آخرين خبر/ پيرانه سرماني عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد
از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير
اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد
حافظ
گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم.
يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم.
شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد
قسمت قبل
دوباره به دکّان برگشت ،اوقاتش تلخ شده بود. آنجا دلو آبکشي همراه چنگکي که براي بيرون آوردنش بکار ميرفت يکماه ميشد که در چاه افتاده بود و کارگران اهميت نميدادند؛ وقتي شنيد در اين مدت براي خمير از جوي سر باز و کثيف خيابان استفاده ميشده است کفرش بالا آمد. با عصبانيت لخـ ـت شد،سر طنابي را به کمـ ـر بست و براي بيرون آوردن دلو به چاه رفت . اين تصميم تهوّر آميز که نشان ميداد نيروهاي جواني و کار در وي هنوز نمرده است بيش از هر در روي خود او تاثير گذاشت . اگر از آن پس تنبلي و بيهودگي را که عرصه ي خيال و روح بر جسمش خيمه زده بود، يکسره کنار مي گذاشت کارها سربسر توفير ميکرد ، او اکنون ديگر کاملا به روحيه ي خود آشنا شده بود ؛وقتي که چند روزي پشت سر هم در خانه ميماند آنطور ميشد که حتي سنگيني اش ميآمد شب به شب بيايد و دخل دکّان را تحويل بگيرد ؛گوئي در اين ميان او زيادي و صاحبان اصلي دکّان همان کارگران بودند. در چند دقيقه اي که طول کشيد و او هنوز در چاه بود ، حبيب و شاطر زمان باز حرفشان شد . کار به فحش و دست به يقه کشيد ،کارگران آنها را از هم سوا کردند و نگذاشتند بيل و پارو را بجان يکديگر بشکنند و بيشتر از آن اسباب خلق تنگي ارباب تازه از راه رسيده را فراهم سازند. موضوع اختلاف اينها در اصل بر سر پول نانهاي خاصگي بود .پيش از آن هميشه همه جا رسم چنين بود ، يکشاهي صَنّاري که روزانه از پخت نانهاي خاصگي گير شاطر ميومد چون مبلغ نا قابلي بود قسمت همون او ميشد ، اما از چندي قبل باينطرف به علت بعضي عوامل داخلي و خارجي روز به روز نان شهر خرابتر ميشد و در نتيجه تعداد ظرفهاي خمير خاصّه اي که به دکّان مي آوردند پيوسته به نسبت عجيبي بالا ميرفت ؛ تا آنجا که در شهر خيلي از در دکّان ها به اميد عايدي بيشتر کار خود را منحصر به پذيري خاصّه کرده بودند ،اما اينجا در اين دکّان ، بر طبق همان رسم قديم شاطر زمان بگمان اينکه زرنگي کرده است يا آنکه اين قانون ابديست پولها را يکسره به جيب ميريخت و به روي خود نميآورد. آن کسيکه ميبايست حرفي به او بزند صاحب دکّان بود که هفته به هفته در دکّان پيدايش نميشد ، يا اگر ميشد ، هيچ نمي پرسيد که وضع کارها از چه قرار است . اولين بار که حبيب در لفّاف شوخي مطلب را پيش شاطر عنوان کرد با حرکاتي داش مسلکانه و باد در گلو از وي اين جواب را شنيد:
_ داداش ، ده سال است که تو پشت اين دستگاه ترازو هستي و من يکبار پا در کفشت نکرده بودم که بگويم چطور و فلان . دو روز است که صنّار سه شاهي اضافي گير من آمده نميتواني به رفيقت روا داشته باشي ؟!
اين حرف نيشدار که از آن پس دو سه بار ديگر به شکلهاي مختلف بين آندو ردّ و بدل شده بود براي حبيب قابل تحمّل نبود . او البته از شاطر دکّان که رفته رفته ميخواست حقّ نان و نمک ارباب را فراموش کند و بعلاوه هيچکس را داخل آدم حساب نميکرد دلخوريهاي ديگري هم داشت . از وقتي که گندم خراب شده بود اين مرد به کلي يکبار گيشکرده بودمعلوم نبود چه تعمّدي داشت که نانها را يکنواخت و بقاعده نمي پخت . عجله داشت که خاصّه ايها را جلو بيندازد شل کن و سفت کن در مي آورد . گاه زود ميآمد و قبل از اينکه خمير ور بيايد دست بکار ميشد و گاه دير که ازدحام مردم سرسام آور ميشد و کار دکّان به آخر شب ميافتاد . بعضي وقتها نيز از حرف تند يک مشتري بيخود يا حتي از روي عمد عصباني ميشد و دست از کار ميکشيد ، و همه ي اين اداها و اَلَم شنگه ها که اخلاق تازه ي او شده بود به ضرر مـ ـستقيم صاحب دکّان تمام ميشد و البته پاي آبروي وي نيز به ميان ميآمد . تنها لوطيگري شاطر زمان در اين مدت آن بود که بعضي روزها کَرَم نموده و پنج سيري گوشت کارگران را مهمان ميکرد که در ديزي به تنور مي گذاشتند مي پختند و ظهر در يک لانجين بزرگ دور هم تريد ميکردند و ميخوردند. آب يخ هميشگي و يک وَهله چاي آنها نيز از محل همين عايدي جديد بود.
وقتي که سيدميران با دلو و چنگک از چاه بيرون آمد حبيب کلاهش را بر سر نهاده ،ترازو را ترک کرده و کناري نشسته بود. از قيافه ي تلخ و ترشش ظاهرا معلوم بود که نميخواهد ديگر آنجا بماند. کارگران دکّان هيچيک طرف او را نمي گرفتند . سيد ميران نگاهي به شاطر زمان و نگاهي به او افکند و گفت:
_بسيار خوب، اگر شما بعد از چند سال کار در اين دکّان از وجود همديگر خسته شده ايد و با هم اُختِتان نمي شود ميتوانيد فکر اساسي تري بکنيد؛ آيا في الواقع حبيب نميتواني با او بسازي؟
معلوم بود که جواب ترازو دار غير از نه چيز ديگري نخواهد بود و سيد ميران نيز اهميت نميداد ،زيرا تصميم داشت از آن به بعد خودش پشت دستگاه بايستد تا هم بيشتر و بهتر بکار و زندگيش برسد و هم اينکه دوستان او بفهمند که وي رسما قصد کناره گيري از رياست صنفي را دارد ،حبيب بي آنکه خداحافظي کند رفت و سيد ميران دو روز پشت ترازو ايستاد ، اما چيز غريبي بود ،مثل اينکه او را به بيگاري براي غير واداشته بودند ،زورش ميآمد وقتش آنجا تلف بشود ،بيحوصلگي و کسالت از پاي درش ميآورد . ازدحام عجيب مردم در ظهر و شب براي گرفتن نان که قبل از آن هرگز در هيچ در هيچ زماني سابقه نداشت او را کلافه ميکرد ، خورشيد خيابان که از ساعت نه صبح تا چهار بعدازظهر توي دکّان بود چشمش را مي آزرد عضله ي گونه اش بالا جمع ميشد وبا خستگي و خميازه مشتريان را راه ميانداخت ، نانواها که روزگاري مثل زنبوران دور و بر ملکه لحظه اي رهايش نمي کردند ، حتي آسيابانها هم ، اصلا پيدايشان نبود ،ظاهرا چنين مينمود که بي خبر از او بقصد کاري همه با هم بجائي رفته بودند ، در اين روز که براي او بقدر دو ماه طول کشيد چنان از هدف زندگي زده شد که دلش ميخواست به کوه بزند ، پشيمان بود که چرا اصلا در همان قم و همدان يا جائي ماندگار نشد.
آمد و رفت خيابان ،داد و بيداد مشتريان که براي نوبت از سر و کول همديگر بالا ميرفتند ، صداي يکنواخت پارو روي دو شاخه براي او کسالتي کُشنده در بر داشت ، از کارگران دکّان نيز بدش ميآمد و نميخواست در روي عرق کرده و کثيف آنان بنگرد، از کار آن بزّاز کوچک اندام روبروي دکّان تعجب مي کرد که ساليان دراز بي آنکه کوچکترين احساس خستگي بکند با چهره ي جاويدانه بشّاشش در همان گوشه هميشگي اش دوزانو مينشست و بگز و نيم گز کردن ادامه ميداد . آنها که داشتند و آنان که نداشتند بِيکسان حرص ميزدند . زندگي با همه ي رنگ و بوي فريبنده و نوش و نيشهايش مثل مجسمه ي بودا هميشه يکحالت را نشان ميداد. چه ميکوشيدند و زندگي را بدلخواه خود ميساختند ،و چه مينشستند و فساد يا فناي آنرا مينگريستند نتيجه يکي بود . در آن روز ها که او به اصطلاح آمده بود تجديد نظري در کلّ اعمال خود بنمايد اين افکار و احساساتش نسبت به همه چيز
با اين وصف فکر هما لحظهاي آسودهاش نميگذاشت. مانند کسي که به بيماري مُنُوماني مبتلا شده است در صحنۀ خيالش جز يک فکر جَوَلان نداشت. هرجا که ميرفت و هرکار که ميکرد اين زن مثل ستارهاي بالاي سرش بود. تجربۀ گذشته ثابت کرده بود که حتي براي يک لحظۀ کوتاه نيز نميتوانست از او دور بشود، باقي حرفها همه قصه بود. در سفر بيست روزۀ قم، بيآنکه ارادهاي داشته باشد، همه چيز را به هما اقرار کرده بود. بيآنکه نامي از سهطلاق ببرد و باعث برآشفتگي و ناراحتي فوق العادۀ زن جوان بشود گفته بود که اکنون آنها در ظاهر زن و شوهر نيستند و به اصطلاح بريکديگر نه شرعاً بلکه قانوناً حرامند. گفته بود که ميخواسته است براي هميشه وي را از کنار خود دور سازد و قسمت نشده است. با او به عنوان يک فرد بيطرف صلاح و مصلحت کرده بود که چه بايد بکند؟ زن نيز پاسخ داده بود که هيچ، بايد تا پايان عمر، تا آخر خط بر سر پيمان خود استوار باشد پس از مراجعت به شهر در اولين فرصت براي عقد او به محضر برود.
آري، او حالا در اولين فرصت ميبايد به محضر برود و روي کاري که کرده بود قلم باطل بکشد. با همۀ مقدمه چيني هايي که کرده و زن فرشته خو و عزيز خود را در نظر شيخ الاسلام لولو نشان داده بود حالا ميبايست با عرق رخسار زرد و زارش کفارۀ اين اشتباه و ندانم کاري و عجله را بپردازد. به چه رويي حالا ميخواست دوباره به محضر برود؟ به چه حسابي تصميم گرفته بود او را طلاق بدهد؟ معلوم نبود. اگر او را از خود دور کرده بود اکنون از اين زندگي پوچ و بي معني دلخوشي اش بِه چِه بود؟ چشمي را که از او برميداشت به کي يا به چي ميتوانست برگرداند؟ او از هما زندگي کسب ميکرد همچنانکه ماه از خورشيد نور. گريزگاه او از اين زن باز به سوي خود او بود.
با اين کيفيت چه ميتوانست بکند؟ آيا ممکن بود باقطعيت و عزم نويني دست از آهو و بچه هاي او بشويد؟ خودش ميدانست از اين فکر غيرعملي تر هيچ چيز نبود. ليکن دلش ميخواست اگر بيخود هم بود به آن بينديشد. در سرتاسر زمـ ـستان گذشته اي که به علت درد پا از خانه بيرون نيامده بود اين فکر محال مثل يک تصور مزاحم و هذيان آميز ديده دوز خيالات او شده بود. در همان حالت که بدنش در تب ملايم و شيريني ميسوخت و صداي پا يا خِش خِش لباس پرستار نازنين خود را ميشنيد مرغ سبکبال انديشه اش پرميگرفت و به سرزمينهاي دور و نشناخته اي ميرفت که مگر همان خيال قادر به بازگرداندنش بود. همچنانکه در قصه سليم جواهري که بارها براي همان نقل کرده بود آن گاو افسانه اي و اسرارآميز دانۀ شب چراغ خود را در جزيره از بيني روي علف انداخت و با عشق و شيدايي حيواني دورش گشت، او نيز در دل ميانديشيد که دُردانۀ بي همتاي خود را بردارد و به جايي دور، به جزيرۀ گمشده اي ببرد که حتي انديشۀ داستان پردازان را به آن راهي نباشد. فقط در اين صورت بود که ميتوانست از راحت دل آهي بکشد و بگويد که به سعادت و آرزوي خود رسيده است؛ آرزويي که فناشدن در عشق را زندگي جاويدان ميدانست. فقط در اينصورت بود که اگر همه چيز به پايان ميرسيد اهميتي نميداد. اما افسوس که اين تصورات که خود زاييدۀ تنبلي و ناتواني تب بودند با توانايي واقعي هزاران فرسنگ فاصله داشتند. آنروزها منتهاي آرزويش اين بود که هميشه همچنان بيمار و تبدار باقي بماند و هرگز خوب نشود تا مجبور باشد از کنار محبوبش ساعتي دوري جويد. بيماري او بهانۀ خوبي براي در خانه ماندنش بود. زن زيبا و فرشته خو، هنگامي که طول و عرض اطاق را طي ميکرد، بر بالينش مينشست و برميخاست، گويي هوا را لطيف ميکرد، صداي پايش مانند سيرِنها Sirènes آهنگ سحرکننده اي دربرداشت که روان خستۀ عاشق را نـ ـوازش ميداد. در اطاق، روي فرش، کفشهاي سرپايي را که منگوله هاي مخملي داشت ميپوشيد و ناخنهاي پايش را رنگين ميکرد. قدمي که برميداشت و ميگذاشت در طول اندامش موج ملايمي از ناز و شکوه و دلربايي پريان محبـ ـوس برقص درميآيد، که بيننده را سرمـ ـست ميکرد. يک نگاه چشمان درشتش وقتي که از کنار طاقچه سربرميگرداند، به همۀ لذات عالم ميارزيد. پرستاري هاي او در فصلي که گذشته بود چون خاطرهاي ابدي از روزگار شيريني که هرگز تجديد نميشد در نظرش مانده بود. رخسار او و حسن روزافزونش گل هميشه بهاري بود که از باد خزان رنگين تر ميشد.
همچنان که پشت ترازو روي صندلي نشسته بود به زير و بالاي کسب خود نيز ميانديشيد. سنگهاي توزين را روي هم ميچيد و چينهاي ضخيم ابروانش گره ميخورد. چه راهي پيدا ميشد که روزانه يک يا دو تومان بر دخل دکان بيفزايد؟ شايد اگر فکر ميکرد راهي ميجست. آيا ميتوانست نان را به مشتري کم يا گران بدهد؟ که نه. او خود توجه داشت که دستش در کشيدن کمي چرب بود و کاري هم به آن نميتوانست بکند. همان روز اولي که آنجا ايستاده بود دو تومان کمتر از روزهاي معمولي دخل آورده بود. نان را قبل از آنکه کفۀ ترازو کاملاً به زمين نرسد و صدا نکند نميتوانست بردارد و به دست مشتري بدهد. نانوايي از نظر ا و، در عمل، انگور فروشي نبود که بشود ترازو را به زمين زد و از هر يک سير دو مثقال به مشتري کم داد. برحسب عادتي که از قديم داشت و از پاکدلي مردانه و همچنين عقيدۀ مذهبي اش سرچشمه ميگرفت، هنگام کشيدن نان او حتي نميخواست به کفه اي که نان در آن بود نگاه کند. اينکار را نادرست و از نظر مذهبي مکروه ميدانست. ميگفت که چشم کاسب بايد هميشه به کفه اي باشد که سنگ را در آن ميگذارند. تا خود او پشت دستگاه ترازو بود اين راه بسته مينمود. هر ترازدار ديگري نيز که ميآورد غير از اين نبود و نميتوانست باشد، زيرا قبل از آن او و دکانش در ميان مردم به طور کلي و نانواخانه بالاخص به تمام بودن سنگ، خوبي نان و نمونۀ درستي معروف بود و بعد از آن نيز ميبايد باشد. پس چه ميتوانست بکند؟ آيا ميتوانست به آسيابان مزد کمتري بدهد؟ در اين زمينه ، نه تنها او بلکه کليۀ افراد و اعضاء صنف به طور تلاش خود را کرده و به اصطلاح زور خود را زده بودند. چيزي که مسلم بود، در تمام مدت چندسالي که او رياست صنف را داشت و پيش از آن حتي زمان هايي که آسيابانها مثل مـ ـستعمره هاي انگليس تحت لواي نانواخانه بودند و خبازباشي تسمه از گردۀ آنان ميکشيد صنف آنها روش تدافعي داشت. خيلي که کاربُر و زرنگ بودند ميبايد کاري کنند که مزد بالا نرود، والا وقتي که ميرفت ديگر پايين آمدني نبود. هيچوقت در هيچ زماني ديده نشده بود که نانوايي بگويد مزد آسيابانش زياد است و ميخواهد آن را کمتر کند، بلکه هميشه اين آسيابانها بودند که از کمي مزد يا خرج بار ناله داشتند و اين در و آن در ميزدند و عاقبت هم پيش ميبردند. أخرين عريضۀ دست جمعي آنها که نوشته بودند به علت بالارفت مخارج ضرر ميکنيم و بياييد راي بگيريد هنوز در دواير ادارۀ اقتصاد در جريان بود. ترازنامۀ دوران گذشته و بخصوص يکسالۀ اخير به خوبي نشان دهندۀ اين حقيقت بود که چون حريف هميشه دست بالا را ميگرفت حرفش از پيش ميرفت. اگر اينها آتش بودند حريف آب و اگر سنگ بودند او کلنگ بود. از روزي که کار نانواخانه به دست اقتصاد افتاده بود آسيابانها با اقداماتي که کرده بودند ميداني يافته بودند. به علاوه، انها براي سيلو نيز گندم خُرد ميکردند. دولت و بعضي تجار از شهر به ولايات ديگري که معلوم نبود کجاست آرد صادر ميکردند. روزگاري بود که دوباره آسيابان براي نانوا بازي درميآورد، همچنانکه نانوا نيز به نوبۀ خود براي مردم بازي درميآورد. پس با اين اوضاع و احوال کم کردن مزدِ بار آرزو و انديشۀ خام و مهملي بيش نبود. تنها يک راه ديگر باقي ميماند، کارگران، که خوشبختانه يا بدبختانه اينجا نيز سگک کمـ ـربند روي آخرين سوراخ خود بود. نانواخانه باهمۀ تشتت خود در همان سال اول تشکيل اتحاديه در همين زمينه توانست ميخ خود را چنان محکم بکوبد که به اين سادگيها شلشدني نبود. برعکس آسيابانها که هنوز اصلاً به اين مطلب نينديشيده بودند و نميخواستند بينديشند آنها هرگز کارگران يکديگر را نميگرفتند. صنف نانوا باهمۀ حاتم بخشيها و ريخت و پاشهاي هميشگي ش که به لوطي ترني صنف شهر مشهور بود براي مزد کارگر ميزاني معين کرده بود که از آن ميتوانستند کمتر بدهند و بيشتر نه. اگر شاطر يا حتي خميرگير دکان کارش را وِل ميکرد و ميرفت نانوا ميتوانست به وسيلۀ شهرداري يا مقامات مقتدرتر نه تنها او را جبراً برسرکارش برگرداند بلکه خلافيِ کلاني هم برايش درست کند. زيرا اين مسئله مربوط به نان مردم بود و در آن زمانۀ بلبشو نان يعني خون. بي جهت نبود که اعضاي صنف به طور نيمه مخفي هر ماه به عنوان مخارج لازم از هر دکان يک تومان جمع ميکردند و به مصرف ميرساندند. آنها اگر حريف آسيابانها نميشدند آنقدر بود که تلافي غوره را سر کوره درآورند. و اگر از نظر فرد او به طور تنها بگيريم، اين يک کوتهنظري پست و شريرانه بود که او نيز مانند بعضي از همکاران پوست سگ به روي خودش بکشد و همۀ انسانها، دوستان، کارگران و حتي اقوامش را از دور خود بتاراند. از همۀ اينها گذشته، بهار بود و فصل کار و جنب و جوش، کارگر چه غمي داشت که بيکار بشود. همان پيشآمدي که تصادفي يا از روي حساب قبلي او را مجبور کرده بود که بيايد پشت ترازو بايستد خود برايش مشکلي شده بود. واقعاً چرا ميبايد به آن مغني حبيب را از دست داده باشد. آيا اين هم پاداش چند سال خدمت صادقانۀ او بود که به وي داد؟ بي آنکه بپرسد دردش چيست، حرف اصليش کدام است. او که چيزي به زبان نياورده بود اما اگر مانند ساير کارگران براي مزد بيشتر کاوکاو ميکرد حق داشت. زيرا قيمت نان و گوشت، اين اساسي ترين مايحتاج مردم، از سه ماه پيش به اين طرف، برعکس آنکه بايد به مقتضاي فصل پايين بيايد يک به دوبالا رفته بود. از اين گذشته، کم کردن مزد کارگران به فرض آنکه شدني بود چه دردي را دوا ميکرد؟ کوه ميبايد خراب شود تا دره را پرکند. نه، اين راه هم غيرعملي بود اين فکر نيز به همان ميزان بيهوده و پست بود که ناشدني. اگر اسبابش فراهم ميآمد و ميتوانست به کمک خالو کرم در ده زمين يا باغي اجاره کند به همۀ اين افکار هردمبيل پايان ميداد.
در گذشته او اغلب با خالو کرم در خصوص چنين امکاني صحبت کرده بود. درست بود اينگونه صحبتها که هميشه پس از صرف نهار پيش ميآمد و از تأثيرات معجزهآساي معده بر مغز بود هرگز به طور جدي مطرح نشده بود، اما آنچه مسلم بود خُسورهاش از يک چنين کاريۀ اگر عملي ميشد، کلاهش را به هوا ميانداخت و از ته دل حاضر به هر نوع ياري او بود. طبق اظهار کدخدا او ميتوانست باغ بزرگ سفيدچغا يا موريچي يا آسيابهاي ده زکي يا سراب نيلوفر را اجاره کند. اگر اينها را نخواست يا نشد بستان بردارد، گاوداري و کشت وزرع کند. همۀ اين صحبتها قبلاً شده بود و در هيچ يک اينکارها او آدم بي سررشته يا ناواردي نبود که در پنجۀ اشخاص و افراد اسير شود و نداند چه کند. همين قدر که نسيم فرح انگيز صحرا گرد تيرۀ شهر و خيابان را از چهرۀ فرسودۀ او پاک ميکرد آنوقت چه کارها که نميتوانست بکند. زنها و بچه ها را برميداشت، بنۀ زندگي و علاقه هاي مختصر شهري را ميکند و براي هميشه بده ميرفت. اما نه، مسلماً او نميبايد از کاروکسب ديرين خود دست بشويد. دکان برسر جاي خود باقي بود و کار ميکرد و او ضمن اينکه در ده سکني داشت هر چند روز يکبار به شهر ميآمد و به کارها سرکشي مينمود. آيا زندگي عکسي نيست که بايد هر دفعه آن را با حالتهاي پسنديده تري گرفت؟ آيا او از ميرزا نبي که نانوا بود آسياب ملکي خود را نيز ميگردانيد، رعيتي داشت قاچاق فروشي نيز ميکرد کمتر بود؟ غير از اين بود که تا آن زمان کوتاهي و سستي همه از جانب خود وي بود؟ صرف نظر از ضرورت زندگي که فعاليتهاي اضافي ديگر را ميطلبيد او اصولاً از شهر و قيل و قال آن خسته شده بود. زندگي پرقيد و بند و محدود برايش هيبتي زشت و خشن گشته بود. دل وازده اش مثل مرغ قفس ياد صحرا و هواي آزاد ميکرد. درودشت که رنگ انديشه ها و عوالم انزواجويانۀ او را داشت با روحش بيشتر همآهنگ بود. محيط پرآواي شهر نالۀ سه تار عشقش را از صفا ميانداخت. حال آنکه صحرا و باغ ميان آرزوها و رؤياهاي حسرت بار او با جواني پيوند دوباره ايجاد ميکرد. در ده پيمانۀ عمر گنجايش بيشتر داشت. هواي شهر با اوضاع نامطلوبي که هر لحظه بر وخامتش افزوده ميشد ديگر قابل استنشاق نبود، وقتي که نميشد خرمن گندم را به خانه نزديک کرد آيا بهتر نبود خانه را نزديک خرمن گندم برد؟ آيا نشاندن يک درخت هرچند عمر ديگر کفاف نميداد که ميوه اش را بچيند، کاشتن يک کَرت سبزي، يا حتي به هم زدن کوتهاي بدبوي جاليز به همۀ اين کاسبي هاي گندزدۀ شهري نمي ارزيد؟ تماشاي کِرمي در خاک يا پرنده اي بر درخت بر غُرولند درشکه چي، تقاضاي چپ و راست پشت ميزنشينان يا غم حرف اين و آن ترجيح نداشت؟ نقشۀ رفتن به ده به نظر ميآمد که بدفکري نباشد. تنها اشکالي که در اين ميان وجود داشت مدرسه رفتن بچه ها بود، که ميتوانستند نروند. کلارا که مهماني بيش نبود و آنروز يا فردايش ديگري صاحب و صاحب اختيارش ميشد. اگر خدا ميخواست و او خانواده را به ده ميبرد از بعضي خرجهاي کمـ ـرشکني که هما برايش ميتراشيد و زاييدۀ تمدن آلوده و هردمبيل شهري بود خلاص ميشد. زنهاي او مانند خودش از رگ و ريشه کُرد وبزرگ شدۀ ده بودند. هما به اين امر که برگشتي بود به اصل نه تنها راضي بلکه از ته دل خوشحال بود، خاطرۀ شبهاي مهتابي، دوشيدن شير از گوسفندان يا رقص چوپي دور شعلۀ آتش در زواياي روح زنانهاش انگشتان ظريفي بود که با سيمهاي چنگ بازي ميکرد. فقط با اين امتياز و شرط که هر وقت شوهرش به شهر ميآيد او را نيز همراه بياورد. في واقع چه خوب بود به صداي پرندگان از خواب برخاستن و به نواي چوپانان بخواب رفتن؛ آهو که گرم اين کار بود نان ميپخت وبچهها هريک گوشهاي از فعاليت زندگي نوين را ميچسبيدند. چهار الي پنج ماه کار ميکردند و باقي سال را شکر خداگويان در گوشهاي بَرِآفتاب به تماشاي دشتهاي وسيع ميگذرانيدند. آيا شناخت خدا يا فلسفه هاي عميق بشري را از مطالعۀ جنبش ساقۀ يک علف، که در همان سايۀ زير خود دنيايي اسرار نهفته داشت، بهتر ميشد درک کرد يا از گردش چرخ يک درشکه؛ در شهر دايرۀ ديد کم، مسائل کوچک دست و پاگير، انديشه و حس فراوان، خودخواهي ها افزون، روح حقير و هدف زندگي خود زندگي بود. در دشت طبيعت عريان، کوه و آسمان و افق پيدا و همه چيز حاکي از عظمت کار جهان بود و اين عظمت را به نسبت پذيرش انسانها در روح آنان منعکس ميکرد.
با آمدن خال و کرم به شهر سيد به نظرش آمد که از رؤيا به عمل بپردازد. تصادفاً و از بخت مساعد، آنطور که کدخدا ميگفت، باغ موري چي را ميخواستند پنج ساله به اجاره واگذارند. سيدميران خودش شخصاً تحقيق کرد راست بود. تصميم گرفت براي ديدن باغ سري به موريچي که چيزي دورتر از چغاسفيد نبود بزند. خالو کرم ماديانش را براي او جاگذاشت و رفت. سيدميران ميدانست که نبايد فرصت را از دست بدهد. زندگي در شهر، وقتي که خوب فکرش را ميکرد، فيال حقيقه به مفت نميارزيد؛ از هر سرش دردسر بود. دو روز بعد در حاليکه هما را بر ماديان مينشاند و خود افسارش را ميکشيد از در دالان بيرون رفت. آنجا در بغـ ـل جرز خانه سه روز بود به عادت هرساله درويشها با چادر و بند و بساط نيزۀ طلب به زمين زده بودند و حق ميطلبيدند. سيدميران که زورش ميآمد در آن عالم بيپولي چيزي به آن مفت خوران بدهد يک تومان از کيف بيرون آورد داخل چادر انداخت و به درويش حقهبازي که آنجا ريشش را به زانو چسبانده نشسته بود گفت:بگيريد اينهم حق شما تا عصر که من برميگردم از اينجا رفته باشيد!يعني چه؟!
در همان حال که افسار کش و با شجاعت کافي از آتش نگاههاي مردم سرگذر رد ميشد خدا خدا ميکرد که در خيابان شيخ الاسلام را نبيند و ابرويش برود هنگامي که هنوز نرفته بودند در تمام مدتي که زن عزيز گرامي و خدا لايق ديده به بهانه ترس از سوار شدن وسط حياط عور و اطوار ميريخت و خودش را پيش شوهرش شيرين ميکرد هووش و ساير زنها و دختران خانه تماشا ميکردند.پس از پايان اين صحنه ديدني و خروج از خانه آهو با بار غمي که اطلس وار(اطلس فرزند ژوپيتر کسي که به جرم بي احترامي به خدايان الي الابد محکوم شد تا افلاک سپهر را بر دوش بکشد)محکوم دائم بکشيدنش بود ابتدا به اتاق رفت و نشست اما بعد مانند اسپند از جا جست و مثل ماشين اتش نشاني به حرکت افتاد.چادرش را به سر کرد دست مهدي را براي همراهي خود در دست گرفت و شتابان راه کوچه را در پيش گرفت ده دقيقه الي يکربع بعد او بر روي بام خانه ننه بي بي که بالاي تپه بلند چغا سرخ واقع شده بود با رعنا دختر پيرزن مشغول نگاه به جاده پهن و سفيدي بودند که از دروازه غربي شهر شروع ميشد و مـ ـستقيم بطرف دهات خالصه ميرفت.
آهو با همه شتابي که کرده و خود و بچه را از نفس انداخته بود افسوس ميخورد که دير رسيده است و آن دو گذشته اند.اما در همين موقع هيکل ريز شده اسبي که دو نفر بر آن سوار بودند در رصد چشم آنان اشکار شد.قبل از همه مهدي بود که ديد و خبرش را داد.چادر سفيد هما که درترک سوار شده بود به خوبي پيدا بود.پشت به شهر و روي به پهن دشت بيابان آهسته آهسته پيش ميرفتند.نگاه کنندگان اگر دوربيني همراه داشتند شايد حتي از حرکت لبـ ـهاي آنان که گاه سر خود را برميگرداندند ميتوانستند فهميد هنگام رفتن با هم حرف ميزدند يا خاموش بودند.سيدميران هنگام حرکت به خالصه براي ديدن باغ موريچي کچو نامي را که ادم ناتو و غيرقابل اعتمادي بود موقتا پشت ترازو گذاشت که حداکثر بيش از دو روز غيبت نکند دخل دکان
حوالۀ طلبکار بود که غروب به غروب ميرفت ميگرفت. اما مسافرت او بر خلاف ميل و تصميم که داشت چهار روز طول کشيد. خسورهاش براي آنها گوسفندي کشت و در پذيرايي تا آنجا که وسائلش اجازه ميداد فروگذار نکرد. باغ بزرگ موريچي سر راه ماشينرو واقع شده بود و از آب هميشگي فراوان نيز استفاده ميکرد. فقط عيبي که داشت در اثر بيتوجهي کمي خراب شده بود. پرچين و ديوار اصلاً نداشت. باغهاي دور از شهر به طور کلي اگر مراقب دلسوزي بالاي سرشان بود هرگز ضرر نميکردند. معالوصف سيدميران گفت که بايد باز هم بيشتر موضوع را مطالعه کند. روز پنجم، هنگاميکه زن و شوهر سوار بر ماديان نرم رفتارِ کدخدا به شهر بازميگشتند مانند پرندگان جفتي که اولين نسيم خوشييلاق را بر بال و پر خود احساس ميکنند دمي چشمها را فروبستند. عشق آنها که گويي در گهوارۀ ابديت ميجنبيد مانند دشتهاي سرسبزي که تا چشم کار ميکرد همه جا را فراگرفته بود زمردين مينمود. هما در خارج از خانه و بخصوص در سفرهايي از اين قبيل از زيباييهاي دلچسبتري برخوردار بود. نرسيده به قهوهخانۀ باباجان، سيدميران کوشيده بود زن را قانع کند که پياده شوند و با هم پيالهاي چاي بخورند، هما با اينکه بدميدانست موافقت کرده بود. در همين بين از ميان گرد و غبار جاده با تعجب و حيرت فراوان سليمان پاکش دکان را ديدند که با گامهاي چارواداري در جهت مقابل آنها از شهر ميآمد. گيوههايش را وَر کشيده، مچپيچها و کمـ ـربندش را محکم بسته بود و با وجود پيري و بيچشم وچاري مثل شاطر شيطان روي هوا ميپريد و ميآمد. سيدميران يک لحظه از حيرت عقلش بازماند که پيرمرد براي چه کاري دنبال او آمده است. تجربۀ زندگي صحنهاي از هزاران واقعۀ ناگوار را که ممکن بود پيشآمده باشد در ذهنش مجسم نمود. آيا سقف دکان فرود آمده و باعث اتلاف نفوسي گشته بود؟ آيا از کارگران کسي در چاه افتاده و براي او گرفتاري درست کرده بود؟ يا خداينکرده در خانه اتفاقي افتاده، آهو تـ ـرياک خورده يا يکي از بچهها طوري شده بود؟ يک احتمال کوچکتر نيز بود که ترازودار جديد او دسته گلي به آب داده و براي خودش جيم شده باشد. وقتي که پياده شد و با کارگر خود حرف زد معلوم شد که حدس آخري او اشتباه نبوده است و مردک نادرست و خدانشناس دخل دو روز دکان را يکسر به جيب زده و سرزير آب کرده بود. براي اجراي هر چه بهتر اين نقشه سر نوروز خان علاف را که طلبکار دکان بود شيره ماليده و از رذالتي که داشت حتي يوميۀ آسيابان را کامل نداده بود. سيدميران همچنانکه ايستاده بود و مات و متحير در دهان سليمان نگاه ميکرد آه از نهادش برآمد. با اين پايي که او خورده بود حالا چه ميتوانست بکند؟ کَچو آدم يالقوز بي اصل و نسبي بود از اهل سُنقُر. در روزهاي بيکاري اغلب پاتوقش قهوه خانۀ مراد زير ميدان شهرداري بود. با رسيدن به شهر و رساندن هما به خانه، سيدميران اول آنجا رفت بلکه بتواند از دزد فراري نشاني بگيرد. معلوم شد قومي داشت که در دباغخانه کار ميکرد. اما اين قبيل کوششها جز خستگي هيچ نتيجه نداشت. پيرمرد بيچاره هر چه کرد و هر جا رفت در شهر نتوانست از او سراغي بگيرد. مسافر آشنايي که همان روز از تهران آمده بود او را در گردنۀ اسدآباد نزديک همدان ديده بود و اين خبر خيلي دير يعني سه روز بعد به گوش سيدميران رسيد. آدم بيآبرو و ناکسي که يک چنان خيانتي دير ميکرد معلوم بود که نميماند تا صاحب مال پيدايش کند و مال خود را خورده و نخورده از حلقومش بيرون بکشد. اهل خانه و اکبرقوش عقيده داشتند که ميبايد تا زود بود و رد دزد گم نشده کسي را دنبالش فرستاد. سيدميران لبـ ـهايش را به هم فشرد و گفت که بيفايده است. گفتند به نظميه شکايت کن، اين را نيز به اهمال گذراند. گويي مالي که رفته بود خودش پا داشت و برميگشت. البته نه اينکه بگوييم در بند نبود؛ سيصد توماني که کچو سنقري وَرداشته و ورماليده بود به حساب آن روزي کمپولي نبود. اگر روزگار پيشين کار سيدميران خبازباشي بود شايد براي او اهميتي نداشت. اما اينک اولين نتيجهاي که از اين ضربت بهبار آمد آن بود که دکان تا دو هفته بعدش شَل و لنگ ماند. پختنش منحصر به همان گندمي شد که اقتصاد ميداد و به لعنت خدا نميارزيد. به اعتبار آن در ميان مردم و بخصوص آسيابانها لطمه خورد. زيرا با همۀ آنکه هرکس ميشنيد ضمن لعن و ناسزا بر هر چه آدم جلب و بدکار نسبت به صاحب دکان متضرر ابراز همدردي ميکرد. چيزي که تجربه و احساس شخصي به آنان ميگفت اين نوع تصادفات بيشتر ميوههاي تلخ بيقيدي و بينظمي يا نپختگي بود که در دامان آدم خودش ميافتاد. نقشۀ گرفتن باغ موريچي با اينکه شرايط اجارهاش قابل قبول بود با پيشآمدن اين قضيه عجالتاً در بوتۀ تعويق افتاد. و دليل آنکه سيدميران به نظميۀ شکايت نکرد تنها اهمال او نبود. در پهلوان گشادهدل اين داستان شايد به تصور بعضيها يک ضعف و شايد به تصور بعضي ديگر يک قوتاخلاقي بس عجيب وجود داشت که به هر حال دوري ريشهدار بود. از آثار اين ضعف که هيچگونه نامي بر آن نميتوان نهاد همين بس که دو سا لو نيم پيش از آن تشت مسي خانهاش را دزد برد و وقتي پيدا شد نرفت از شهرباني پس بگيرد. به مأموري که با پسرک دزد به در خانه دنبال او آمده بود براي آنکه يک نه بگويد و خود را از نهصد و نود و نه کشمکش برهاند جواب داد:
- در خانۀ ما هرگز به اين نشاني که شما ميگوييد تشتي نبوده است.
- اما اين پسرک ميگويد که يک روز صبح خيلي زود آن را از همين خانه ربوده است.
- من که حقيقت را گفتم اما امر شما جاريست، اگر آن را خلاف ميدانيد به او بگوييد از همانجا که مال را برده است يک روز صبح بيايد و سرجايش بگذارد.
سيدميران اين حرف را که زد فوراً فهميد تند رفته است ولي از بخت مساعد، پاسبان مأمور آدم زيرکي نبود که نيش کلام او را دريافته باشد. زيرا بلافاصله گفت:
- آيا ميتوانيد استشهاد کنيد که اين تشت مال شما نبوده و هيچکس آن را در اين خانه نديده است؟
سيدميران با نيشخندي به او توپ بست:
- مرد حسابي بيّنه با مدّعي است، تو برو دليل بياور که اين تشت مال من بوده است.
- بايد بيايي به شهرباني و هر توضيحي داري آنجا بدهي.
ادامه دارد...
همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد:
آخرين خبر در سروش
http://sapp.ir/akharinkhabar
آخرين خبر در ايتا
https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5
آخرين خبر در آي گپ
https://igap.net/akharinkhabar
آخرين خبر در ويسپي
http://wispi.me/channel/akharinkhabar
آخرين خبر در بله
https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT
آخرين خبر در گپ
https://gap.im/akharinkhabar
بازار