


آخرين خبر/ صاحبخانه سخت مي گريد.همسرانش،دخترانش و پسرانش مي گريند.
-اينجا براي شما مي ماند.براي هميشه.دست به ترکيبش نمي زنم.اجازه هم نمي دهم.به شرفم!وصيت مي کنم بعد از مرگم هم دست به ترکيبش نزنند.و هيچ کس جز شما به آن کلبه نرود.جاي آفتابگردان،خار که نمي خواهم بکارم.يک روز برمي گرديد.مي دانم.به شرفم!به آبروي حسين!براي تان يک اتاق روبه راه مي کنم!
فرش مي اندازم.تخت مي گذارم.يک روز برمي گرديد.مي دانم.ظالم نمي ماند.به خدايي خدا نمي ماند.
عسل!مي بيني که مهرباني شمالي چه رنگي ست
-پدر آذري ام نامهربان بود بي انصاف؟
-خدا نکند همچو حرفي بزنم.اما رنگ مهرباني هايشان با هم خيلي فرق دارد.-از سبز مغز پسته يي تا سرمه اي و سرخ.من فقط از رنگ حرف مي زنم.به شرفم!به چشم پدري!
*
سيب زميني هاي برشته داغ خاکسترنشان.
نان تازه ي دهي.
به ياد نياوريم.زنده نگه داريم.
نگذاريم عطر هيزم تر،بوي پنير تازه بي نمک،شکل ماهي غزل آلاي خال قرمزي که بر خاک مي افتد، سرماي"سر دجال"و کز کردن کنار آن چراغ خوراک پزي کهنه تلمبه يي،صداي نفس هاي دخترک که تازه به دنيا آمده،از يادمان برود،تا باز زماني به يادشان آوريم.مگر به تو نگفته ام که "ياد انسان را بيمار مي کند؟"
نگفته ام؟
عاشق،تن به فراموشي نمي سپارد،مگر يک باره براي هميشه.
جام بلور،تنها يک بار مي شکند مي توان شکسته اش را-تکه هايش را-نگه داشت.اما شکسته هاي جام-آن تکه هاي تيز برنده-ديگر جام نيست.
احتياط بايد کرد.همه چيز کهنه مي شود،و اگر کمي کوتاهي کنيم،عشق نيز.بهانه ها جاي حس عاشقانه را خوب ميگيرند.
*
اينطور است.هميشه اينطور بوده
عطر چاي،راه را بر نگاه هاي بد نمي بندد.
لاهيجان،شهري است کوچک،مثل شهر عروسک هاي رويا.
-اينجا نمي توانيد بمانيد.براي خودتان،و ما،دردسر درست نکنيد!
-اما اينجا خانه پدري من است.من اينجا به دنيا آمده ام.مادرم،پدرم،عموهايم، و همه خويشان ديگرم اينجا هستند...قطعه زمين کوچکي که پدرم در آن چاي مي کارد اينجاست.من کجا بروم؟کجا بروم؟
-جهنم.آةن روز که به اين روز نيفتاده بودي،بايد فکر"کجا"را مي کردي حالا اگر بخواهي در شهر من،در سراسر اين منطقه بماني،فقط در زندان برايت چايي هست.اينجا امن و امان است.دزد و معتاد و سياسي نداريم.
و من فرصت نمي دهم يک جفت ياغي بدنام،پايشان را توي اين شهر تميز بگذارند و جوانان معصوم مردم را آلوده کنند.
-بانوي من!بسياري از نخستين ها توهم است.نخستين روز،نخستين ساعت،نخستين نگاه،نخستين کلمات عاشقانه...
ياد،عين واقعيت نيست.تخيل آن است يا وهم آن.
ياد،فريب مان مي دهد.حتي عکس ها راست نمي گويند.حتي عکس ها.
چيزي بيش از ياد،بيش از عکس،بيش از نامه هاي عاشقانه،بيش از تمام نخستين ها عشق را زنده نگه مي دارد.جاري کردن عشق، سيلان دائمي آن.در گذشته ها به دنبال آن لحظه هاي ناب گشتن،آشکارا به معناي آن است که آن لحظه ها،اينک،وجود ندارند.
آتشي که خاکستر شده،عزيز من،آتش نيست،حتي اگر داغ داغ باشد.
برادرت از راه مي رسد،شاد شاد.با يک بغل سرشاخه و هيمه مرطوب.
"نگذاريم شعله بميرد.فريب حرارت را نخوريم.اصل،رقص شعله هاست نه گل هاي سرخي زير قباي خاکستر "عسل!اين حرفها را شوهرت يادم داده.باور کنم يا نکنم؟
*
اينطور است.هميشه هم اينطور بوده.از ميدان در نرو!خسته نشو!از دربدري نترس!کمر خم نکن!هيچ تعهدي-جز به وجدانت-نسپار!
در پايتخت،ته مانده خويشانم ما را قبول نمي کنند.هيچکس به ما اتاق نمي دهد.يک زن و شوهر جوان بايد اجازه ي سازمان امنيت را در اختيار داشته باشند تا بتوانند اتاقي اجاره کنند.
-اين اجازه را چطور بايد به دست آوريم؟
-بايد برويد به شهرباني مرکز.همان جا راهنماييتان مي کنند.
اينگاه است که مي فهميم حکومت هاي بد از عاشقان حرفه اي چقدر مي ترسند.
دوستي خبر مي رساند که يک طبقه ي محقر را براي ما آماده کرده اند. البته آنقدرها هم محقر نيست.
- آغاز مي کنيم.
- گيله مرد کوچک! تو گفتي در بي زماني، آغاز وجود ندارد !
- بي زماني، فقط به عشق تعلق دارد. و تمام زندگي عشق نيست " نان براي صبح " تو گفتي. .
- اگر من گفتم، گفتم که عشق حقيقي و نان صبح، هرگز از هم تفکيک پذير نبوده اند -مگر آنکه شِبه عشقي سودايي و کاملا رياکارانه در کار باشد. عشق بچه هاي اشراف، حتي يک بازي بچگانه ي زيبا هم نيست. غوطه خوردني در خيالبافي هاي بيمارانه ي هوس بازانه ي شهواني ست. من نگفتم که عشق، چيزي اشرافي ست. تو بُريدي،
تو دوختي. تو، متهم کردي به گفتن چنين سخني. من مي گويم -و تو هم به اجبار- که! اگر عشق، از کنش هاي روزمره و دَهش و گيرش هاي زندگي معمولي جدا شود، بي شک
نان، نيروي شگفتِ رسالت را مغلوب خواهد .
نبايد، نبايد، نبايد بگذاريم که دوست داشتني سرسختانه و استوار و با معني، به چيزي صرفا احساسي تبديل شود
-گيله مرد! بچه، شيشه ي شير مي خواهد، و لباس زمستاني، و يک زنبيل براي آنکه با خودمان حَملش کنيم،
و چند تا کهنه ي نو.
- امروز، حتما پول مي آورم! براي همه ي اينها، و يک باراني خوب براي خودت، و چند کلاف کاموا.(
و نبايد بگذاريم که عشق، همچون کبوتري سپيد، بلندپرواز، نقطه اي در آسمان، باشد. اگر عشق را از جريان عادي زندگي جدا کنيم – از نان برشته ي داغ، چاي بهاره ي خوش عطر، قوطي کبريت. دستگيره هاي گلدار، و ماهي تازه
– عشق، همان تخيلاتِ باطل گذرا خواهد بود! مستقل از پوست، درد، وام، کوچه ها و بچه ها! رؤيايي کوتاه که آغازي دارد و انجامي...
و ناگهان از جاي پريدني، و بطالت را احساس کردني، و از دست رفتني تأسف بار، و ياد....ياد، که انسان را بيمار مي کند
و خادم درمانده ي گذشته ها، ته مسافر هميشه مسافر بودن. ،»
- پس آغاز نکنيم؛ ادامه بدهيم.
- گيله مرد! کلي وسائل زندگي مي خواهيم. اينها را هم آنها مي دهند؟
- شايد. وام گرفتن، گناه نيست.
- و کار گرفتن.
- نمي دانم که دارند يا ندارند؛ اما به هر حال، صبر نمي کنيم؛ حرکت مي کنيم.
*
مشکل، زندگي را زندگي مي کند.
مشکل، به زندگي، معني مي دهد.
شيريني زندگي از آنجا سرچشمه مي گيرد که تو، بر مشکلات، غلبه کني. بدون اين غلبه، زندگي مان خالي خالي ست. گلها، حتي اگر بي آب بمانند، احساس هيچ مشکلي نمي کنند، و به همين دليل هم گل خوشبخت وجود ندارد.
- گل عاشق هم.
- گلي که گيلکي بخواند هم.
*
بسته هاي کتاب هايم از راه مي رسند -از انبار پيرمرد، و کاه داني پدرم.
بسته هاي خاک آلود را يک به يک باز مي کنيم.
عسل،مدتها،مبهوت نگاه مي کند،و عاقبت مي گويد: خداي من !خداي من!چقدر کتاب!چقدر کتاب!تو،واقعاً،همه ي اينهارا خوانده يي؟
-بيشترشان را.
-پس تو...تو از پشت يک ديوار بلند کاغذي و مقوايي به زندگي نگاه کرده يي گيله مرد!از پشت يک ديوار تنومند.تو هيچ چيز را به همان شکلي که هست نديده يي.خداي من!چه عمري را تلف کرده يي!چه عمري را باطل کرده يي...
گيله مرد آرام،ناگهان فرو مي ماند.يک دم،گمان مي برد که زن شوخ طبعي ميکند.اما در چشمان سخت و سياه آذري تو چيزي مي بينم.که به درماندگي ام مي کشد.من خود را براي مقابله با چنين احساسي آماده نکرده ام.و هرگز به چنين برداشتي از مفهوم کتاب، نينديشيده ام.ديواري ميان انسان و واقعيت...
-اينها پنجره است عسل.ديوار نيست.عصاره ي واقعيت است نه کاغذ و مقوا...
-بشنو گيله مرد!بشنو و يادت باشد که من،موش هاي کتابخانه ها را اصلا دوست نميدارم.تو هرگز به من نگفتي که زير کوهي از کتاب دست و پا ميزني؛و الّا براي زندگي با تو شرط ترک اعتياد مي گذاشتم.تو زندگي را خواندهيي،لمس نکرده يي.تو در طول و عرض خاک مقدس زندگي راه نرفته يي،فقط زندگي را ورق زده يي و بر زندگي حاشيه نوشته يي.جنگل تو کاغذي ست،تفنگ تو کاغذي،اعتقاد تو به مردم،اعتقادي کاغذي و پارگي پذير.تو،عطر ها را خوانده يي.دشتهارا خوانده يي،نگاه ملتمس بچه ها را خوانده يي...
کتاب،عاشق نمي شود.آواز نمي خواند.پاي نمي کوبد،به دريا نمي زند.درد مردم را حس نمي کند...
-آرام...آرام عسل!فقط مقدار فاصله،حد ارتفاع صدا را مشخص مي کند.من و تو، رو به رويي هميم-بي فاصله.
- آرام،آرام باشد؛گرچه براي آذري کوهي کوتاه آمدن آسان نيست.من،مدتها در کوهپايه هاي ساوالان سخن گفته ام،و باد هميشه،نيم بيشتر صداي مرا به راهي که مي رفته برده است.و مختصري از آن را به گوش مخاطبم رسانده است.اما حرفت را چون درست است قبول مي کنم.سرت را قدري بياور جلو تا باز هم آهسته تر بگويم ؛بهترين دوست انسان،انسان است نه کتاب.کتابها،تا آن حد که رسم دوستي و انسانيت بياموزند.معتبرند.نه تا آن حد که مثل دريايي مرده از کلمات مرده،تو را در خود غرق کنند و فرو ببرند.
تو در کوچه ها انسان خواهي شد نه در لا به لاي کتابها.
تو در کوه ها،در جاده ها،در کنار ستمديدگان واقعي رسم زندگي را ياد خواهي گرفت نه با غوطه خوردن در آثاري که در اتاق هاي دربسته نوشته شده و نويسندگانش هرگز نسيم را ندانسته اند و قايقي در تن طوفان را...از همه ي اينها گذشته،من عشق کتابي را هم دوست نمي دارم و تسلط کتاب بر خانه را هم.من دوست ندارم وقتي براي کاري صدايت مي کنم جواب بدهي: "همين صفحه را هم که تمام کنم،مي آيم." من از اين جواب بيزارم و از آن کتاب که مثل صخره يي ميان دو عاشق قرار مي گيرد.مي فهمي گيله مرد کوچک؟مي فهمي؟
-ببينم عسل!تو...تو براي مبارزه با کتاب خواني،دوره ديده يي؟
-بله...بله...من دبيري داشتم که مجموعه يي از شريف ترين دلائل را براي کم خواني در اختيار داشت. او مي گفت: صد کتاب، براي يک عمر بلند، کافي ست
و آن صد کتاب را هم فهرست کرده بود و آن فهرست را همه ساله تکثير مي کرد و به يک يک شاگردان تازه اش مي داد.
_ آن فهرست را داري؟
_خير. يک بار که به خانه مان حمله کردند، آن را هم بُردند.
_ مي توانم آن دبير را پيدا کنم؟
_ همانطور که آنقدر گشتي تا يک کندوي عسلِ اصل پيدا کردي؟ نع... اعدامش کردند.
_آه... خداي من! فقط بخاطر همين فهرست؟
_خير. به خاطر آن که به جاي کتاب خواندن، زيستن با مردم را تبليغ مي کرد. و انديشيدن را، و عمل کردن را، پياده رفتن، بيل زدن، کوه، سخن گفتن با دردمندان، دويدن در دشت، خنديدن، نترسيدن. پيام هايش بسيار ساده بود ، و راهِ درست ارسال آن ها را به درستي مي دانست.
_ در فهرست او، يادت هست که از مارکس هم کتابي بود؟
_ بله. فقط يکي.
_ از لنين.
_ فقط يکي.
_ از کتابهاي اسلامي.
_ فقط قرآن و نهج البلاغه. شايد هم يک کتاب بسيار دشوار هم.
_ از مذاهب ديگر؟
_ اَوِستا، تورات، انجيل، اوباتيشاد ، و گمان مي کنم مِهاباراتا و سخناني از بودا.
_ از شاعران؟
_ ديوان حافظ، رباعيات خيام، برگزيده يي از غزليّات مولوي، و منتخبي از شعر معاصر: نيما، شاملو، فروغ، سهراب، کسرايي.
_ خداي من! او چطور توانسته بود زندگي را اينطور فشرده کند؟
_ با راه رفتن در کوه، اشک ريزان نگاه کردن به بچه ها، نشستن با تنگدستان، دهقانان، کارگران...
_ خودش وابسته به کدام مکتب بود؟
_ زندگي، و همين صد کتاب.
_ تضادها و تناقض ها را چطور حل کرده بود؟
_ تضادّ و تناقضي حس نمي کرد. بسيار آسوده و بي دغدغه بود. خوب گريه مي کرد، خوب مي خنديد.
