آخرين خبر/ روزهاي آخر تابستان را با داستان خاطره انگيز آنشرلي همراه ما باشيد.
آن‌شرلي دخترکي کک‌مکي است که موهاي سرخي دارد و در يتيمخانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ي تخيل بي حدومرزي دارد و با اميد و پشتکار و مهرباني‌هاي ساده‌اش ، سعي مي‌کند زندگي جديدي را آغاز کند. هر چند براي ورود به اين دنياي تازه بايد سختي‌هاي بسياري را پشت سر بگذارد، ولي آينده در نظرش آن‌قدر زيبا و اميد بخش است که براي رسيدن به آن ، با هر مشکلي کنار مي‌آيد و با هر شرايطي سازگار مي‌شود. مجموعه‌ي آني شرلي شامل 8کتاب با نام‌هاي آني شرلي در گرين گيبلز، آني شرلي در اونلي، آني شرلي در جزيره، آني شرلي در ويندي پاپلرز، آني شرلي در خانه‌ي روياها، آني شرلي در اينگل سايد ، دره‌ي رنگين کمان و ريلا در اينگل سايد مي‌باشد. کارتون آن يکي از جذاب ترين انيميشن هاي دوران کودکي است.
 رمان آني شرلي در گرين گيبلز اثر ال ام مونتگمري

 فصل چهارم
صبحي در گرين گيبلز
نور آفتاب روي زمين پخش شده بود . آني بيدار شد و روي تختش نشست . با تعجب به پنجره اي خيره شد که نور خورشيد صبحگاهي از آن به داخل مي تابيد ، و بيرون از آن ،هاله اي سفيد رنگ در آسمان خود نمايي مي کرد. او تا چند تا لحظه نمي دانست کجاست . ابتدا احساسي خوشايند بدنش را لرزاند . بعد خاطره اي وحشتناک در ذهنش زنده شد ، آنجا گرين گيبلز بود و آنها او را نمي خواستند ، چون او پسر نبود .
صبح شده بود ، يک درخت گيلاس پرشکوفه بيرون پنجره قد برافراشته بود . دخترک از تخت پايين پريد و به طرف پنجره رفت . او دستگيره ي پنجره را پايين کشيد .صداي قيژقيژ خفه اي از آن بلند شد ، طوري که به نظر مي آمد مدت هاست حرکت نکرده است . پنجره چنان به قابش چسبيده بود که براي بسته ماندن ، اصلا نيازي به دستگيره نداشت .

آني زانو زد و با چشماني که از شادماني مي درخشيدند ، به منظره ي صبح يکي از روزهاي ماه ژوئن خيره شد. آه ! چقدر زيبا بود .چه جاي دل نشيني بود ، چقدر خوب بود که براي اقامت به چنان جايي آمده بود ، دخترک آرزو داشت که کاش مي توانست آنجا زندگي کند . آنجا چيزهاي زيادي براي خيال بافي وجود داشت .
بيرون پنجره درخت گيلاس بزرگي به چشم مي خورد . درخت آنقدر به خانه نزديک بود که شاخه هايش به به ديوارهاي آن مي خوردند . شکوفه اي سفيدش طوري درخت را پوشانده بودند ، که برگ هايش به سختي ديده مي شدند . در دو طرف خانه دو باغ بزرگ سيب و گيلاس وجود داشت . هر دوباغ درختاني پر از شکوفه داشتند و چمن هاي زير درختان پر از قاصدک بودند . باغچه ي پايين خانه هم درختان ياسي داشت که گل هاي بنفش داده بودند و عطرشان همراه با باد صبحگاهي به مشام مي رسيد .

کمي دورتر از باغچه زميني پر شبدر با شيبي ملايم به طرف گودالي مي رفت که جويباري در آن جريان داشت . در آنجا درختان توسکا دسته دسته روييده بودند و خزه ها و سرخس ها ،اندام چوبي آنها را سبز چوش کرده بودند . کمي آن طرف تر تپه اي پوشيده از درختان صنوبر و کاج قرار داشت که از ميان درختان آن، شيرواني خاکستري رنگ خانه ي کوچکي نمايان بود که دخترک شب قبل ، آن را در کنار درياچه آب هاي درخشان ديده بود .
در سمت چپ هم انبار هاي بزرگي به چشم مي خوردند . پس از زمين هاي سرسبز و مراتع شيب دار ، درياي آبي و زيبا مي درخشيدند . چشم هاي زيبا پسند آني به جاي جاي آن مناظر خيره مي شدند و همه چيز را با ولع مي بلعيدند.
 کودک بيچاره در طول زندگيش مکان هاي بسيار زشتي را ديده بود . او تا آن زمان چنان مکان چشم نوازي را حتي در خيالش تصور نکرده بود .
دخترک آنجا زانو زده و غرق در تماشاي مناظر اطرافش بود که ناگهان دستي به شانه اش خورد . خيال پرداز کوچک صداي قدم هاي ماريلا را نشنيده بود . ماريلا با لحني خشک گفت : ديگر بايد لباست را عوض کني .
او واقعا نمي دانست که چه طور بايد با آن بچه صحبت کند و اين بي تجربگي باعث شده بود بدون آنکه بخواهد حالتي خشک و جدي به خود بگيرد. آني بلند شد ، نفس عميقي کشيد و در حالي که دست هايش را به طرف بيرون تکان مي داد ، گفت : آه فوق العاده است .
ماريلا گفت : آن درخت بزرگ خيلي شکوفه مي دهد اما ،ميوه هايش هميشه کوچک و کرمو مي شوند .

- آه منظورم فقط آن درخت نيست البته آن هم زيبا است ، مخصوصا به خاطر شکوفه هاي دلربايش ، البته اگر منظورم را درست بيان کرده باشم . به نظر من همه چيز اينجا زيباست ، باغچه ، باغ هاي ميوه جويبار و جنگل ،همه جاي اين دنياي دوست داشتني قشنگ است . شما هم احساس مي کنيد در چنين صبح قشنگي مي شود عاشق دنيا شد ؟ من از اينجا صداي خنده ي جويبار را مي شنوم . تا به حال متوجه شده ايد که شادترين چيز دنيا ، همين جويبار هايند؟
آنها در تمام طول مسيرشان مي خندند . حتي در زمستان صدايشان از زير يخ ها به گوش مي رسد . خيلي خوشحالم که نزديک گرين گيبلز يک جويبار است . شايد شما فکر کنيد حالا که قرار نيست مرا نگه داريد ، برايم فرقي نمي کند که اينجا جويبار باشد يا نباشد. اما اين طور نيست ، من هميشه از به ياد آوردن جويباري که نزديک گرين گيبلز است خوشحال مي شوم، حتي اگر هرگز آن را نبينم . اگر جويبار نداشت خيلي حيف مي شد و من واقعا از اين بابت متاسف مي شدم . امروز صبح ديگر در ناميدي غوطه ور نيستم . چون هرگز دچار چنين احساساتي نمي شوم .مناظر صبح چقدر باشکوه و فوق العاده اند . اين طور نيست ؟ البته خيلي ناراحتم . داشتم فکر مي کردم با وجود همه ي اشتباهاتي که پيش آمده جاي من اينجاست و به نظر مي آيد من براي زندگي در چنين جايي آفريده شده ام. چه خيالات شيريني بود ولي متاسفانه زماني مي رسد که بايد از عالم خيال بيرون آمد و قدم به واقعيت گذاشت .

ماريلا در اولين فرصتي که بدست آورد ، فوري گفت : بهتر است به جاي خيال بافي ، لباس هايت را عوض کني و پايين بيايي . صبحانه آماده است ، صورتت را بشور و موهايت را شانه کن. پنجره را باز بگذار و تختت را هم مرتب کن. زرنگ باش و فوري کارهايت را تمام کن. آني با زرنگي و شادابي 10دقيقه بعد با لباس هاي مرتب و مو هاي شانه کرده و بافته شده از پله ها پايين رفت . وجدانش آسوده بود که همه ي خواسته هاي ماريلا را اجرا کرده است. ولي فراموش کرده بود رو تختي را مرتب کند. او به محض نشستن روي صندلي که ماريلا برايش گذاشته بود ، گفت : امروز خيلي گرسنه ام ، دنيا مثل ديشب ترسناک و تاريک نيست . خوشحالم که امروز صبح هوا آفتابي است البته من روزهاي باراني را هم خيلي دوست دارم . همه ي صبح ها قشنگند شما اين طور فکر نمي کنيد؟ هيچکس نمي داند در طول زور چه اتفاقاتي مي افتد و همين باعث مي شود بتوانيم خيال پردازي کنيم . ولي خوشحالم که امروز باران نمي آيد ، چون شاد بودن و تحمل کردن غصه ها در يک روز آفتابي راحت تر است . احساس مي کنم در روز هاي آفتابي مي توانم با غصه هايم کنار بيايم . وقتي داستان هاي غم انگيز مي خوانيم با شهامت خودمان را در آن موقعيت ها تصور مي کنيم ،
ولي به محض اينکه واقعا غصه دار مي شويم ، تازه مي فهمييم تحمل کردن چه کار سختي است ، اين طور نيست ؟

ماريلا گفت : خدايا ، دهان به زبان بگير ، تو نسبت به سنت خيلي زياد حرف مي زني .
زبان آنچنان مطيعانه متوقف شد که سکوت ناگهانيش ماريلا را عصبي کرد ، طوري که او احساس کرد اتفاقي غير عادي رخ داده است . متيو هم حرفي نزد که البته اين کاملا عادي بود ، بنابراين همگي در سکوت به خوردن ادامه دادند. هرچه مي گذشت حرکات آنه کندتر مي شد . او مثل آدم آهني صبحانه مي خورد و چشمان درشتش بي حرکت به آسمان بيرون پنجره خيره مانده بود . اين وضعيت ماريلا را بيش از پيش عصبي کرد ، زيرا احساس مي کرد با اينکه جسم آن کودک عجيب پشت ميز حضور دارد ولي روحش با بال هاي خيالي در دور دست ها در حال پرواز است . چه
کسي حاضر بود چنان دختري را قبول کند؟
اما متيو هنوز هم دلش مي خواست او را نگه دارد. ماريلا هم احساس مي کرد که نظر متيو نسبت به ديشب هيچ تغييري نکرده و همچنان حاضر نيست که دخترک را برگرداند . متيو هميشه همان طور بود وقتي فکري به سرش مي زد ، ديگر حاضر نبود از انجام دادن آن چشم پوشي کند و با سکوتي که 10برابر نتيجه بخش تر از حرف زدنش بود ، براي رسيدن به هدفش پافشاري مي کرد. وقتي خوردن صبحانه به پايان رسيد، آني از فکر و خيال بيرون آمد و پيشنهاد کرد که ظرف ها را بشويد . ماريلا با بي اعتمادي پرسيد : بلدي ظرف بشوري؟
بله کاملا ، البته مهارتم در نگه داري از بچه ها بيشتر است . من تجربه ي زيادي در اين کار دارم خيلي حيف شد که شما بچه اي نداريد تا من از او مراقبت کنم.
- اصلا دلم نمي خواست بچه ي ديگري هم اينجا بود ، تو به اندازه ي کافي مشکل ساز شده اي. واقعا نمي دانم بايد با تو چه کار کنم ؟ متيو هم که اصلا اهميتي نمي دهد او واقعا آدم مسخره ايست . آني با لحني سرزنش آميز گفت : او خيلي هم دوست داشتني است . به نظر من او مرد دلسوزي است اصلا اهميتي نمي داد که من چقدر حرف مي زنم.


قسمت قبل:

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar