logo
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان"پای بی قرارم" از شرمین نادری (قسمت سی و یکم)

منبع
اعتماد
بروزرسانی
داستان"پای بی قرارم" از شرمین نادری (قسمت سی و یکم)

اعتماد/ گاهي شهر را دوست ندارم ،گاهي هوا يک جوري مي شود ،مثلا زياد گرم مي شود يا زيادي خفه و دم دار ،يا زيادي دود دارد يا زيادي ياد دارد يا خيلي خيلي آدم را ياد آخر تابستان مي اندازد و شروع مدرسه .
آدم خيال مي کند دوباره گير است ،دوباره بايد صبح زود بيدار شود ،درس بخواند ،توي چهارديواري مدرسه حبس باشد و يک جوري براي هميشه بسته به يک جايي بماند که رهايي از آن ممکن نيست .
اين جور وقت ها با بي حوصلگي راه مي روم ،با دستفروش ها حرف نمي زنم ،به نوک کفش هايم خيره مي مانم ،جلوي پايم را نگاه مي کنم و چشمم را برنمي گردانم که ادم ها را ببينم ،يک جوري من پرنده قفسيم اين جور وقت ها ،تو بگو زنداني ابد و يک روز شهر ،به جرم  بي ربطي ،بيست و سه سال برايم دلتنگي بريده اند يا حتي سي و پنج سال بي حوصلگي و من مجبورم تحملش کنم ،مجبورم ببينم و تحمل کنم  و بگذرم و در حبس بمانم .
شهر اين جوروقت ها خيلي دلگير است ،آدم هاي توي مترو همه سياه پوشيده اند و بچه ها گريه مي کنند و زن هايي که بغلشان کرده اند روي سرشان را نمي بوسند که آرام بگيرند .
بعد يک خانمي مي گويد مي شود جايت را به من بدهي ،من مي گويم بله و بلند مي شوم ،جوان و سالم و قشنگ است ،وگرنه قبل از اين برايش از جا بلند مي شدم ،بعد مي گويد خيلي خسته بودي ،مي گويم گويا شماهم خسته ايد که جوابي نمي دهد و توي چشمم خيره نگاه مي کند ،مي ترسم و همين است که ديگر حرف نمي زنيم و زن دوتا ايستگاه بعد پياده مي شود جايم را به من پس مي دهد .
مترو خلوت است ،شهر دلگير و تاريک و دم غروب است و من دلم نمي خواهد بشينم ،از مترو بيرون مي زنم و از سوراخي تاريک به شهر تاريک مي دوم و براي خودم راه مي روم ،شهر زيرپايم مثل پرنده مرده اي دل تپش مي گيرد و چراغ ها روشن مي شود و ماشين ها مي گذرند و بچه اي بلند مي خندد و من نگاه مي کنم و مي بينم سرخيابان شهيد مفتحم ،اينجا قرار نبود پياده شوم ،اما مهم نيست ،راه مي روم ،کل خيابان شهيد بهشتي را راه مي روم ،سرچهارراه ها براي خودم مي ايستم و به چراغ قرمز نگاه مي کنم و به خودم مي گويم چه مي شد اگر کمي فقط کمي بيشتر ديوانه بودم .
بعد اما سر چهارراهي مردي از کنارم مي گذرد با خودش حرف مي زند ، اول خيال مي کنم دارد با گوشي حرف مي زند ،من مي بينم دارد توي چشم من نگاه مي کند و يک شعري مي خواند ،به خودم مي گويم مجنون است و بعد پيش خودم جايي مي نويسم همين جنون است که روح آدم را از اين شهر دلگير ،از اين غروب هاي جمعه و عصرهاي بيست و سال و چه ميدانم هزارسال دلتنگي پرواز مي دهد ،پيش خودم مي نويسم قدر اين مجنون هاي کوچک شهر را بايد دانست ،اگر اين ها نبودند که ما خيال مي کرديم شهر مي گيردمان و مي خوردمان ،در حالي که حالا مي دانيم اگر گير افتاديم بايد خودمان را بزنيم به جنون و بخنديم و خندان از چهارراه رد شويم ،مثل من که مي خندم و مي گذرم و مي رسم به وليعصر و تازه کلي سربالايي در پيش دارم و کلي روزهاي طولاني که بايد به خنده گذراند .

قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره
اخبار بیشتر درباره