغمبر اکرم دين خود را از همين گرفتة، يعني انسان بمشيّت الهي تسليم محض است. بندگان بايد بداده ها و همچنين نداده هاي خدا هردو بيکسان شکر کنند. از حضرت رسول روايت است، هر زنيکه بشوهر بگويد از تو يا در خانۀ تو نيکي نديدم بهشت بر وي حرام خواهد شد. هما گفت: -مردان خودخواه هميشه دلشان ميخواهد رفتارشان هرچه قدر هم ناپسند باشد خوب قلمداد شود، امّا عشق و خودخواهي دوچيز نامتناسبند. سيد ميران پکي بسيـ ـگارش زد و بي آنکه چيزي بگويد با خود انديشيد: -عشق حقيقي يعني فداکاري بيتوقّع، يعني همين که او دارد. آهو زن بردبار و نيک نفسي است؛ روزي بايد از او دلجوئي کنم. از آن ببعد هميشه باين فکر بود که زن بزرگش را بنحوي از خود خوشنود سازد. خاطرۀ جانفشانيهاي صميمانۀ او در طول چندين سال زندگي مشترک آني از مدنظرش دور نميشد. با اين وجود رفتارش عملاً تغييري نکرد. فقط چون زمـ ـستان در پيش بود و براي هما مانتوي کمـ ـردار، جفتي کفش بُت و دو سه قلم وسائل زنانۀ ديگر خريده بود براي بهرام کلاهي کاسکت و براي خود آهو ژاکتي ابريشمي خريد که نظير آنرا منتهي دو هفته بعد براي هما هم گرفت. زمـ ـستان بخير و خوبي گذشت؛ زمـ ـستاني که بيش از هر بهار يا فصل ديگر بسيد ميران خوش گذشت. در خانه تفاهم و در نتيجه آرامش پيدا شده بود. گرد نفاق و جوئي و رقابت که پيشترها فضاي زندگي آنها را زهرآلود کرده بود فرونشسته بود. آهو بدست هما آئينه ميداد و اين يکي اختلاط کنان گيسوي او را ميبافت. رفتار دو زن با هم خواهروار بود و بخصوص هما که ميديد آهو عملاً بچشم رقيب در او نمينگرد، بمقام خدائيش نزد سيد ميران رشک نميورزد، قصد جلب کردن مرد و دوز و کلک چيدن ندارد، و در يک کلمه، از حقّ شرعي خود مطلقاً در گذشته است، خواه ناخواه او نيز در رفتار خود تجديد نظر کرده بود. به بچّه ها محبّت نشان ميداد. دوقلوهاي خودش ديگر مدتها بود که بآن خانه نميآمدند، نميتوانستند بيايند. حاجي که اين اواخر چند بار او را در قر و فر و پر و پوش کاملاً دلفريب در بيرون ديده بود، از روي بخل و حسادت يا بغضي که داشت انتقامش باز بجوش آمده و امر کرده بود بچّه ها مادرشان نروند. بآنها فهمانده بود که براي هميشه مهر مادر خطاکار و بيوفا را از دل برانند. آخرين بار که خورشيد براي گرفتن احوال آنها بفيض آباد رفته بود او را بطرز زننده اي از در خانه رانده بودند. هما طبق غريزۀ مادري که در وي نمرده بود باعلاقۀ نسبتاً آشکاري ببچّه هاي آهو مهر ميورزيد. شبها، بخصوص مواقعي که خالو کرم آنجا بود، بهرام، يا بگفتۀ هما، شاه بهرام را صدا ميزد. شاهنامه اي را که در اصل مال ميرزا نبي بود از جلد بيرون مي آوردند. هما جاي پسرک چهارده ساله را با متکّا و ناز بالشهائي که روي هم ميگذاشت زير کرسي  خود درست ميکرد. بهرام با انتخاب پدر جاي شيريني از کتاب بزرگ را ميگشود و با صداي گرم و دلنواز بآواز مشغول خواندن ميشد. سيد ميران سرايي عاشق حقيقي شاهنامه بود. اين رابطۀ صفابخش و بي غلّ و غش بيش از هرکس مايۀ خوشوقتي خالوکرم شده بود. بعد از چند سال اوّلين بار بود که ميديد ميانۀ دو هوو گرم و لطف آميز است. صميميّت و يگانگي در محيط خانه باو يا هر مهمان ديگر که از در داخل ميشد امکان ميداد که از ورود خود احساس ناراحتي نکند؛ غذائي را که جلويش ميگذاشتند از گلويش پائين برود. همين مرد يکشب بهاري، در لحظه اي که هما براي آماده کردن وسائل خواب وي باطاق کوچک رفته بود در حالي که سيد ميران نيز نشسته بود گفت: -يارو رفته رفته دارد براه ميايد. مثل اينکه حرفهاي من درش کارگر شده ست. آهو نگاهي بگويندۀ اين کلمات و نگاهي بشوهر افکند و بي آنکه خود را چندان علاقمند بموضوع نشان بدهد پرسيد: -چطور، مگر تو باو حرفي زده اي؟ -اوه، پس تو خبر نداري؛ من هميشه با او دعوا دارم. دفعۀ پيش با قهر و غيظ برايش خطّ و نشان کشيدم که اگر بخواهد اين رويّه را ادامه دهد ديگر روي مرا در اين خانه نخواهد ديد؛ با او همان معامله را ميکنم که در خانۀ حاجي کردم؛ براي هميشه قيدش را ميزنم. باو گفتم، زنک خودخواه، آهو خانم از تو بزرگتر است، در اين خانه قبل از آنکه تو بيائي چهار بچّه بوجود آورده است؛ بزندگي و وهر آينده اش اميدها بسته است؛ حالا تو زن نفهم دو روز آمده با منتهاي رندي و بي چشم و روئي دست روي همه چيز کشيده اي و فرياد ميزني: عمّن وممّن، همه اش از من؟! امّا امر مُشتَبَه ات شده است؛ سرت باوج آسمان برسد لايق جفت کردن کفشهاي او هم نيستي؛ خاک زير پاي او هم نميشوي؛ از احترام خودت پيش شوهر بد استفاده مکن؛ بي انصافي در هرچيز و هرجا مايۀ نفاق و نفرت است. ببزرگي خدا و بمرگ اين مشهدي اگر حرفمرا گوش نميکرد ديگر تا عمر داشت روي مرا بچشم نميديد. سيد ميران گفت: -نادان است، احتياج به نصيحت دارد. خالو کرم که برخاسته بود براي کاري از اطاق بيرون برود دم در ايستاد، با صداي زمخت خود و بي آنکه توجّه داشته باشد که ممکن است دختر عمو از ايوان بشنود گفت: -نادان است؟ برعکس، خيلي هم رند و مکّار است. مثل سگ تخم دزد خودش را بفقيري ميزند. باين نگاههاي معصومانه يا خنده هاي کودکانه اش نگاه نکنيد. اينرا اگر بحال خودش وابگذارند به تنهائي شهري را بس است. فقط بخت خوشي که آوده است هوويش زن نازنيني است. بخدا اگر من بجاي شما بودم، مشهدي، مثل بت اين زن را سجده ميکردم. جلوي رويش نميگويم، آهو خانم زن نيست، فرشته است. آهو که سرخ شده بود صورت را در سايه چادر پنهان کرد. خالو کرم که بحياط رفت سيد ميران تسبيحش را در دست گرداند و بعد از يک سکوت انديشناک که آهو وحشت کرد چه ميخواهد بگويد، درحاليکه زير چشمي نگاهش بدر اطاق بود برداشت مطلب کرد: -آهو، ميخواستم در خصوص اين زن از تو سؤالي بکنم. (آهو با حيرت و ترس وي را نگريست و مرد ادامه داد،) با همه حالي که ميگويند خون دو هوو در يک ديگ نميجوشد بازهم در سؤالي که عنوان ميکنم از تو صالحتر کسي نمييابم. با اينکه نزديک به پنجسال است که من و او زن و شوهريم و حتّي يکساعت هم از حالش غافل نبوده ام باز از تو چه پنهان جاي اين سؤال در ذهنم خالي است؛ قضاوتم دربارۀ او ناقص و ناروشن است. چطور بگويم، در زندگي زناشوئي مسائلي هست که بايد جريانات و حوادث دست بدست هم بدهد تا مرد بنتيجۀ درستي برسد. حال آنکه زنها با کنجکاوي و درک مخصوص بخودشان و هم از اين لحاظ که زن هستند خيلي زودتر سر از کار همجنسان خود درميآورند. سيد ميران درنگ کرد و بعد با لحني پر ترديد پرسيد: -اينرا خواستم از تو بپرسم که آيا وضع اخلاقي هما ثابت است؟ يا واضحتر بگويم، آيا او زن قابل اعتمادي است؟ -قابل اعتماد؟ تو بايد بهتر او را شناخته باشي. هما زن خودپسند و پرافاده اي است که خيال ميکند از دماغ فيل افتاده است؛ خودش را بالاتر و عزيزتر از همه ميداند. -اينکه روشن است و چيزي نيست. امّا آيا در اين چند ساله تو از او چيز يا چيزهاي ديگري ديده يا شنيده اي؟ آهو متوجّه منظور شوهر شد. قبلاً نيز هميشه اين سؤال را بي آنکه ياراي پرسيدنش باشد با خطّ برجسته در سيماي خاموش وي خوانده بود. اينک مثل چيزي که دست روي زخم کهنه اش نهاده باشند ناگهان از جا جست، رنگ رخش تغيير کرد، سر را با ناراحتي و هيجان تکان داد و بلکنت گفت: -من...... من...... آخر نمي توانم دروغ بگويم..... خيلي گوش بزنگ بوده ام بلکه بتوانم چيزي از او ببينم يا بشنوم، امّا براي خاطر خدا بگويم، هرگز، هرگز. اين آن چيزي است که من ميدانم. خدايا بنده شناس تو هستي. امّا بسر شاهدي که با همۀ بديها و ناروائيهائي که اين زن در حق من کرد و باز هم ميکند غير از اين چيزي پشت سرش نگفته ام، يا اگر گفته ام و يادم نيست توبه ميکنم. هان هان، (او در حالتي که گوئي با تيرهاي سقف گفتگو ميکرد دوباره زبانش را بعلامت توبه گاز گرفت.) فردا ميميرم و توي يکوجب زمين خاکم ميکنند، چرا بايد دروغ بگويم؛ با سابق براينش کاري ندارم، همائي که من ميبينم هرچيزش نادرست باشد اين يکي اش درست است. او هـ ـوسي و سرکش است. نسبت به امور جاري زندگي بيقيد است. خودنماست. در هرجا و انجمني که هست اگر مردي نباشد تا او را ببيند و بپسندد يا حتّي لبخندي نثارش کند ناراحت و بيقرار است. امّا ايا اينها را ميتوان دليلي بر نادرستي زن دانست؟ شايد کسي که تازه با او برخورد کرده است چنين حکمي درباره اش بدهد، امّا من نميتوانم بدهم. او داراي آن استعدادي هست که خطاکار باشد و نيست و عفافش در همين است. هما بي خبر از اين صحبتها لنگۀ در اطاق را باز کرد، در روشنائيِ چراغ دم پائيهايش را پوشيد و بحياط رفت. سيد ميران با لبخند رضايت ادامه داد: -من که نميگويم تو پشت سر او حرفي زده اي؟ آيا از صحبت من اينطور فهميدي؟ فقط خواستم بدانم که او برخلاف آنچه که من انتظارش را دارم آيا شيوه اي هم در کارش هست، يا نه. يا لااقل بفهمم مردم در و همسايه درباره اش چه قضاوتي دارند. ميداني، ديروز سرخود رفته ببازار پارچه اي خريده است و بي آنکه بمن بگويد و حتّي پيش از آنکه پارچه را ديده باشم، آنرا برده بدوزندگي پروانه، سر نبش ميدانچه، داده است که برايش پيراهن بدوزند. ميگويم زن حسابي مگر از خيّاطهاي زنانه خسته شدي يا عشقت دبّه کرد که ناگهان بياد خيّاطي پروانه افتادي؟! ميگويد پارچه اش مريمّ رشته عيسي بافته بود. حيفم آمد آنرا بخيّاط زن بدهم؛ آنها هرچقدر هم خوب بدوزند بپاي خيّاطيهاي مردانه دوز نميرسند. جورنال ندارند. سليقۀ روز را نمي شناسند و چه و چه. -همراه کي رفته است، خورشيد يا خودش تنها؟ -همراه خورشيد. -و قطعاً صاحب دکان نيز مرد است. -اگر زن بود که من حرفي نداشتم. اينطور که ميگويد يکي از شاگردهاي دکّان دختر يا زني است که پيشتر شاگرد خيّاطخانۀ شاهزنان بوده است و همديگر را ميشناسند. امّا من از کار اين زن سر در نميآورم. -بد بِدِل خودت راه مده. امروزه خيلي از زنهاي شهر باين جور جاها رفت و آمد دارند. آرايشگاه مردانه ميروند، در سالنها با مردها نشست و برخاست ميکنند، سيـ ـنما و تآتر ميروند. آثار چادر برداري همينهاست. تو که با آزادي زن بمعناي همه جانبۀ آن مخالف بودي آيا باين حدّاقل راضي نيستي؟ نه، اينها بنظر من اهمّيّت ندارد. زن هر کار ميکند پيمانش درست باشد، همين براي او کافي است. امّا تو بگو، مگر اين زن از پيراهن بالا مي رود؟ چند تا پيراهن ميخواهد داشته باشد؟! مرد با دلپري نيمه آشکار سر تکان داد: -ميخواهد دکّان پيراهن فروشي باز کند. دلي داره زيبا هرچه ميبينه ميخواهد. کافي است در کوچه پيراهني را بتن کسي ببيند و هـ ـوسش سر بجان من بکشد. خدا خبر برايش نياورد آنکسي که اين آب را ريخت. گردو را شکست مغز را خودش خورد و پوستش را در مشت ما ريخت. پيشترها که زنها توي چادر بودند هيچکدام اين حرفها درميان نبود. اگر با هم چشم و همچشمي داشتند از حـ ـلقه و حدود آنها که دوست و دمخور بودند تجـ ـاوز نمي کرد. امّا امروز اگر دختر پيشکار ماليّه از فلان گور برخيزد و باين ديار بيايد و براي خاطر مسخره لنگه کفشي روي سرش بگذارد زن فلان آقا هم فردا ميخواهد مثل او از خانه بيرون برود.اينهم يک بدبختي تازه اي براي مردها شده است. آهو انگشتش را روي قالي کشيد:تو که بدت نمي آيد.شايد اگر غير از اين بود او را اينطور نميخواستي و چون يقين دارم اينطور است پس بايد بگويم آنها که اين بدعت را آوردند به تو خدمت کرده اند دليل ندارد نفرينشان کني.از اينها گذشته چشم عاشق خطا پوش است.اگر جواب سوالي که از من کردي مثبت بود باز او را همچنان دوست ميداشتي که داري برو خيالت آسوده باشد هما غير از همين که ميبيني چيز ديگري نيست.اگر بود تابحال صدباره خود را لو داده بود.اين چسان فسانها به خود پردازيها و قرو غمزه هايش نيز د رهر حال بخاطر تست که ميکند.او زني است که با حساسيت و ذهن مشغولي يک نابغه به تمام معني از بام تا شام جز در انديشه جلب شوهر نيست.عيوب او را گلهايي ببين که بر ريشه همين علف سبز شده اند. سيدميران با ساده دلي امتهاي اصيل پيغمبر گفت:از من خوش خيال تر ديگر تو.اين زن همه چيز را از شور به در کرده است.مثل يک بچه بهانه جوست.چشمش ميبيند و دلش ميخواهد.جرات ندارم با او از در دکان بزازي يا خرازي فروشي رد بشوم.حتي بدون او هم جرات ندارم از جلوي اينگونه مغازه ها رد بشوم.زيرا چه بسا خودش رفته چيزي برداشته است که من بايد پولش را بدهم.کافي است دل زيبا پسندش به چيزي بگيرد ديگر برايش مهم نيست که من از کجا بياورم.اعمال و حرکاتش عجيب و گفته هايش شاخدار است.در عين حال خيلي کوتاه فکر و بچه وضع است.ميگويد براي اين لباسهاي خوب ميپوشم و با درشکه در شهر ميگردم که حاجي بنا را از غصه و حسادت دق مرگ کنم.تازه با همه اينها عقيده دارد زن ايراني فقط صورتش باز شده است دست و پايش بسته است و من نميدانم اگر دست و پايش باز ميشد چه مصيبتي بود. آمدن هما صحبت ميان آن دو را قطع کرد و آهو پس از چند لحظه سکوت برخاست باطاق خود رفت. جائي که عشق هست حسد و بدگماني نيز هست. سيد ميران  که زن زيبايش را بسر حدّ پرستش دوست مي داشت و از عشق او با آن حوصلۀ انتظار آلودي که مادري از بچّۀ بي پدر خود نگهداري ميکند مراقبت ميکرد، نميتوانست نسبت بوي بد گمان نباشد. او پير بود و هما جوان و از آن گذشته بوالهـ ـوس، بهانه جو و بيقرار. و اينهمه مانند ورزش طناب کشي رشتۀ زندگي او را با نيروهاي مختلف الجهت از دو سو بقدرت ميکشيدند تا آنرا از هم بگسلند. با روش آزاد وار و بيقيد و بندي که هما در خانۀ او اختيار کرده بود زمينۀ پرورش تخم بدگماني طبيعي بود که در دل او فراهم ميآمد. ضمن آنکه حسادت و بيمي مبهم مثل لکّه اي که بر خورشيد ميافتد گوشۀ قلبش را تاريک کرده بود بخود حق نميداد آشکارا چيزي را ابراز کند. زيرا از وي تا آن زمان چيزي نديده بود. پس از قضيۀ عکس داريوش، که با توجّه باخلاق و روحيّات مخصوص زن و علل و انگيزه هاي ديگر کار، نميتوانست براي او دليلي بر يک لغزش يا خطاي جدّي باشد سيد ميران با گوشۀ چشمي که هميشه برفتار وي داشت اين فکر را در خود ميپروراند که اگر زن شيوه اي در کارش ميبود با همۀ آنکه مي گويند استاد شيطان است در شهري مانند کرمانشاه از تير زهرناک قضاوتها هرگز نميتوانست رهائي داشته باشد. مردم کنجکاو و پرده در که گوئي امورشان بدون اينکارها نميگذشت گوشه اي از رسوائي را ميديدند و طفلي را که در مشيمۀ مادر بود با هياهوي لينچ کنندگان آمريکا از رازگاه نهان بيرون ميکشيدند. قضاوت مردمان با همۀ هُوهُو و دُودُو هاي بيش و کمي که هميشه بهمراه دارد غالباً بهمان نسبت درست و منصفانه از آب درميآيد که برنده و بيرحمانه. سيد ميران  با تجربه هاي زندگي سه بيست سالۀ خود خوب باين حقيقت واقف بود. منتهي چيزي که بود در وضعي که او در بروي غير بسته و دل در خلوت بمهر يار پيوسته بود اين قضاوت امکان داشت دير بگوشش برسه يا اينکه اصلاً نرسد. ولي آيا او مي توانست گفتۀ آهو را قضاوت مردم بداند؟ آيا في الحقيقه اين زن با همۀ حسن دلفريب و يگنه اش، با همۀ طبع سرکش و خصوصيّات منحصر بفردش، و در چنان کيفيّتي که اغلب نيمي از روز را در بيرون از چهار ديوار خانه و دور از چشم همسايگان ميگذرانيد ممکن بود سالم و سربلند مانده باشد؟ آيا همچنان که خالو کرم اشاره کرد معصوميّت ظاهري او را ميشد دليل بر نجابت ذاتيش دانست؟ هرچند منظور کدخدا از اين گفته رندي و تجـ ـاوز طلبي و حق ناشناسي او بود نه پاکي يا ناپاکي اخلاقي. آيا او يکي از مکر پيشگاني نبود که از هفت آب ميگذشت و قوزک پايش تر نميشد؟ گفتۀ آهو البته نميتوانست چشمۀ قلب سيد ميران را براي هميشه از تيرگيهاي بدگماني برهاند، هرگز بچنين کاري قادر نبود؛ امّا باو آرامش خاطر ميداد؛ تيرگيها را فرو مينشاند و بصورت درد درميآورد. بهمين دليل بود که پس از بيان زن بي اختيار چهره اش شکفت. دو روز بعد هنگاميکه سيد ميران براي دادن مزد پيراهن و گرفتن آن همراه هما بخياطي نبش ميدانچه رفت تصديق کرد که زنش در انتخاب پارچه انصافاً سليقه بخرج داده است. وقتي فهميد که پيراهن دوخته شده بشکل آستين کوتاه است لبش را جويد و زير چشمي باو چشم غرّه رفت. همه خندۀ بيصدائي کرد و با پيچ و تابي زنانه و تحريک آميز خودش را باو ماليد. سيد ميران با اينکه طبعاً از تاثير لباس و آرايش زن بيرون نبود از خشم خود را ميخورد، ولي جاي ابراز آن نبود. هميشه بهما ميگفت اگر گوني هم بتن بکند براي او تفاوت نميکند، همچنان دوستش دارد. گفته بود که او بزيور اخلاقي و خميرۀ باطن وي که عفّت و نجابتش باشد نگاه ميکند نه قِر و فِر و اُنجوق مُنجوق ظاهرش. پيراهن بعد از دو آزمايشي که پيش از آن شده بود اينک آمادۀ تحويل بمشتري بود و هنگاميکه سيد ميران اجرت دوختش را داد و از در مغازه بيرون رفت چهره اش اخم آلود بود. صبح يکي از روزهاي فروردين ماه بود. خيابان آب پاشي شده و تميز و آمد و رفتها سبک بود. هما مانتو کمـ ـرداري که زمـ ـستان پيش از آن خريده بود بتن داشت و دستمالي آبي بسر بسته بود که قرص لطيف صورت و قسمتي از سفيدي دل انگيز گردن و گلويش را بيرون ميگذاشت. بعد از سه سالي که از چادربرداري ميگذشت بگير و بِکش هاي سخت و سفتي که بلاي جان بعضي خانواده هاي سنگينت قدم يا متعصّب شده بود اندکي فروکش کرده بود. گذاشتن کلاه زنانه عملاً درپرده فراموشي افتاده و انداختن روسري متداول گشته بود. ميان زن و مرد در طول پياده رو خيابان تا مدّتي سکوت برقرار بود. بالاخره هما گفت: -تو مگر نميخواهي جلوي بار هيزم بروي؟ آيا از اينکه آستين پيراهن کوتاه است دلخور شدي؟ تو خودت ميداني که تا بستانها زير بغـ ـل من عرق ميکند. از اين پارچه حيفم آمد که زود خراب شود. بتو قول ميدهم جز در عروسيها و مهمانيهاي زنانه آنرا بتن نکنم. با اين حرف سيد ميران تا اندازه اي راضي شد. او را تا سر کوچۀ خانقاه همراهي کرد و از آنجا بدنبال کار خود بخيابان برگشت. از اوّل قصدش اين بود که تا ميدان فردوسي که محلّ نواقل و دروازه جنوبي شهر بود جلوي بار هيزم برود. امّا نزديک ظهر بود زورش آمد زحمت رفتن و انتظار کشيدن را برخود هموار کند. ترجيح داد برود در قهوه خانه بنشيند شايد با ديدن همکاران که هميشه خاطر رئيس سقف خود را ميخواستند يکي حاضر شود اين مأموريّت را برايش انجام دهد. براي اين قبيل کارها او هميشه در خود سنگيني مخصوصي احساس ميکرد. هنوز يکهفته از اين ميان نگذشته بود، هما با اکرم قراري گذاشته بود که دو نفري براي خريد کوچکي بخيابان بروند. آنطور که اکرم ميگفت خريد جفتي دستکش سفيد تابستاني که پيش از آن با هم مظنّه اش را از بازار پرسيده بودند. آنسال ظاهراً هما خيال داشت با شکوه و اجلال تمامتري باستقبال موکب تابستان برود. چتر تابستاني سبک و ظريفي خريده بود که خوشگلي اش موقعي تکميل ميشد که دستکش پوشيده باشد. زنها و دختران همسايه و از جمله خود اکرم که منتظر تکميل آرايش هما بود در ايوان اطاق آهو نشسته بودند. از پيراهن تي تيش ماماني تازۀ هما همه خبر داشتند ليکن هنوز کسي آنرا بتنش نديده بود. روزي که آنرا از خيّاطي آورده بود بعنوان شيريني پاکتي نيز نقل بيدمشکي خريده بود و بهر ## دانه اي داده بود. بچّه ها هنوز از مدرسه نيامده بودند. حياط بي سر و صدا و خلوت بود. باد ملايم بهاري از روي بامها بوي علف و خاک تازه ميآورد. زنگ ساعت چهار از داخل اطاق آهو شنيده شد و هما پيراهن تازه اش بتن، کفش پوست ماري کوچک و پاشنه صنّاري با جوراب نازک پشت نما بپا، کيف چرمي و کفش دسته صدف بدست، روي پلّه ايوان ظاهر گشت. بازوي سفيد و زيباي او با ساعت بند طلائي روي مچ از دور خيره کننده بود. صحبتها همه قطع و گردنها بطرف او کج شد. مثل هنرپيشۀ محبوبي که در ميان انتظار شگفت آميز تماشاچيان قدم روي صحنه گذاشته است يک لحظه درنگ کرد و آنگاه شمرده و بناز از پلّه ها بزير آمد. احتياط فوق العاده و بآهنگ او در هنگام پائين آمدن از پلّه ها ناشي از بلندي پاشنۀ کفش و تنگي دامن پيراهن بود. چشمهاي نديده بديد زنها از فرط حيرت گرد و دهانهايشان باز مانده بود. اگر او زن بود پس اينها چه بودند؟ اگر اينها زن بودند پس او چه بود؟ وقتي که آمد و نزديک آنها ايستاد مثل يک سکّۀ جلا داده طلا ميدرخشيد. گونه هايش از شرمي شهواني مخمل گون شده بود. عطرش بيني ها را آزرد. روي پاشنه پا چرخيد تا از نشان دادن هيچ جاي بدن خود دريغ نکرده باشد و اين حرکت براي پوشاندن شرمي بود که در مقابل همجنسان خود احساس ميکرد. آيا ميخواست با آن سر و وضع بخيابان برود؟ چه روح گستاخ و بي پروائي! اين مسئله بيش از خود پيراهن براي زنها معمّا بود. جنس پارچه از ابريشم صورتي رنگ بود با گلهاي قر نقلي شبيه ببال پروانه. در سايه روشن و زاويه هاي مختلف نور رنگش از صورتي باز ببلوطي موج ميزد. و اين خاصيّت از نخهاي تار و پود آن برميخاست که دو جور بافته شده بود. قشنگي سحرآميز و کم نظير پارچه و نقش دلفريب گلهاي آن يک طرف، هنر استادانۀ بُرِش و دوختش که بزن زيبا اندام جلوۀ پريان را داده بود طرف ديگر. بي گفتگو يکي از آن مواردي بود که خيّاط نه بخاطر پول بلکه بشوق نماياندن ذوق و هنر خود سوزن بدست گرفته بود. يقۀ پيراهن با دو برگردان کوچک و خوشنما از زير گلو دکمه ميخورد، دکمه هاي صدفي گرد و خوشگلي که تا زير برآمدگي پستانها پائين ميآمد. آستينها با برشي ساده از سر انهناي دل انگيز شانه کوتاه شده بود. بدون شک سيد ميران که هنوز پيراهن را بتن زن نديده بود اگر در خيابان سيـ ـنه بسيـ ـنه اش ميامد مدّتي وقت ميخواست تا بفهمد که اين هيکل رعنا پرده نشين حرم خود اوست. با آن قولي که هما باو داده بود هيچکس نميتوانست پيش بيني کند در آنصورت شوهر با وي چگونه رفتار ميکرد؟ باو چه ميگفت؟ سرشانه ها و بازوانش که مثل ميخک سفيد با ته رنگ گلي ميدرخشيد بيننده را در طوفاني از هـ ـوسها و تخيّلات سرکش محاصره ميکرد. باريکي کار تنها در لخـ ـت بودن بازوانش نبود، پيراهن مَکُش مَرگِ ماي ابريشمي چنان چسب تن پوشندۀ آن بود که گفتي پوست بدن او شده است. شخصيّت يک مسئلۀ روحاني است، ليکن خيّاطي پروانه آنطور که دلتان بخواهد شخصيّت جسماني مشتري گلرخ خود را آشکار کرده بود. زيبائي خارق العادۀ لباس و جلوۀ خيره کننده و گستاخانۀ زن هنگاميکه بحياط ميآمد چنان غيرقابل توصيف بود که هيچکس نتوانست از آن تمجيدي کند، گوئي زبان همه بند آمده بود. اکرم با حواس پرتي و پريشان خاطري هنر پيشه اي که در وسط صحنه نقشش را فراموش کرده است از روي سنگ خاراي ايوان برخاست. نتوانست اعتراض کند که چرا آنقدر معطّلش کرده است. کفش و جوراب و ساقهاي لاغر خود را که در مقايسه با ساقهاي توپر و بلورين هما هيچ مينمود از روي چادر برانداز کرد و مثل چيزي که طرف سخنش يک نفر مرد است شرماگِن گفت: -برويم، من حاضرم. ترديد اکرم بخود هما نيز سرايت کرد: -بيا، درشکه خواهيم نشست. دامن پيراهن او اندکي پائين تر از زير زانو، تا روي نرمۀ ساقها ميآمد. آنقدر تنگ بود که زانوهاي او بالاجبار رويهم قرار ميگرفت و همين معني خواه ناخواه سبب آن ميشد که هنگام خراميدن چرخش دلپذيري بکمـ ـر و بعضي ديگر از اندامش بدهد که اگرچه حالتي نامحسوس بود ليکن بي آن لطف حرکاتش تکميل نميبود. وقتي قدم برميداشت خطوط بيحياي رانهايش بنحو دلانگيزي نمايان ميگشت. کفل خوش نمايش در حرکتي موقّرانه و بس هوش ربا از چپ براست، و فقط از همين يک جهت نوسان ميکرد. کمـ ـرش بي آنکه لَغ باشد باشکوه تحسين انگيز مينياتورهاي رضا عبّاسي لاغر بود.  تا در حياط بودند آهو از پشت سر خوب در بحر مطالعه هووي خود، نقش و نگار اندام و طمطراق ظاهر او فرو رفت. اطمينان داشت همۀ همسايه ها نيز همين فکر را ميکردند. الحق شوهرش حق داشت با چنان عظمتي دل بمهر آن بت ببندد. براستي که هما زن نبود، يک انگار حقيقي بود که نغمه هاي افسون کنندۀ عشق و مـ ـستي را چنانکه همه شاهد بودند تا اعماق روح عاشق خود رسوخ داده بود. لباس تازه در زيبائي او همان اثري را داشت که شب و نور فانوس در الماس تراشدار. وقتي که دو دوست بيرون رونده پا بپلّه هاي کوتاه دالان نهادند خورشيد صدا زد: -وقت درشکه سوار شدن مواظب خودت باش نيفتي هما خانم. اين پيراهن ميترسم بلاي جانت بشود. اگر بستني يا چيزي خورديد ما را هم فراموش نکنيد، دست خالي بخانه نيائيد. اين زن چه جسارتي دارد. اگر پيراهن پشت نما ميپوشيد بهتر از اين ميبود. نميدانم شوهرش او را در اين لباس ديده است يا نه؟ کاش باوي شَل سر از قبر بيرون ميآورد و ناز کبرياي دخترش را بچشم ميديد. قربان يک جو بخت! کلمات اخير را خورشيد آهسته تر و بطور خودماني گفت: بي بي، خواهر او، که آنروز آنجا بمهماني آمده بود اضافه کرد: -آدم خودش بميرد هوادارش نميرد. همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره