آخرين خبر/ «بابا لنگ‌دراز عزيزم سلام…»؛ احتمالا اين عبارت براي خيلي از ما آشنا باشند. درواقع يا بارها آن را خوانده‌ايم يا موقع تماشاي کارتون محبوب دوران کودکي‌مان آن را از زبان دختر دوست‌داشتي قصه يعني جودي آبت شنيده‌ايم که هميشه مشغول نوشتن براي مردي مهربان است. 
جين وبستر درباره‌ي رمان بابا لنگ دراز (Daddy Long Legs)، جايي ‌در دفتر خاطراتش نوشته بود که نمي‌تواند بي‌احترامي دختران ثروتمند نسبت به دختران فقير را تحمل کند و همين مسئله باعث نوشتن رمان شد. در واقع مي‌توان گفت که اين کتاب با احساسات واقعي او آميخته شده است. او در رمان بابا لنگ دراز علاوه بر جنبه‌هاي سرگرم کننده به عواطف و احساسات لطيف انساني مثل بخشش، نوع دوستي، صبر و پايداري و… نيز اشاره مي‌کند. اين داستان به شيوه‎اي بيان شده که هر فردي، در هر سن و سال، ارتباط خوبي با آن برقرار مي‌کند.

قسمت قبل:

ادامه نامه 21 دسامبر
"سالي"، پدر، مادر، مادربزرگ و يک خواهر کوچک خيلي قشنگ سه ساله دارد. که موهاي سرش فرفريست. يک برادر بزرگ هم دارد که قد بلند است و اسمش "جيمي" است و دانشکده "پرينستون" مي رود.

قد بلند است و نامش «جيمي» هست و دانشکده «پرينستون»  مي رود. 
هنگام غذا خوردن سر ميز خيلي بما خوش مي گذرد. همه مي گويند و مي خندند. پيش از شروع به خوردن غذا کسي دعا نمي خواند و آدم ديگر ناچار نيست بخاطر يک لقمه نان از کسي تشکر کند. (بابا، شايد من کافر باشم، اما اگر شما هم يک عمر به اجبار شکرگزاري مي کرديد، آنوقت شما هم کافر مي شديد(.
نمي دانم چطور تعريف کنم و چگونه همه کارهايي را که اين مدت انجام داده ايم برايتان تعريف کنم. 
آقاي «مک برايد» صاحب کارخانه اي هست و براي شب عيد يک درخت «نوئل» را براي بچه هاي کارگران در اتاق بزرگ مخصوص بسته بندي تزيين کرده بودند. اتاق با برگ هاي سبز آذين شده بود. «جيمي» «بابا نوئل» شده بود. من و «سالي» به کمک او رفتيم و همگي باهم هداياي عيد را تقسيم کرديم. 
بابا، من وقتي با بچه هاي کوچولو روبرو مي شدم احساسات عجيبي داشتم. گاهي احساس مي کردم من يکي از کمک کنندگان پرورشگاه «جان گرير» هستم، خيرخواه و باگذشت. طاقت نياوردم و يکي از بچه هاي قشنگي را که سر و صورتش از خوردن شيريني چسبناک شده بود حسابي بوسيدم. اما فکر نکنم دستي به سر کسي کشيده باشم. 
دو روز بعد از کريسمس بخاطر من، يک مجلس رقص برپا کردند. اين اولين مرتبه اي بود که من در يک مجلس رقص حاضر مي شدم. منظورم يک مجلس رقص واقعي است. رقص هاي دانشکده که دخترها با هم مي رقصند قبول نيست. 
من يک لباس شب نو پوشيدم. از پارچه سفيد بود. (اين لباس همان عيدي شماهست. خيلي متشکرم). با دستکش هاي بلند سفيد و کفش ساتن سفيد. در اين جشن و مهماني تنها ناراحتي من از اين بود که خانم «ليپت» آنجا نبود تا بمن نگاه کند و ببيند که چگونه من و «جيمي مک برايد» با هم رقص را افتتاح کرديم. 
خواهشمندم هر وقت که به «جان گرير» رفتيد اين را برايش تعريف کنيد. 
ارادتمند هميشگي شما 
«جودي آبوت»

(پيوست نامه)

بابا، آيا شما براستي ناراحت مي شويد اگر من سرانجام بجاي اينکه يک نويسنده خوب بشوم، يک دختر خيلي معمولي بشوم؟

شنبه ساعت 6:30
باباي عزيز،
امروز پياده به شهر رفتيم. باران سيل آسا مي باريد. من زمستان را با برف دوست دارم نه با باران. 
عموي خيلي مهربان «جوليا» امروز بعد از ظهر، با يک جعفع 5 پوندي شکلات وارد شد. (ملاحظه مي فرمائيد که هم اتاق بودن با «جوليا» داراي چه اهميت هايي است) از قرار معلوم حرفهاي مزخرف ما خيلي مورد توجه آقاي «پندلتون» قرار گرفته است. 
بخاطر اينکه اين جناب «پندلتون» با ما چاي بخورد، حاضر شد که با قطار بعدي سفر کند. اما ما به سختي توانستيم از مدير دانشکده اجازه بگيريم که از ايشان در اتاقمان پذيرايي کنيم. 
بطور کلي اجازه گرفتن براي پذيرايي کردن از پدر و پدربزرگ مشکل است. حالا اگر عمو باشد مشکل تر است. اما پذيرايي از برادر و پسرخاله که از محالات به حساب مي آيد. 
«جوليا» ناچار شد بطور رسمي قسم بخورد که آقاي «پندلتون» عموي اوست و دفتردار دانشکده حاضر شد اين موضوع را بنويسد و بطور رسمي امضا کند. (ملاحظه مي فرماييد که اطلاعات حقوقي بنده هم بالا رفته است). با اين وجود اگر رئيس دانشکده ديده بود که عموي «جوليا» اينقدر جوان و خوشگل است فکر نکنم ما کاري از پيش مي برديم. 

اما بهرحال ما چاي و ساندويچ و نان سياه و پنير سوئيسي را با هم خورديم و آقاي «پندلتون» در درست کردن ساندويچ بما کمک کرد. چهارتا از آن ساندويچ ها را خودش خورد. 
من به ايشان عرض کردم که تابستان گذشته در «لاک ويلو» بوده ام. مدتي مدتي در مورد خانم و آقاي «سمپل» باهم صحبت کرديم. بعد حرف اسب ها، گاوها و جوجه ها پيش آمد. اسب هايي که هنگام خردسالي آقاي «پندلتون» آنجا بوده اند، همه مرده اند. غير از «گرور» که آن روزها تازه به دنيا آمده بود و حالا آنقدر پير شده که فقط به چراگاه مي رود و لنگان راه مي رود. 
آقاي «پندلتون» پرسيد آيا هنوز نانهاي شيرمال را توي يک کماجدان زرد زير يک بشقاب آبي در طبقه زير آشپزخانه مي گذارند يا جاي ديگر پنهان مي کنند؟
من گفتم که همانجا مي گذارند. 
ايشان پرسيدند: آيا در چراگاه زير تل سنگها يک لانه موش هست يا نيست؟ من در جواب گفتم هست. «آماسي» امسال يکي از موش هاي چاق خاکستري را گرفت. فکر مي کنم اين موش نسل بيست و پنجم آن موش باشد که آقاي «جروي» در زمان بچگي با آنها بازي مي کرده است. 
من آقاي «پندلتون» را آقاي «جروي» صدا زدم و فکر نکنم از اين موضوع او ناراحت شده باشد. «جوليا» ميگفت هرگز عمويش را اينقدر سرحال و شاد نديده است. چون خيلي راحت هم نمي شد با عمو «پندلتون» کنار آمد و با او حرف زد. اما «جوليا» از سياست آنطورها سر رشته ندارد. با مردها کنار آمدن سياست و دانايي لازم دارد. اگر آدم رگ خوابشان را پيدا کند آنوقت رام و آرام مي شوند و اگر اشتباه کند مانند گربه چنگ مي زنند. (البته اين تشبيه زيبايي نيست، ولي منظور را مي رساند.)
ما حالا داستان «مري با شکرتسف» را مي خوانيم. داستانش جالب است. به اين قسمت آن توجه بفرماييد:
ديشب چنان اسير نوميدي شده بودم که ناله ام بلند شد. سرانجام ساعت سالن غذاخوري را برداشتم و به دريا افکندم. 
بابا اگر ذوق و استعداد آدم را به چنين روزي مبتلا مي کند، من که اميدوارم هرگز نويسنده نشوم. زيرا از قرار معلوم نويسنده بايد مايوس و غمزده باشد، از زندگي به تنگ بيايد و همه چيز را بهم بريزد و بشکند. الله اکبر سيل از آسمان مي بارد. فکر مي کنم امشب بايد شناکنان به کليسا برويم. 
دوستدار هميشگي شما
«جودي»