_ وقتِ اعدام هم؟
_ با هم که نمي شد پسر جان! شنيذيم که بي ريا خنديده بود و فرياد زده بود: من، خوشبخت و عاشق مي ميرم.
_ از او، کسي مانده است؟
_ يک دخترش را، بعد از او ، اعدام کردند. دو پسرش، و همسرش، گريختند و تا چندماه پيش، يقيناً زنده بودند.
_ در گلشاران شما؟
_ پشت ساوالان پدر براي شان کلبه يي ساخت، و زميني شخم زد؛ و چند گوسفند، يک جفت گاو، و تعدادي مرغ و خروس ايراني به آنها داد. نزديک کلبه شان، چشمه يي هست، و چند درخت، و يک کندو. گندم و جو مي کارند.
_ و همان صد کتاب را با خود دارند؟
_ بعضي از آن ها را. بعضي را هم از حفظ هستند: مثل حافظ و خيّام...
_ کاش آن فهرست را داشتي!من... من... همان صد کتاب را نگه مي داشتم و الباقي را مي فروختم. کنارِ خيابان...
- نام بسياري از آنها را مي توانم به ياد بياورم.
- بياور! من کنار خيابان، جلوي دانشگاه تهران، مثل آنهاي ديگر، بساطم را پهن مي کنم و کتابهايم را مي فروشم. مي خرم و مي فروشم. اين کار که عيب نيست، هست عسل؟
- نه... اما آن گيله مردِ پير مي گفت که تو عاشق کتابهايت هستي. و چندبار خوانده ها را هم نه مي بخشي نه مي فروشي. اگر راست مي گفت، که يقين مي گفت، چرا اينطور شتابان تسليم مي شوي و تغيير عقيده مي دهي – مرد؟
- من سالها بود که فکر مي کردم اين همه خواندن بيهوده است، بيماري است. و در پيِ باد دويدن است. من حس ميکردم و زير لب مي گفتم، که راه هاي بيجا پيچ را در کتاب ها پيدا کردن و در کتابها پيمودن، کار کودکان است. اما
باز هم در لا به لاي کتاها پي چيزي مي گشتم که نمي دانستم چيست.
- پي چيزي که عاقبت بيرون کتابها پيداش کردي.
- راست است، و مدتها بود که کتابها خسته ام مي کرد، اما مي ترسيدم... مي ترسيدم و احساس خجالت مي کردم که بگويم. تو بانوي اذريِ من، امروز، ضربه اي زدي که آرزويش را داشتم.
- اما اين را هم بدان که کتاب فروختن کنار خيابان، از تو برنمي آيد، مرد!
- بر مي آيد. خواهي ديد.
*
عسل گفت: نگاه کُن! به بازي گنجشک ها روي برف. چه آسوده و بي خيال مي خندد.
گيله مردِ کوچک اندام، پاسخ داد: زماني که کودکي مي خندد، باور دارد که تمام دنيا در حال خنديدن است و زماني که يک انسان ناتوان را خستگي از پاي درآورد، گمان مي برد که خستگي سراسر جهان را از پاي درآورده است.
چرا نااميدان دوست دارند که نااميدي شان را لجوجانه تبليغ کنند؟
چرا سرخوردگان مايلند که سرخوردگي را يک اصل جهاني ازلي – ابدي قلمداد کنند؟
چرا پوچ گرايان، خود را براي اثبات پوچ بودن جهاني که ما عاشقانه و شادمانه در آن مي جنگيم، پاره پاره مي کنند؟
آيا همين روشنفکران بخواهند بيماري شان به تن و روح ديگران سرايت کند، دليل بر رذالت بي حساب ايشان نيست؟
من هرگز نمي گويم در هيچ لحظه اي از اين سفر دشوار، گرفتار نااميدي نبايد شد. من مي گويم به اميد باز گرديم قبل از آنکه نااميدي، نابودمان کند.
ادامه دارد...
نويسنده: نادر ابراهيمي
قسمت قبل: