برای مشاهده نسخه قدیمی وب سایت کلیک کنید
logo
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت سی و هفتم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ «شب سراب»_ قسمت سی و هفتم

آخرين خبر/ پس از انتشار کتاب بامداد خمار، که به يکي از پرفروش‌ترين کتاب‌هاي سال انتشار تبديل شد، کتابي منتشر شد به نام «شب سراب» نوشته ناهيد ا. پژواک از نشر البرز. اين کتاب در واقع همان داستان بامداد خمار است با اين تفاوت که داستان از زبان رحيم (شخصيت منفي داستان) نقل شده که مي‌گويد محبوبه يک طرفه به قاضي رفته و اشتباه مي‌کند. اين کتاب هم به يکي از کتاب‌هاي پرفروش تبديل شد. شکايت نويسنده کتاب بامداد خمار از نويسنده شب سراب به دليل سرقت ادبي نيز در پرفروش شدن آن بي‌تاثير نبود.
داستان کتاب از اين قرار است که؛ سودابه دختر جوان تحصيل‌کرده و ثروتمندي است که مي‌خواهد با مردي که با قشر خانوادگي او مناسبتي ندارد، ازدواج کند. براي جلوگيري از اين پيوند، مادر سودابه وي را به پند گرفتن از محبوبه، عمهٔ سودابه، سفارش مي‌کند.
بامداد خمار داستان عبرت‌انگيز سياه بختي محبوبه در زندگي با عشقش رحيم است که از همان برگ‌هاي نخست داستان آغاز مي‌شود و همه کتاب را دربرمي‌گيرد.

قسمت سي و هفتم:

 بالاخره روز موعد رسيد.
روزي که خاطره انگيزترين روز در زندگي هر دختر و پسري است روزي که آرزوي هر پدر و مادري براي فرزندانشان است روزي که تا لحظه مرگ فراموش نشدني است
مادر نو نوار چارقد سفيد بسرش بست و پيراهن چيت گلدارش را پوشيد سر از پا نمي شناخت و من هم کت و شلوار را پوشيدم و ارسي هاي چرم را بپا کردم در حاليکه دل تو دلم نبود به راه افتاديم
وقتي جلوي درشان رسيديم و من خواستم در را بزنم مادر با تعجب گفت
اينجاست
آره مادر
ولي در بسته است خانه ايکه عقد و عروسي است اينقدر سوت و کور نمي شود فکر کردم حالا کيا و بيايي است درشکه ها صف کشيده اند همسايه ها به تماشا ايستاده اند
بيا مادر تو هم عجب انتظاراتي داري
در را زدم و مدتي هم طول کشيد تا در را باز کردند
مادر يک کله قند توي بغل داشت جلو افتادم دايه خانم بفرمايي زد و اون را از پله ها بالا برد من ماندم توي حياط جلوي پنجره اي که صداي مادر را از آن تو مي شنيدم هيچکس بمن چيزي نگفت هيچکس نه به پيشوازم آمد نه لااقل بدرونم برد هواي پاييزي و غروب پاييز کم کم سرد مي شد اما من عرق کرده بودم و نسيم سرد عرق هايم را سرد مي کرد و به تن و بدنم مي چسباند صداي مادر را شنيدم که گويا به محبوبه يا مادر و خواهرش مي گفت که آرزوي چنين روزي را براي پسرم داشتم
پس مادر محبوبه را ديده بايد بپرسم آيا بنظرش خوشگل است خوشش آمده اما از کجا معلوم که همچو فرصتي دست دهد شايد ديگر مادر را نبينم شايد هرگز نفهمم که نظر مادر نسبت به محبوبه چي هست
تصميم ام را گرفته بودم و اينهمه بي اعتنايي که مثل تير بدرون قلبم شليک مي شد مصمم ترم مي کرد اگر همه اين ها نقشه باشد بخاطر اينکه لکه ننگي را که بر دامنشان نشسته با قرباني کردن من و به بازي گرفتن زندگيم پاک کنند اين آرزو را به دلشان م يگذارم ديگر برايشان دختري نمي گذارم که بنام بيوه تقديم فلان الدوله يا سلطنه بکنند.
اگر....اگر...
مادر از فراست افتاده بود البته ظاهرا اينجوري نشان مي داد اما حتما به توصيه خوش بود که ديشب ناصر خان دو ساعت تمام به من تعليمات شب زفاف داد من که هيچ نمي دانستم اگر هم دختره
اما تصميم من تغيير نمي کند دو تا تيغ ژيلت توي جيب دامادي ام گذاشته ام تا حق بي ناموسي را کف دستشان بگذارم اگر امروز عروسي ما سوت و کور است فردا عزايمان غوغا خواهد شد همه شهر با خبر خواهد شد و بصير الملک ديگر نخواهد توانست که حاشا کند رحيم نجار کي بود و چه کاره بود من همه اهانت ها را تحمل ميکنم اما بي ناموسي را هرگز ببين يک نفر از آن همه فک و فاميل شازده و اعيان و اشرافشان پيدا نيست پس حق با ناصر خان است
کاسه گنده اي زير نيم کاسه است
دستي بازويم را گرفت بيا برو آقا داماد خطبه عقد خوانده شد
دايه خانم بود مرا به اطاقي که محبوبه توي لباسي معمولي نشسته بود برد مادر مي خنديد محبوبه مثل گلي زيبا اما غمگين نشسته بود و سر به پايين انداخته بود به چه فکر مي کرد او بايد خيلي خوشحال ديده مي شد اما غمگين بود
يعني چه مگر خودش يک تنه اين راه را طي نکرده و مرا هم بدنبال خودش نکشانده بود اگر بزور شوهرش مي دادند خب يک امر ديگر اما او بزور شوهر کرده بود لااقل ظاهر قضيه چنين بود چه بايد مي گفتم نشستم پهلويش بيادم آمد که گويا موقعش است که گوشواره ها را بدهم از جيب ام در آوردم تيغ ژيلت پهلوي گوشواره ها بود دستم به آنها خورد چه خوب که از روي کاغذ دستم را نبريد گوشواره ها را گذاشتم کف دستش هيچ حرفي نزد.
هيچ کس حرفي نمي زد اصلا کسي توي اطاق زن جواني وسط در ايستاده بود انگاري فقط آمده بود سرک بکشد و منتظر بود در برود يک دختر کوچک بود از شباهتي که به محبوبه داشت حدس زدم خواهرش بايد باشد.
دايه خانم بود و يک زن ديگر که دده خانم صدايش مي کردند اين ديگر چه بساطي بود چيده بودند نه سفره عقدي نه لااقل يک جلد کلام خدا که تبرک کنيم التجا کنيم پناه ببريم شايد عاقبت بخير بشويم اگر عروسي در خانه ما بود والله هزار مرتبه رنگين تر از اينجا مي شد با قرض هم بود لااقل چهار تا ظرف شيريني حسابي مي خريدم يک سفره عقد مختصري مي چيدم اينها ديگه کي هستند انگاري گدا هستند مادر بارها و بارها گفته که طبع آدم بايد والا باشد.
آنقدر ثروتمند هست که طبيعت گدا دارد راست مي گويد اينها پولشان از پارو بالا مي رود اما حاليشان نيست طبيعتا گدا صفت هستند
مادر بلند شد و النگوي خودش را داد به محبوبه محبوبه با بي اعتنايي گرفت نه تشکري نه لااقل يک لبخندي مادر النگو را برداشت و خودش دستهاي کوچک محبوبه را بسمت خود کشيد و النگو را کرد توي دستش و او را بوسد دستهاي کار کرده مادر کنار دستهاي مثل پنبه سفيد و نرم محبوبه مثل تندر بر مغزم کوبيد رحيم اين دختر لقمه دهن تو نيست اين دختر عروس آن زن نمي تواند باشد آن زن از لحظه تولد زحمت کشيده کار کرده با اين دستهاست که بعد از شوهر به تنهايي ترا به اينجا رسانده آن دستها مقدس اند اين دست به سياه و سفيد نزده مفت خورده مفت گشته و اصلا نمي داند زندگي يعني چه! رحيم بايد بکني
ميلي شديد مثل همان لحظه اي که بي اختيار توي دکان دستهايش را گرفتم در من بوجود آمد بي ملاحظه مادر دستم را روي دستش گذاشتم و زمزمه کردم آخر زن خودم شدي
گرماي دستش در تمام بدنم جريان پيدا کرد باز هم يک ظرف بزرگ پر از لذت از فرق سرم ريختند و تا نوک پايم پايين رفت غم و غصه هايم فروکش کرد. همان زني که آماده فرار وسط درگاه ايستاده بود آمد جلو يک جفت النگو پت و پهن به دست محبوبه کرد و او را بوسيد لااقل يک مبارک بادي هم به من نگفت ما چه کرده بوديم؟ چه شد؟ مادر فکر مي کرد پدرش مادرش فک و فاميلش به من هم يک چيزهايي خواهند داد من دلم مي خواست فقط يک ساعت مچي به من بدهند که بدردم مي خورد اما انگاري اصلا من آدم نبودم که آنجا نشسته بودم نمي دونم مادرم از قهره بود يا واقعا از شادي که هل کشيد و هلهله کرد دايه خانم يک سيني برداشت و ضرب گرفت مادرم دده خانم و خواهر محبوبه دست مي زدند يواش يواش مجلس از حالت عزا در مي آمد که مشتي محکم چندين بار وسط اين اطاق و يک اطاق ديگر کوبيده شد همه ساکت شدند صداي خشني از آنطرف بگوش رسيد
چه خبرته دايه صدايت را سرت انداختي دايه خانم
وا آقا خوب دخترمان دارد عروس مي شود شادي مي کنيم ديگر شگون دارد
فريادش بلندتر شد
دنبک را بده دستشان ببرند خانه شان تا کله سحر هر قدر مي خواهند بزنند اين جا اين سرو صدا را راه نينداز
گويي خاک مرده بر سر همه مان ريخت صدا صداي بصير الملک بود که مي ترسيد صداي شادي ما بگوش ديگران برسد و در و همسايه بفهمند که دخترشان را به رحيم نجار داده اند بيجا کرده اند...  من که بپاي خودم نيامده ام خودشان پيغام دادند آمدم تازه اگر هم به پاي خودم مي آمدم
خب جواب مي دادند نه ما دخترمان را به تو نمي دهيم برو و پشت سرت هم نگاه نکن من که زوري نداشتم تازه اگر اينقدر بي ميل بودند مي خواستند دخترشان را از تهران دور کنند بفرستند شهرستان بفرستند فرنگستان با اين هارت و پورت از پس يک وجب بچه در نيامدند حالا همه اخم و تخم هايشان را سر ما مي ريزند آن از خواستگاري مان اين هم از عقدمان چه فرقي با عزايمان دارد
همان زن پف کرده اي که وسط درگاه ايستاده بود آمد تو و گفت
محبوب بيا آقا جان با تو کار دارد
پس خواهر بزرگ محبوب بود که النگو داد و محل سگ هم به من نگذاشت محبوبه بي آنکه نگاهي بطرف من بکند يا مرا هم همراه خود ببرد از جا بلند شد و از اطاق رفت بيرون مادر خودش را کشيد طرف من و زير گوشم نجوا کرد
رحيم اينجا چه خبر است؟
چيه مگر؟
آخه نه به آن شب نه به حالا
کدام شب؟
شب خواستگاري تا نيمه شب ول نکردند برگردي حالا چرا اينجوري مي کنند پس مادره کو؟ پدره کو؟ يادم آمد که آن شب چاخان کرده بودم و او را براي همچو عقدي آماده نکرده بودم والا امشب با آن شب توفيري ندارد
خدا پدر اين دايه خانم را بيامرزد که به دادم رسيد گويي از غيبت خانم هاي خانه استفاده کرد و دزدکي يک ظرف شيريني نخودچي که به اندازه انگشت دانه بودند آورد جلوي من و مادر دهانتان را شيرين کنيد از اخلاق مادرم خوشم آمد شيريني را بر نداشت گفت دهانمان شيرين است احتياجي به شيريني نيست اما من اجبارا يکدانه نخودچي برداشتم که تا به دهانم بگذارم توي دستم خرد شد و ريخت روي شلوارم دده خانم به دايه اشاره کرد که دوباره ظرف شيريني را که برده بود گذاشته بود روي يک ميز عسلي گوشه اطاق بياورد که من شيريني بردارم ولي خودم گفتم زحمت نکشيد انگاري قسمت نبود
خدا را شکر نه دفعه قبل نمکشان را خوردم نه اين دفعه خدا گذاشت چيزي بخورم براي اجراي نقشه ام لااقل بار نمک گير شدن از روي دوشم برداشته شد مدتي سکوت گذشت دايه خانم و دده خانم هم از اطاق بيرون رفتند من ماندم و مادر مثل دو غريب مثل دو مزاحم خدايا فرجي
رحيم من يکي اينجا شام بخور نيستم تو بمان من مي روم
مادر چه دلش خوش بود من فکر نمي کنم شامي در کار باشد

سالي که نکوست از بهارش پيداست خيلي از دست مادر عصباني شدم اين ديگه چرا روي زخم دل من نمک مي پاشد
والله رحيم از آدم تا خانم هيچ جاي دنيا همچو عروسي اي ديده نشده بود
سرم پايين بود نمي دانستم چه بگويم خاک بر سرت رحيم با اين خاطر خواهي ات اگر يک دختر هم شان خودت گرفته بودي عروسي ات هزار هزار برابر بهتر از اين بود اين که اصلا نه تنها عروسي نيست در مجلس عزا لااقل چاي و خرمايي به مردم مي دهند اين گدا گشنه ها
دايه خانم آمد تو
بفرماييد کالسکه حاضر است ؟!!!
مادر با تعجب از جا پريد من هم مثل او مثل آدم مفلوک شکست خورده اي از اطاق نحس از پله ها و از طول حياط رد شديم محبوبه چادر به سر دوش به دوش من مي آمد نه بدرقه اي نه گريه اي نه خنده اي نه پدر نه مادر نه آن خواهر خيکي هيچ کدام تا دم در نيامدند اصلا من مادر محبوب را نديدم هر چند که فقط دلم مي خواست او را ببينم پس آن همه تعريف اوستا باد هوا بود
من و محبوب توي کالسکه نشستيم کروکي کالسکه پايين بود و من مجبور شدم دولا نشستم چون سرم مي خورد بالا دايه مقداري شيريني قند و يک قابلمه بزرگ غذا آورد توي کالسکه مادرم روي زمين بود دايه آمد نشست هيچکس به مادرم نگفت بفرما نمي دانم چرا مادر متوجه اين همه نامهرباني و بي ادبي نشد خواست سوار بشود خم شدم گفتم: نه ننه جا نيست برو خانه
الهي برايش بميرم با تضرع گفت:
آخر امشب شب عروسي تست
توي دلم گفتم چه مي داني که شام غريبان من خواهد شد گفتم
براي همين مي گويم برو خانه ات ديگر
نگاهش تا درون قلبم رخنه کرد خاک بر سرم با اين زن گرفتنم
لااقل نخواستند سر عقد کليد خانه صاحب مرده را به من يا به دختر خودشان بدهند همه کاره ما دايه خانم بود که باز صد رحمت به شيري که خورده بهتر از همه شان است

خدايا اين منم رحيم اين محبوب است محبوبه شب من اين همان کالسکه است که آرزو داشتم سوارش شوم همه چيز هست اما حيف هيچ احساس شادي در دل نداشتم راه بنظرم خيلي خيلي طولاني آمد هوا خفه بود يقه پيراهنم
باز بود اما داشتم خفه مي شدم دور و اطراف در هاله خاکستري اي فرو رفته بودند هر چند که پاي گرم محبوبه به پايم فشرده مي شد اما گويي من کرخت شده بود رحيم اين دختر هماني است که بيادش آه ها کشيدي اين دختر همان است که بخاطرش کار و زندگيت را از دست دادي رحيم چرا چرتت گرفته چرا منگ شدي
صداي سم اسبها مثل پتکي بر مغزم فرود آمدند گويي روي کاسه سرم راه مي رفتند دست کردم توي جيبم دو تا تيغ ژيلت همانجا هستند اين کالسکه ما را به حجله گاه مرگ مي برد

بالاخره راه به پايان رسيد دايه خانم کليد خانه را از جيب در آورد و در خانه را باز کرد تاريک غمبار سرد بي روح ماتمکده ....

همه کاره خانه دايه خانم بود خودش در طول هفته جهيزيه محبوب را آورده و چيده بود مقداري هم چيز ميز توي کالسکه بود که من کمک اش کردم و آورديم وقتي من همراه دايه مشغول خالي کردن اثاثيه از کالسکه بودم محبوبه مثل دختر مادر مرده اي کنار ديوار حياط کز کرده بود و ماتش برده بود او هم ناراحت بود او هم دلشکسته بود بالاخره اگر به من هم بي توجهي ميشد بپاي او هم بود دلم برايش سوخت بالاي سرش ايستادم دستم را به ديوار تکيه دادم و تمام هيکلش تحت لواي من بود پرسيدم چرا اينجا ايستاده اي بفرماييد توي اطاق شب را تشريف داشته باشيد خنديدم که شايد اخم هايش باز شود او هم معصوم بود او هم مظلوم بود حتي اگر...

جوابم را نداد هاج و واج نگاهم مي کرد نگاهش شيرين بود جان مي بخشيد همه غم ها را از دل من مي زدود خون گرم توي رگ هايم مي دواند از خود بيخودم مي کرد ، زمان و مکان را فراموش مي کردم و رحيم ديگري مي شدم ، شاد ، سرحال شنگول و با تمام بدبختي ها ، يک داماد واقعي، امشب سر ما منت مي گذاريد؟ سرش را بلند کرد و به ديوار تکيه داد چشم هايش را بست و با شيرين ترين صداي گوش نواز گفت :

_امشب و هر شب گوئي در ميان دريائي از لذت غوطه خوردم

تمام بدنم گرم شد رگهايم تير کشيد و قلبم خراش لذت بخشي يافت ، خدايا چه قدرتي در کلام اوست . همه چيز را فراموش کردم، آنهمه نامهرباني هاي پدر و مادرش را آن بي اعتنائي ها را، آن عروسي عزا گونه را و همه و همه را، با لذت تمام خنديدم امشب همه ملک جهان زير پر ماست ، خدايا شکرت مگر هر دو طالب اين لحظات نبوديم ؟ دايه خانم لاله ها را روشن کرد و در طاقچه اطاق ها گذاشت و ما را براي خوردن شام صدا کرد ، اولين بار بود که غذا خوردن محبوبم را مي ديدم ، به اندازه دو نفر غذا خورد انگاري او هم از چند روز به اين طرف لب به غذا نزده بود ، اما من
اصلا اشتها نداشتم با غذا بازي کردم و فقط مزه آنرا چشيدم هنوز سفره بر زمين بود که دايه خانم بلند شد :
_ محبوب جان ، من هم بايد بروم ، مي داني که منوچهر بهانه مرا مي گيرد ، خانم گفتند زود برگردم و به او برسم آخر خانم جانت خيلي خسته هستند . خنده ام گرفت خانم جانش براي چه خسته بود؟ براي عروسي دخترش زحمت کشيده بود؟ چه کرده بود؟ چه گلي سر ما زده بود؟ حالا دايه را هم احضار کرده بود آن هم در شب زفاف دخترش ، شبي که خانواده عروس تا صبح در خانه او مي ماندند و او را تنها نمي گذاشتند ، دايه را چرا احضار کرده اند ؟ هان ؟
حتما خواسته اند تنها باشد که بعدا شاهدي هم نداشته باشم ، ولي چه شاهدي ؟ من که فردائي ندارم تا احتياج به شاهدي داشته باشم ، چه بهتر که اين زن هم برود ، مادرم را فرستادم که فردا گرفتار آژان و تحقيق و مستنطق نشود ، بگذار اين هم برود ، اين بيچاره مهربانتر از همه است چرا گرفتار شود ؟ اين بنده خدا چه تقصير دارد ؟ همان بهتر که دوتائي تنها در اين جا بمانيم و من براحتي کار را يکسره کنم ، بعد از اينهمه توهين و بي اعتنائي ديگر کاسه صبرم پُر پُر شده با يک قطره سرازير خواهد شد محبوبه از سر سفره بلند شد مي خواست دستهايش را بشويد ، رفت پائين دايه خانم برايش آب ريخت و دست و دهانش را شست من هم چراغ بادي را روشن کردم و بردم گذاشتم روي پله دالان که بنده خدا چشمش جلوي پايش را ببيند . دايه خانم محبوبه را با خودش برد بالا ، رفتند توي اطاق کوچک ، در را هم از پشت بست ، انگاري جز من بيگانه اي در خانه هست ، مدتي آنجا پچ پچ کردند و بعد بلند شد آمد پائين ، سفره را جمع کرده توي سيني گذاشته بود با خودش آورد بُرد گذاشت توي مطبخ ، چادرش را از روي پله برداشت و سرش کرد من جلوي دالان ايستاده بودم منتظر بودم بدرقه اش کنم ، ما فقير فقرا اگر آه در بساط نداريم اما معرفت و ادب داريم آمد بطرف دالان چراغ بادي را برداشتم و راه را برايش روشن کردم جلوي در
کوچه ايستاد نگاهي به طرف حياط کرد و گفت : جان شما جان محبوبه ، خداحافظ ، خدانگهدارتان خداحافظ دايه خانم زحمت کشيديد ، باز هم تشريف بياوريد ، محبوبه چشم براه شماست . در را بستم و برگشتم ، محبوبه توي اطاق کوچک بود من نمي دانستم آنجا چه شکلي است با چراغ بادي رفتم تو در اطاق بزرگ را بستم و آرام در اطاقي که مجبوبه آنجا بود را باز کردم ، روي رختخواب نشسته بود لحاف ساتين صورتي ، همرنگ لباس خودش ، ملافه هاي سفيد او را به يک فرشته شبيه کرده بود که وسط ابرهاي سفيد در پرواز بود ، خدايا اين منم ؟ اين محبوبه شب من است ؟ همه دلتنگي هايم رنگ باخت همه نامهرباني ها فراموشم شد ، محو نگاهش شدم پس خواب نمي بينم بي اختيار گفتم : بالاخره ... نگاه از من دزديد سرش را پائين افکند با چين هاي دامنش بازي مي کرد گفتم: نه ، بگذار سير تماشايت بکنم ... زمزمه کردم : تمام شب هائي که راحت خوابيده بودي مي دانستي چه بر من مي گذرد ؟

تعجب کرد گفت : راحت خوابيده بودم ؟ پس او هم مثل من در تب و تاب بوده ؟ خدايا همه اينها حقيقت دارد ؟ اين دختر به اين زيبائي به اين ملاحت فقط بخاطر من بي خواب بوده ؟ خدايا هيچ کلکي در کار نيست ؟ خدايا او پاک و منزه است ؟ اصلا من خوابم يا بيدار ؟ دستهايش را مثل بال پرندگان بطرفم دراز کرد و گفت : هر شب دستهايم به آسمان دراز بود به درگاه خدا التماس مي کردم ، التماس مي کردم خدايا او را بمن بده او را بمن برسان . خدايا راست مي گويد ؟ او هم مثل من مدام از تو کمک مي خواست ؟ و تو با آن قدرت لايزالت دو دلداده را بهم رساندي ؟ خدايا شکر خدايا سپاس رفتم توي اطاق چراغ بادي را وسط دو لاله قديمي که روي طاقچه بود گذاشتم آخ که اين پدر صلواتي دست از سر من باز نمي دارد باز هم اينجا ، در بهترين شرايط ممکن ، روي لاله ها نقش ناصرالدين شاه با سبيل هاي چخماقي با سماجت به روي من زل زده بودند ... حالم گرفته شد ، آنچه که از کثافتکاري اين مرد بر من صدمه خورده بود بسرعت از جلوي چشمهايم رد شد برگشتم و سيماي معصوم و زيباي محبوب دوباره حالم آورد : من که نمي فهمم چه کرده ام ! چه ثوابي به درگاه خداوند کرده ام که تو را به من پاداش داد ، هنوز هم گيج هستم انگار خواب مي بينم ، مي ترسم که بيدار شوم ، آخر چه شد که تو از آسمان به دامان من افتادي محبوبه ؟ که هر روز مثل قرص قمر بر در دکان تاريک من ظاهر شدي ! که نفسم را بريدي ! دختر؟ چشمانش از شادي و طلب موج مي زد چنان به قهقهه خنديد که مرا به رقص آورد .

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره
اخبار بیشتر درباره