همشهري/ مدتي پيش بخش کوتاهي از يک مستند در فضاي مجازي پخش شد که در آن پرندهاي باشکوه با پرهايي سپيد در سر، چشماني نافذ با گوشه چشمهايي قرمز و پاهايي پُرپَر و زيبا، به انتظار نشست تا روباه، گوشت شکار خود را بخورد و برود.
بعد پرنده استخوان پايينتنه حيوان خوردهشده را برداشت، در بلندي پرواز کرد و استخوان را روي تختهسنگي انداخت تا تکه تکه شود، سپس پايين آمد و استخوان را درسته خورد. اين مستند با عنوان «تغذيه پرندهاي با نام هما، پرنده اساطيري» منتشر شد و توجه زيادي را به خودش جلب کرد.
ديدن استخوانخواري اين پرنده اساطيري ما جذاب است، بهويژه اينکه در نگاه اول کسي از اين پرنده پُر فَر و شکوه که قرار است براي ما سعادت به ارمغان بياورد توقع ندارد اينطور پسمانده استخواني غذاي حيواني ديگر را بخورد. در اين گزارش به ماجراي اين پرنده اسطورهاي و استخوانخواري او ميپردازيم.
پرندهاي با ريشي زيبا و بالهايي بلند
دهخدا در توضيح واژه هما آورده است: «مرغي است که استخوان ميخورد. پشتش سياه مايل به خاکستري، سينهاش حنايي بينقش، دوشاخ مانند شاخ بوم و ريش زيبا و بالهايي از قرهقوش بلندتر دارد.
در ادبيات فارسي او را مظهر فرّ و شکوه دانند و به فال نيک گيرند: تو فرّ همايي و زيباي گاه، تو تاج کياني و پشت سپاه». هما در باورهاي عاميانه مردم جايگاهي ويژه دارد. حسن ذوالفقاري در کتاب باورهاي عاميانه مينويسد: «هما پرنده اسطورهاي و معروف در ادبيات فارسي است که رمزپردازي آن با مفاهيم دولت و اقبال مرتبط ميشود. هما در بلنداي آسمان پرواز ميکند و فضايل و نيکوييهاي خود را به کساني که با بالهاي خود پوشانده، عطا ميکند. هرگاه هما بر سر کسي مينشست، او را شاه ميکردند. در ادبيات فارسي او را به فال نيک ميگيرند و بيشتر از سايه خجسته و سعادتبخش آن ياد کردهاند: هماي اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذري بر مقام ما افتد».
فرهنگ اساطير و داستانوارهها در ادبيات فارسي از محمدجعفر ياحقي هم توضيحاتي درباره اين پرنده زيبا داده است: «در بهراميشت بند 36 درباره اين مرغ آمده است آنکه استخوان يا پري از اين مرغ دلير با خود داشته باشد، هيچ مرد توانايي او را نميتواند از پاي درآورد. مرغ، فر بسيار به آن کس ميدهد...».
به نظر ميرسد لغت همايون در فارسي با نام اين پرنده ارتباط داشته باشد. همچنين به نظر برخي نام اين پرنده يادآور گياه معروف «هوم» يا هوما ست، به ويژه که در ريگ وداي گياه سُوم يا هوم غالبا به پرندهاي تشبيه ميشود و يا به نام پرندهاي موسوم است. هوم نامِ نوشابهاي مقدس بود که دينداران زرتشتي در زمانهايي ويژه مينوشيدند.
استخوانخواري هما خوب است يا بد؟
حافظ معتقد است که «دولت از مرغ همايون طلب و سايه او، زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود.» اما درجايي هم از استخوانخواري هما انتقاد ميکند و ميگويد: «همايي چون تو عالي قدر، حرص استخوان تا کي؟ دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندي...» ميگويد آخر اين پرنده با اين همه فر و شکوه چرا غذايي به اين پستي ميخورد. اما در فرهنگ مردمي، روايت است که هما از تهمانده استخوان تغذيه ميکند تا آسيبش به ديگر حيوانات نرسد. اين هم منظر خوب و خوشبينانهاي است درباره همايي که ميگردد و صبر ميکند تا حيوانات گوشت شکار خودشان را بخورند و او بعدا با فراغبال از استخوان و مغز استخوان باقي مانده از لاشه ارتزاق کند. سعدي هم خيلي با اين نظر موافق است و شاهبيتي هم در اين باره دارد: «هماي بر سر مرغان از آن شرف دارد، که استخوان خورد و جانور نيازارد.»
هماي جاهطلب منطقالطير
اما هما با همه زيبايي و تاجبخشياش يک جايي هم خيلي مغرور ظاهر شده است و اتفاقا غره است به همين استخوانخواري که با آن نفس خودش را خوار و ذليل ميکند. در منطقالطير، هما نمادي از انسانهاي جاهطلب است که از زهد و عبادت براي جلب حکام دنيوي و جلب توجه ارباب مملکت و سياست استفاده ميکند.
او در جمع مرغان آمد و «گفت اي پرندگان بحر و بر، من نيام مرغي چو مرغان دگر، نفس سگ را خوار دارم لاجرم... نفس سگ را استخواني ميدهم، روح را زين سگ اماني ميدهم، نفس را چون استخوان دادم مدام، جان من زان يافت اين عالي مقام...» بعد از اينکه پُز اين در کف داشتن نفس خودش را ميدهد، ادامه ميدهد: «کي شود سيمرغ سرکش يار من، بس بود خسرونشاني کار من.» خلاصه اينکه هدهد هم ميآيد و به او ميگويد که غرورت تو را به بند کشيده و ادامه ميدهد: «نيستت خسرو نشاني اين زمان، همچو سگ با استخواني اين زمان، خسروان را کاشکي ننشانيي، خويش را از استخوان برهانيي...».
به هرحال يکي او را مذمت ميکند و يکي تحسين و البته هما اين خصيصه خود را ستايش ميکند و ممکن است جايي هم مغرور شود. اما در نهايت هما، اين پرنده زيباي اساطيري هم در باور مردم و هم در ادبيات ما جايگاهي زيبا و ماندگار دارد. هرچند هرکسي از ظن خودش يار اين پرنده ميشود.
هما از منظر پرندهشناسي
نام علمي هما يا همان مرغ استخوانخوار Gypaetus barbatus است؛ يعني کرکس ريشدار. هما نوعي کرکس بزرگ است که در کوههاي بلند آفريقا، جنوب اروپا و آسيا از جمله ايران زندگي ميکند. هما از آن پرندگاني است که در تمام طول سال يکجا ميماند و هر فصل فقط يک يا 2تخم ميگذارد. اين پرنده مثل بقيه کرکسها بيشتر لاشهخوار است اما عمده غذايش مغز استخوان است.
هما استخوانهاي بزرگ را از ارتفاع زياد روي سنگها پرت ميکند تا به قطعههاي کوچکتر شکسته شود. گاهي هم از لاکپشتهاي زنده به همين روش تغذيه ميکند. در افسانههاي ايران مثل ققنوس و در اساطير مصر و يونان صاحب کرامت است. در آثار به جا مانده از تختجمشيد هم 2 مجسمه سنگي از هما پيدا شده که نشان ميدهد هما در زمان ايران باستان هم پرندهسعادت بوده است.
هما از نظر واژهشناسي، ترکيبي از 2 واژه اوستايي هو hu + مايا maya است. «هو» در زبان اوستايي به معناي آفريننده و «مايا» به معناي اولين ماده از هر چيز است که نام هما در لغت به معناي آفريننده کائنات است.
جثهٔ هما بيشتر شبيه به يک شاهين عظيمالجثه است تا يک کرکس و تنها کرکسي است که سرش پر دارد. ارتفاع هما ۹۵ تا ۱۲۵ سانتيمتر، فاصله بين دو بال آن ۲۷۵ تا ۳۰۸ سانتيمتر و وزن آن 5/4 تا 7/5 کيلوگرم است.
پرندهاي که نيتخواني کرد
همايي که شاهي را به شومي بخشيد
در باب هما، شعرها و قصههاي زيادي وجود دارد. به ويژه قصههاي عاميانه که در آن داستان پادشاهي يکي از مهمترين محورهاي قصهگويي است. مردم در اين قصهها، گاهي که نياز به سعادت و سعادتمندي کسي بود، از حضور اين پرنده بهره گرفتند و او را بر شانه کسي نشاندند يا سايهاش را بر سر کسي انداختند تا فر و شکوه اين پرنده براي شخص خوشبختي و حتي پادشاهي بياورد. اما در عجايبالمخلوقات و غرايبالموجودات نوشته محمد بناحمد طوسي، اين خوشبختي و سعادت به شکلي عجيب روايت شده است و خوشبختي کسي با اين پرنده، باعث بدبختي خلق و رعيت ميشود.
طوسي مينويسد: «هما مرغي است خجسته در ولايت صاعون بود و در هر مدتي ظاهر گردد، گرد شهر ميگردد و آن سال که بر سر شخص نشيند، آن سال فراخي بود. مردم با هم اتفاق کردند بر سر هرکسي که نشيند او را ملک کنند و او را پادشاهي دهند». پس روزگاري دراز اين هما ناپديد شد. روزي هندويي با شخصي ميرفت و ميگفت: «اگر هما بر سر من نشيند ولايت صاعون خراب کنم». آن ديگر گفت: «اگر بر سر من نشيند مملکت را آبادان کنم». هما به زير آمد و بر سر هندو نشست. مردم شهر هندو را پادشاه کردند و او عالم خراب ميکرد. روزي اين يار وي را گفت: «رحمت کن بر خلق». هندو گفت: «من خشم خدا هستم، مرا مسلط کرده. اگر خلق خدا نيکو کردندي بر سر تو نشستي چون بد نيتاند لاجرم بر سر من نشست».
نامي روي دختراني در شاهنامه
هماي؛زيباترين دختر ايرانزمين
هما نامي زنانه است. فردوسي در شاهنامه از2 دختر گشتاسب به نامهاي «هماي» و «بهآفرين» سخن گفته است که هنگام حمله «ارجاسب توراني» به ايران اسير و در رويين دژ محبوس شدند. عاقبت اسفنديار با رنج فراوان آنها را آزاد ميکند.
اين دو از زيباترين دختران ايران بودند و وقتي گشتاسب که از قتل زرير (پسر لهراسب و برادر گشتاسب که در يکي از جنگهاي ايران و توران با تيري زهرآلود کشته شد) آگاه شد و به کينهخواهي کمر بست و با فرياد به لشکريان خود گفت: کيست که کين زرير را بگيرد تا من هماي دختر خود را به او دهم؟
به لشکر بگفتا کدامست شير/ که باز آورد کين فرخ زرير
که هر کز ميانه نهد پيش پاي/ مر او را دهم دخترم را هماي
همچنين نام او به عنوان يکي از بانوان نامور ايران زمين در شعر فارسي آمده است:
از فرنگيس و کتايون و هماي / باستان را نام و آوا ديدهام
علاوه بر اين، در شاهنامه دختر بهمن هم هما نام دارد و او را «چهرآزاد» و «هماي آزاد» هم ميگفتند. همدان را او بنا کرد و بنا بر روايت بلعمي، بهمن با دختر خود هماي ازدواج کرد، چنانکه در آيين مجوس رسم بود.
بازار