 بابا لنگ دراز عزيز،
آيا شما در روزگار قديم صاحب يک دختر کوچک خوشگل و ماماني نبوديد؟ آيا دختر شما را از داخل گهواره اش ندزديده اند؟ مبادا من همان دختر باشم؟ اگر نويسنده اي سرگذشت من و شما را مي نوشت، مي توانست داستان را به اين صورت با خوبي و خوشي تمام کند، اينطور نيست؟ اين خنده دار است که آدم خودش نداند چه کسي هست. خيلي شاعرانه است. خيلي چيزها احتمال دارد. شايد من يک آمريکايي نباشم. خيلي ها نژادشان به هيچ عنوان امريکايي نيست. 
ممکن است جد من «رمي» بوده است. شايد هم من دختر يک دزد دريايي باشم. ممکن است پدرم يک تبعيدي روسيه بوده و شايد جاي من در زندانهاي «سيبري» است. شايد که «کولي» باشم. اين امکانش بيشتر است که من يک کولي زاده باشم. چون رفتار و افکار من خيلي کولي وار است. اما تا کنون فرصت شکفتن تمام آنها پيش نيامده است. 
درباره افتضاحي که در «جان گرير» به بار آوردم چيزي شنيده ايد؟ من از پرورشگاه فرار کردم چون نان شيريني دزديده بودم. آنها مرا تنبيه کرده بودند. شرح آن به تفصيل در دفتر مخصوص نوشته شده و هر اعانه دهنده اي مي تواند آن را بخواند. 
اما بابا جان انصاف بدهيد. اگر شما دختر بچه گرسنه و يتيمي را که فقط 9 سال دارد در آشپزخانه تنها بگذاريد تا کارد تميز کند و بغل دستش هم يک ظرف بر از نان شيريني تازه بگذاريد، آنوقت چه انتظاري داريد؟
بعد وقتي که ناگهان سر برسند و ببينند که صورتش پر از خرده نان شيريني است، بازويش را به حالت عصبي بکشند و توي گوشش بزنند و سر شام او را گرسنه از پشت ميز بلند کنند و بعد جلوي همه بگويند چون دزدي کرده نبايد دسر بخورد، خوب حق بدهيد، شما اگر جاي من بوديد فرار نمي کرديد؟
من فقط 6کيلومتر دور شده بودم که مرا گرفتند و برگرداندند. تا يک هفته زنگهاي تفريح که بچه ها بازي مي کردند مرا در حياط خلوت به تير مي بستند، انگار يک توله سگ را تنبيه مي کنند. اي داد بيداد! زنگ کليسا را زدند. بعد از کليسا بايد در يک کميته شرکت کنم. بابا، معذرت مي خواهم. مي خواستم نامه جالبي بنويسم. 
شب بخير بابا جان عزيز
«جودي»

(پيوست نامه)
من هر که هستم اين مسلم است و جاي ترديد نيست که چيني نيستم. 

4فوريه
بابا لنگ دراز عزيز
جيمي مک برايد يک پرچم دانشگاه پرينستون به پهناي يک طرف اتاق براي من فرستاده. از اينکه به يادم بوده خيلي ازش ممنونم. ولي هرچه فکر ميکنم نميدانم با اين پرچم چه کار کنم. سالي و جوليا نمي گذارند آن را به ديوار بزنم. امسال اسباب و اثاثيه ي اتاق ما قرمز است و ميتوانيد حدس بزنيد که اگر نارنجي و سياه به آنها اضافه کنيم اتاق چه جلوه اي
پيدا مي کند. ولي پارچه اين پرچم قشنگ و کلفت و گرم و نرم است و حيفم مي آيد حرام شود. فکر مي کنيد اگر از آن يک حوله ي حمام درست کنم خيلي بد مي شود؟ حوله ي حمام خودم موقع شستن آب رفته.
تازگي ها حرفي از چيزهايي که ياد مي گيرم نزده ام. با اين که شايد نتوانيد از نامه هايم چيزي بفهميد ولي تمام وقت فقط دارم مطالعه ميکنم. واقعا خواندن پنج درس به طور همزمان خيلي گيج کننده است.
استاد شيمي ميگويد: طالب واقعي علم کسي است که عطش زيادي نسبت به جزئيات دارد.
ولي استاد تاريخ ميگويد: دقت کنيد تا چشم هايتان همه اش دنبال جزئيات نباشد. آن قدر از چيزي فاصله بگيريد تا دورنمايي کامل از آن به دست بياوريد.
مي بينيد که ما مجبوريم با چه ظافتي بين اين دو استاد بادبان هاي کشتي مان را تنظيم کنيم. البته من نظريه ي استاد تاريخ را بيشتر مي پسندم. مثلا اگر من بگويم که ويليام فاتح در سال 1942 ظهور کرد يا کريستف کلمب آمريکا را در سال 1100 يا 1066 يا هرسال ديگري کشف کرد براي استاد مهم نيست (وا چرا مهم نيست؟؟) سر کلاس تاريخ آدم
احساس امنيت و آرامشي مي کند که سر کلاس شيمي وجود ندارد. (راس موگه) زنگ ششم را زدند. (اگه زنگ ششم رو زدن چرا انقدر زر زر موکوني؟) بايد بروم آزمايشگاه و کمي درباره ي اسيدها، نمک ها و مواد قليايي تحقيق کنم. جلوي پيش بند آزمايشگاهم با اسيد کلريک سوخته و به اندازه ي يک بشقاب سوراخ شده. اگر نظريه هاي شيمي در عمل درست در بيايد من بايد بتوانم اين سوراخ را با آمونياک قوي خنثي کنم نه؟
امتحان ها هفته ي آينده است اما کي ميترسد؟ (حتما دشمن يا بلالگدسه)
ارادتمندهميشگي، جودي

5مارس
بابا لنگ دراز عزيز
باد ماه مارس مي وزد و همه جاي آسمان را ابرهاي سياه و درحرکت گرفته. کلاغ ها روي درخت هاي صنوبر چه قارقاري راه انداخته اند. دنياي سرمست کننده و نشاط انگيز آدم را به خود ميخواند. طوري که دلت ميخواهد کتابت را ببندي و به بالاي تپه ها پرواز کني و با باد مسابقه بدهي.
شنبه ي گذشته در دهکده بيا پيدايم کن بازي کرديم. روباه ها (که سه تا دختر بودند و يک عالم کاغذ ريزه داشتند) نيم ساعت قبل از بيست و هفت تعقيب کننده که من هم جزو آنها بودم رفتند. هشت تاي مان وسط راه ديگر بازي را ادامه ندادند و آخر سر نوزده تاي مان ماندند. ما آنها را با کاغذ ريزه هايي که ريخته بودند و از راهي که به بالاي تپه مي رسيد
و از وسط مزرعه ي ذرت ميگذشت و وارد زمين هاي باتلاقي مي شد تعقيب کرديم و بالاخره بعد از دو ساعت گشتن و فهميدن کلک هاي شان روباه ها را در آشپزخانه ي مزرعه ي کريستال اسپرينگ غافلگير کرديم. هر دو دسته اصرار مي کردند که برنده شده اند و من فکر ميکنم ما برديم نه؟ چون ما قبل از برگشتن به دانشکده آنها را گرفتيم. ما 6 يعني نيم ساعت بعد از شام به دانشکده برگرديم پس ما بدون اينکه لباس هايمان را / نتوانستيم زودتر از ساعت 5 عوض کنيم يک راست و با اشتهاي کامل رفتيم سر ميز غذا و بعد هم شب به بهانه ي کثيف بودن چکمه هايمان به کليسا نرفتيم.

راجع به امتحان ها اصلا چيزي به شما نگفتم. همه ي درس ها را خيلي راحت قبول شدم. حالا ديگر فوت و فن کار را مي دانم و ديگر هيچوقت رد نمي شوم. اما احتمالا نمي توانم به خاطر هندسه و نثر لاتين مزخرف سال اول با درجه ي ممتاز فارغ التحصيل بشوم. اما برايم مهم نيست.
شما تا حالا اصلا هملت را خوانده ايد؟ اگر نخوانده ايد فوري دست به کار شويد. بسيار عالي است. يک عمر از شکسپير شنيده بودم ولي نمي دانستم اين قدر عالي نمايشنامه نوشته. هميشه گمان مي کردم چيزهايي که از او مي شنوم بيشتر به خاطر شهرتش است.
از سال هاي پيش که تاز خواندن را ياد گرفته بودم يک بازي براي خودم اختراع کرده بودم. هرشب براي اينکه خوابم ببرد وانمود مي کردم که يکي از شخصيت هاي (مهم ترين شخصيت) کتابي هستم که دارم مي خوانم.
در حال حاضر من اوفليا هستم (سنار بده آش به همين خيال باش) آن هم چه اوفلياي عاقلي! من دائم هملت را سرگرم ميکنم، ناز ونوازشش ميکنم، بهش سرکوفت ميزنم و هر وقت سرما ميخورد مجبورش مي کنم گلويش را ببندد. (بدبخت شوهرت) بيماري افسردگي شديد او را کاملا درمان کرده ام (خودشيفتگي مزمن) . پادشاه و ملکه هر دو فوت کرده اند- در اثر يک تصادف در دريا- بنابراين احتياجي به مراسم خاکسپاري نيست. من و هملت بدون هيچ دردسري بر دانمارک حکومت مي کنيم.

قلمروي پادشاهي ما به خوبي اداره مي شود هملت به امر و مملکت مي پردازد و من به امور خيريه. به تازگي چند پرورشگاه يتيمان درجه يک هم بنا کرده ام (عقده اي) اگر شما يا اعضاي ديگر هيئت امنا ميل دارند از آنها بازديد کنند با کمال مسرت در خدمت آنها خواهم بود. تصور مي کنم احتمالا پيشنهاد هاي فراوان و بسيار مفيدي نيز دريافت خواهيد کرد.
با احترامات فراوان، اوفليا ملکه ي دانمارک

ادامه دارد...

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar