آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری

ادامه داستان

عصبانیت هنوز در قلبش شعله می کشید و باعث می شد بتواند رنج آن همه توهین و تحقیر را تحمل کند . با چشمانی غضبناک و گونه هایی سرخ ، رو در روی بچه ها ایستاده بود و می دید که داینا با همدردی نگاهش می کند ، چارلی اسلون با ناراحتی سرش را تکان می دهد و ژوسی پای لبخند شرارت باری بر لب دارد . و اما در مورد گیلبرت بلایت ، دخترک حتی یک نگاه گذرا هم به او نینداخت . او دیگر هرگز به آن پسر نگاه نمی کرد . !! و دیگر هرگز با آن پسر حرف نمی زد!!!
با تمام شدن ساعت کلاس ، آنی همان طور که سرش را بالا گرفته بود از کلاس بیروت رفت . گیلبرت بلایت سعی کرد جلوی در ایوان با او صحبت کند و با لحنی پشیمان گفت : واقعا معذرت می خواهم که موهایت را مسخره کردم ، آنی ! راست می گویم . تو هم دیگر کوتاه بیا .
آنی متکبرانه ، بدون آنکه حتی نگاهی به او بیندازد یا آن جمله تاثیری رویش گذاشته باشد ، از کنار گیلبرت گذشت .
بعد همان طور که از جاده پایین می رفتند ، داینا با لحنی آمیخته به احترام و شگفتی گفت : آه ! چطور توانستی ، آنی؟؟!!!!!
او احساس می کرد خودش هرگز نمی تواند در مقابل التماس گیلبرت مقاومت کند.
آنی با تحکم گفت : هرگز گیلبرت بلایت را نمی بخشم . همین طور آقای فیلیپس را که قبل از نوشتن اسم من ، حتی نپرسید که دیکته اش را چطور باید تصور کند . یک خنجر ، قلب مرا جریحه دار کرده ، داینا!!
داینا درست متوجه منظور آنی نشد ، اما فهمید که او خیلی ناراحت است و به آرامی گفت : تو نباید به کار گیلبرت که موهایت را مسخره کرد، اهمیت بدهی . او همه ی دختر ها را مسخره می کند . او حتی به موهای من هم به خاطر سیاه بودنشان می خندد و بیشتر وقت ها مرا کلاغ صدا می کند . اما تا به حال نشنیده بودم که به خاطر هیچ کاری معذرت خواهی کند .
آنی با اوقات تلخی گفت : خیلی فرق می کند به آدم بگویند کلاغ یا بگویند هویج . گیلبرت بلایت به شکل دردناکی با احساسات من بازی کرد ، داینا!!
اگر اتفاق دیگری نمی افتاد ، ممکن بود این جریان کمتر فراموش شود ، اما وقتی قرار است ماجرایی شروع شود ، اتفاق ها یکی پس از دیگری به وقوع می پیوندند .

دانش آموزان اونلی معمولا ظهر ها به مراتع آقای بل به آن سوی تپه می رفتند و از میان درختان صنوبر صمغ جمع می کردند . در ضمن از آنجا می توانستند منزل خانه ی رایت یعنی جایی را که معلمشان ناهار می خورد ، زیر نظر بگیرند . به محض آنکه آقای فیلیپس از آنجا خارج می شد ، بچه ها هم به طرف مدرسه می دویدند ، اما مسیر آنها سه برابر طولانی تر از راه باریکه ای بود که از خانه ی آقای رایت تا مدرسه کشیده شده بود ؛ به همین علت بچه ها معمولا هراسان و نفس زنان و تعدادی از آنها هم با سه دقیقه تاخیر به کلاس می رسیدند .
روز بعد ، از آن روز هایی بود که آقای فیلیپس تصمیم گرفته بود حسابی نظم و ترتیب را رعایت کند . او قبل از رفتن برای ناهار اعلام کرد که انتظار دارد وقتی برمی گردد همه ی بچه ها سر جایشان نشسته باشند و هر کس دیر کند ، جریمه می شود.
همه ی پسر ها و تعدادی از دختر ها مثل همیشه به بیشه ی آقای بل رفتند. آنها تصمیم داشتند بعد از جویدن چند صمغ ، فوری برگردند . اما بیشه ی صنوبرها گمراه کننده و ضمغ های زرد رنگ به شدت سرگرم کننده بودند.
بچه ها آنقدر صمغ چیدند و سرگرم شدند تا اینکه طبق معمول ، نخستین چیزی که آنها را متوجه گذر زمان کرد ، صدای جیمی گلاور بود که از بالای کهنسال ترین درخت صنوبر فریاد زد : آقای معلم دارد می آید .
دختر ها فوری حرکت کردند و موفق شدند درست به موقع خود را به مدرسه برسانند . پسرها هم از بالای درخت ها پایین پریدند و کمی دیرتر رسیدند .
آنی ، صمغ جمع نمی کرد ، اما در دورترین نقطه ی بیشه زار تا کمر در خزه ها فرو رفته و مانند الهه ی جنگل ، یک حلقه گل زنبق روی سرش گذاشته بود . با خوشحالی آواز می خواند و از همه دیرتر حرکت کرد.
اما چون می توانست مثل یک گوزن ، سریع بدود و آن موقع هم حسابی عجله داشت ، موفق شد جلوی در کلاس خودش را به پسر ها برساند و درست لحظه ای که آقای فیلیپپس داشت کلاهش را آویزان می کرد ، همراه آن ها وارد کلاس شد.

صبر آقای فیلیپس لبریز شده بود . او حوصله نداشت یک دوجین دانش آموز را جریمه کند ، اما لازم بود به نحوی حرفش را به کرسی بنشاند ؛ بنابراین نگاهی به تازه وارد ها انداخت و چشمش به آنی افتاد که همان موقع سرجایش نشسته بود و در حالی که نفس نفس می زد ، حلقه گل از یکی گوش هایش آویزان شده و باعث شده بود ظاهرش گستاخ و ژولیده به نظر بیاید .
او با لحنی کنایه آمیز گفت : خوب ، آنی شرلی ! چون به نظر می آید تو دوست داری همیشه کنار پسر ها باشی ، امروز می خواهم یک لطفی به تو بکنم ؛ آن گل ها را از روی سرت بردار و کنار گیلبرت بلایت بنشین.
پسر ها زیر لب خندیدند . رنگ صورت داینا از شدت ناراحتی ؛ سفید شد . او دسته گل را از روی موهای آنی برداشت و دستش را فشار داد . آنی مثل یک مجسمه به معلم خیره شده بود . آقای فیلیپس با جدیت گفت : شنیدی چی گفتم، آنی ؟؟
آنی آهسته گفت : بله ، آقا ! اما فکر نمی کردم جدی گفته باشید .
معلم با همان لحن کنایه داری که همه ی بچه ها به ویژه آنی از آن نفرت داشتند ، گفت: مطمئن باش که جدی گفتم .فوری کاری را که گفتم انجام بده .
برای یک لحظه به نظر می آمد آنی می خواهد نا فرمانی کند ، اما وقتی به این نتیجه رسید که هیچ راه حلی ندارد ، از جایش بلند شد ، از بین دو ردیف گذشت ، کنار گیلبرت بلایت نشست و  صورتش را روی میز ، بین بازوهایش پنهان کرد . روبی گیلیس که در آخرین لحظه ، صورت آنی را دیده بود ، در راه بازگشت به خانه به بقیه گفت : تا به حال چنین چیزی ندیده بودم ؛ یک صورت کاملا سفید با نقطه های ریز و قرمز رنگ روی آن.
برای آنی دیگر همه چیز تمام شده بود .
خیلی بد بود که از میان یک دوجین دانش آموز خطا کار ، فقط او تنبیه شده بود . از آن بدتر اینکه مجبور شده بود کنار یک پسر بنشیند و آن پسر هم گیلبرت بلایت بود تا توهین و تحقیر به آخرین درجه برسد . آنی احساس می کرد نمی تواند آن وضع را تحمل کند و تلاش هم هیچ فایده ای ندارد .
شرمساری و خشم و تحقیر در همه ی وجودش شعله می کشید .
ابتدا بقیه دانش آموزان به آنها نگاه می کردند ، می خندیدند و پچ پچ می کردند ، اما چون آنی اصلا سرش را برنگرداند و گیلبرت هم طوری سرگرم حل کردن مسائل ریاضیش شد که گویی هیچ چیز نمی شنود ، بچه ها کم کم سراغ کارهای خودشان رفتند و آنها را فراموش کردند .
وقتی آقای فیلیپس از بچه های کلاس تاریخ خواست بیرون بروند ، آنی هم باید همراه آنها می رفت ، اما او از جایش تکان نخورد و چون آقای فیلیپس قبل از بیرون بردن بچه ها داشت شعری را یادداشت می کرد ، ذهنش مشغول کلنجار رفتن با بیتی بود که فراموش کرده بود و اصلا متوجه غیبت آنی نشد . در همان هنگام وقتی کسی حواسش نبود ، گیلبرت از زیر میزش یک شکلات صورتی قلبی شکل را بیرون آورد که رویش با حروف طلایی نوشته شده بود " تو چقدر شیرینی " و آن را میان بازوهای آنی انداخت . آنی سرش را بلند کرد ، قلب شکلاتی صورتی را با نوک انگشتانش گرفت ، آن را به زمین انداخت ، با پاشنه ی پا آن را له کرد و بدون آنکه کوچکترین نگاهی به گیلبرت بیندازد ، دوباره به حالت اولش برگشت .
با پایان یافتن وقت کلاس ، آنی به طرف نیمکتش رفت و با خودنمایی همه ی وسایلش را بیرون آورد . او کتاب ها ، ورق های یادداشت ، قلم و جوهر ، کتاب های درسی و همه ی وسایلش را مرتب روی تخته ترک خورده اش چید.
به محض آینکه آنی و داینا به جاده رسیدند ، داینا که تا آن موقع جرئت نکرده بود چیزی بپرسد ، گفت : چرا داری همه ی وسایلت را به خانه می بری ؟
آنی گفت : من دیگر به مدرسه برنمی گردم .
داینا خشکش زد و در حالی که به آنی خیره شده بود ، پرسید : ماریلا اجازه می دهد در خانه بمانی ؟؟؟؟
آنی گفت: مجبور است چون من هرگز به کلاس آن مرد بر نمی گردم.
داینا در حالی که نزدیک بود به گریه بیفتد، گفت: آه! آنی! باورم نمی شود.حالا من چکار کنم؟ آقای فیلیپس مرا مجبور می کند کنار آن گرتی پای نفرت انگیز بنشینم . حتماً همین طور می شود چون او در نیمکتش تنهاست. خواهش میکنم برگرد، آنی!
آنی با ناراحتی گفت:من حاضرم هر کاری برای تو بکنم، داینا! حتی اگر بخواهی، اجازه می دهم بدنم راتکه تکه کنند.اما خواهش میکنم از من نخواه که برگردم، چون نمی توانم و احساساتم جریحه دار می شود.
داینا با غصه گفت: به چیزهای جالبی که از دست می دهی، فکر کن، ما قرار است یک خانه جدید کنار رودخانه بسازیم، هفته اینده می خواهیم توپ بازی کنیم، تو هم که تا به حال توپ بازی نکرده ای خیلی هیجان انگیز است. راستی قرار است یک آواز جدید یاد بگیریم. جین اندروز از حالا دارد آن را تمرین می کند. آلیس اندروز هم می خواهد هفته آینده یک کتاب جدید بیاورد تا همه ما کنار رودخانه آن را فصل به فصل با صدای بلند بخوانیم. میدانم که تو عاشق کتاب خواندن با صدای بلندی.
ولی هیچ کدام از حرف های داینا نتوانست روی آنی تاثیر بگذارد.او تصمیمش را گرفته بود.دیگر نمی خواست به کلاس آقای فیلیپس برگردد و این موضوع را پس از رسیدن به خانه به ماریلا اطلاع داد.
ماریلا گفت: چرند نگو.
آنی در حالی که با نگاهی اندوهبار و سرزنش آمیز به ماریلا خیره شده بود گفت: چرند نمی گویم. چرا متوجه نمی شوی، ماریلا؟! به من توهین شده.
-پرت و پلا گفتن بس است! تو فردا مثل همیشه به مدرسه میروی.
آنی با ملایمت سرش را تکان داد.
-نه، نمی روم، ماریلا !من درس هایم را در خانه می خوانم و سعی میکنم دختر خوبی باشم وتا جای که ممکن است جلو زبانم را بگیرم.اما مطمئن باش هرگز به مدرسه بر نمیگردم.
ماریلا نشانه هایی از سرسختی را در صورت کوچک آنی دید و فهمید که این مشکل به سادگی حل نمی شود، اما تصمیم گرفت در آن لحظه چیزی نگوید.با خودش فکر کرد :باید امروز پیش ریچل بروم و در این مورد با او مشورت کنم.الان جر و بحث کردن با آنی هیچ فایده ای ندارد.او خیلی ناراحت است و تا جایی که من فهمیدم به این راحتی ها از تصمیمش منصرف نمی شود.این طور که او تعریف میکرد به نظر می آید سخت گیری آقای فیلیپس بجا نبوده.اما این را نباید به آنی بگویم.در این مورد فقط باید با ریچل صحبت کنم.

 او ده تا بچه به مدرسه فرستاده و می داند در چنین مواقعی چه کار بایدکرد.تا به حال حتما ماجرا به گوشش رسیده. وقتی ماریلا به دیدن خانم لیند رفت او مثل همیشه زرنگ و سرحال مشغول بافتن بافتنی اش بود. ماریلا با کمی شرمندگی گفت: فکر میکنم بدانی برای چه به اینجا آمده ام.
خانم ریچل سرش را تکان داد و گفت: حدس می زنم در مورد ماجرای آنی درمدرسه باشد. تیلی بولتر در راه خانه به اینجا آمد و داستان را برایم تعریف کرد.
ماریلا گفت: نمیدانم باید چه کار کنم؟ او دیگر نمی خواهد به مدرسه برگردد. تا به حال چنین بچه سرسختی ندیده بودم. او خیلی لجباز است.پیشنهاد تو چیست ریچل؟
خانم لیند که خیلی خوشحال می شد کسی نظرش را بپرسد با خوش رویی گفت: حالا که نظر مرا خواستی ماریلا باید بگوییم اگر جای تو بودم اول کمی دلش را به دست می آوردم. به اعتقاد من آقای فیلیپس اشتباه کرده البته می دانی که این را نباید به بچه ها گفت او حق داشت دیروز آنی را به خاطر رفتارش تنبیه کند اما امروز جریان فرق داشت.
بقیه انهایی که دیر کرده بودند هم مثل آنی تنبیه می شدند در ضمن من قبول ندارم که کسی برای تنبیه دخترها را پیش پسرها بنشاند. این اصلا روش جالبی نیست. تیلی بولتر هم واقعا ناراحت بود. او طرف آنی را گرفت و گفت که همه بچه ها هم همین احساس را دارند. به نظر می آید آنی بین بچه ها از محبوبیت بر خوردار است. هرگز فکر نمی کردم بتواند با آنها خوب کنار بیاید.
ماریلا با تعجب گفت: یعنی فکر میکنی بهتر است اجازه بدهم در خانه بماند؟
بله به نظر من دیگر حرف مدرسه را نزن تا زمانی که خودش دلش بخواهد.در ضمن ماریلا! او بعد از یک هفته یا بیشتر خشمش فروکش می کند و به میل خودش به مدرسه بر می گردد در حالی که اگر به زور او را برگردانی خدا می داند چه کارهای عجیبی ممکن است از او سر بزند. حتی احتمال دارد اوضاع از این هم بدتر بشود. به نظر من هر چه کمتر هیاهو کنی بهتر است. با این وضع مدرسه نرفتن او بهتر از رفتنش است. چیز زیادی هم از دست نمیدهد. آقای فیلیپس معلم چندان خوبی نیست. روشی که در پیش گرفته واقعا شرم آور است. او به دانش آموزان کوچکتر توجهی نمی کند و همه وقتش را صرف دانش آموزانی می کند که برای امتحان کوئین آماده می شوند. اگر عمویش عضو هیئت امنا نبود موفق نمی شد یک سال هم در این مدرسه بماند عموی او دو عضو دیگر هیئت را کاملا تحت نفوذ خودش دارد. معلوم نیست وضع آموزشی این جزیره قرار است به کجا بکشد.خانم ریچل طوری سرش را تکان داد گویی اگر رییس سیستم آموزشی بود بهتر می توانست اوضاع را کنترل کتد.
ماریلا به نصیحت خانم ریچل گوش کرد و دیگر جلو آنی یک کلمه هم در مورد بازگشت او به مدرسه به زبان نیاورد. آنی درس هایش را می خواند و کارهایش را انجام می داد. او در هوای تاریک و روشن و خنک پاییز با داینا بازی می کرد اما هر وقت گیلبرت بلایت را در راه میدید یا در کلاس های یکشنبه با او روبه رو می شد با چنان چهره سردی از کنارش می گذشت که نشان می داد از دلخوری هایش ذره ای کاسته نشده است. حتی تلاش های داینا هم برای برقراری صلح بین آنها بی نتیجه ماند. آنی تصمیم گرفته بود تاآخر عمر از گیلبرت بلایت متنفر باشد. اما به همان اندازه که از گیلبرت متنفر بود داینا را با تمام عشقی که در قلب کوچکش وجود داشت می پرستید و او را با همه خوبی ها و بدی هایش دوست داشت.
یک روز عصر که ماریلا با یک سبد سیب از باغ بر میگشت آنی را دید که در هوای تاریک و روشن به تنهایی کنار پنجره شرقی نشسته است و به شدت گریه میکند. او پرسید:چی شده آنی؟

آنی پاسخ داد: به خاطر دایناست. من عاشق داینایم ماریلا و نمی توانم بدون او زندگی کنم. اما میدانم که وقتی بزرگ شویم داینا ازدواج میکند و مرا تنها می گذارد. آه! آن وقت من چکار کنم؟ از شوهرش متنفرم از همین حالا از او متنفرم می توانم همه چیز را تصور کنم.جشن عروسی و بقیه چیزها.داینا یک پیراهن سفید پوشیده، روی سرش تور گذاشته و مثل ملکه ها باشکوه و زیبا شده من هم ساقدوش عروسم. با یک پیراهن زیبا و آستین های پفی اما با قلبی شکسته که زیر صورت خندانم پنهان شده بعد برای داینا دست تکان میدهم و خداحافظ..
دوباره بغض آنی ترکید و اشک هایش سرازیر شدند.
ماریلا فوری رویش را برگرداند تا صورت خندانش را پنهان کند اما فایده ای نداشت. او روی صندلی ولو شد و چنان خنده بلند و غیر معمولی سر داد که متیو در حال رد شدن از حیاط با تعجب سر جایش خشکش زد. او تا آن زمان نشنیده بود ماریلا آن طور بخندد به محض آنکه ماریلا توانست صحبت کند گفت:خوب آنی شرلی! اگر احساس می کنی کمبود مشکل داری به خاطر خدا حداقل مشکلات در دسترس تری برای خودت دست و پا کن تو که تخیلت خوب کار می کند .

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar