logo
  1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان شب/ «آنی شرلی در گرین گیبلز»_ قسمت سی و هشتم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان شب/ «آنی شرلی در گرین گیبلز»_ قسمت سی و هشتم

آخرین خبر/ آن‌شرلی دخترکی کک‌مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیم خانه بزرگ شده است. او باهوش است، قوه‌ی تخیل بی حدومرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانی‌های ساده‌اش ، سعی می‌کند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختی‌های بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آن‌قدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن ، با هر مشکلی کنار می‌آید و با هر شرایطی سازگار می‌شود. مجموعه‌ی آنی شرلی شامل 8کتاب با نام‌های آنی شرلی در گرین گیبلز، آنی شرلی در اونلی، آنی شرلی در جزیره، آنی شرلی در ویندی پاپلرز، آنی شرلی در خانه‌ی رویاها، آنی شرلی در اینگل ساید ، دره‌ی رنگین کمان و ریلا در اینگل ساید می‌باشد. کارتون آن یکی از جذاب ترین انیمیشن های دوران کودکی است.
 رمان آنی شرلی در گرین گیبلز اثر ال ام مونتگمری

ادامه داستان

 شکست آنی در یک مبارزه
آنی مجبور شد برای دیدن معلم جدیدش بیشتر از دو هفته صبر کند. تقریبا یک ماه از ماجرای کیک دارویی می گذشت و آنی در این فرصت، مشکلات تازه ای را به وجود آورده بود؛ اشتباهات کوچکی مثل خالی کردن شیر داخل سبد کلاف های کاموا به جای سطل و افتادن از لبه ی پل به داخل داروخانه، زمانی که غرق در خیالاتی بود که ارزش تعریف کردن ندارند .
یک هفته بعد از صرف چای در خانه ی کشیش، داینا بری یک مهمانی گرفت. آنی به ماریلا اطمینان خاطر داد و گفت:» مهمانی کوچک و مختصری است و فقط دختر های کلاس دعوت شده اند.« روز مهمانی همه چیز خوب پیش می رفت و هیچ اتفاق نا خوشایندی نیفتاد تا آنکه بعد از صرف چای آنها در باغ آقای بری از بازی های همیشگی خسته شدند و کم کم یکدیگر را به کار های شیطنت آمیز تشویق کردند. آن کار یک جور مسابقه بود. آن موقع در اونلی مسابقه میان بچه های کوچک، یک سرگرمی معمولی بود. آن بازی را پسر ها شروع کردند، اما خیلی زود بین دخترها هم متداول شد. تمام اتفاقات احمقانه ای که تابستان آن سال در اونلی روی دادند و می شد با آنها یک کتاب نوشت، به دلیل مسابقه ها پیش آمده بودند.

اول از همه کری اسلون پیشنهاد کرد که روبی گیلیس از درخت بید کهنسالی که جلو در بود بالا برود و خود را به نقطه ی خاصی برساند. روبی گیلیس با آنکه از هزار پاهای سبز و درشتی که می گفت در درخت لانه دارند، وحشت دارد و در ضمن می ترسید پیراهن جدیدش پاره شود و مادرش با اون دعوا کند، اما به آن کار تن داد و کری در مسابقه شکست خورد .
بعد ژوسی پای پیشنهاد کرد که جین اندوز لی لی کنان روی پای چپش با غ را دور بزند، بدون آنکه لحظه ای بایستد یا پای راستش را روی زمین بگذارد. جین اندروز سعی خودش را کرد، اما در گوشه ی سوم باغ، زمین خورد و به شکستن اعتراف کرد. پیروزی ژوسی زمانی کامل تر شد که آنی شرلی گفت که او روی حفاظ چوبی قسمت شرقی باغ راه برود.
راه رفتن روی حفاظ چوبی، بیشتر از آنکه بتوانید فکرش را بکنید به مهارت و تعادل سر و پا نیاز دارد. اما ژوسی پای اگر چه ویژگی هایی داشت که از محبوبیت او می کاست، اما حداقل برای راه رفتن روی حفاظ چوبی، مهارتی مادر زادی داشت. ژوسی هنگام راه رفتن روی حفاظ باغ، حالت بی خیالی به خود گرفته بود و می خواست نشان دهد که انجام چنان کار ساده ای ارزش ندارد. بقیه ی دختر ها او را تشویق می کردند؛ چون بسیاری از آنها موقع تمرین آن کار صدمه دیده بودند و قبول داشتند که ژوسی کار بزرگی را انجام می دهد. ژوسی شادمان از پیروزی، از حفاظ پایین آمد و نگاه جسورانه ای به آنی انداخت. آنی همان طور که با موهایش بازی می کرد، گفت:» به نظر من راه رفتن روی حفاظ کوچک و کوتاهی مثل این، خیلی هم کار خارق العاده ای نیست. من در مریزویل دختری را می شناسم که می توان ست روی سقف شیروانی راه برود.»
ژوسی با بی اعتنایی گفت: «باور نمی کنم. هیچ کس نمی تواند روی سقف شیروانی راه برود. خود تو هم نمی توانی.»
آنی به تندی گفت: «من نمی توانم؟»
ژوسی گفت :« پس برو ! اگر میتوانی برو بالا و روی سقف شیروانی آشپز خانه راه برو.»
رنگ از صورت آنی پرید، اما فقط یک راه داشت؛ او به راه افتاد و به طرف نردبانی رفت که آن را به سقف آشپزخانه تکیه داده بودند. بعضی از دختر های کلاس پنجمی با هیجان و بعضی دیگر با ترس گفتند:«وای!»
داینا فریاد زد:« این کار را نکن، آنی ! ممکن است بیفتی و کشته شوی. به حرف ژوسی پای اهمیت نده.نباید روی کارهای خطرناک مسابقه داد.»
آنی گفت:«مجبورم . آبرویم در خطر است. یا روی آن شیروانی راه می روم یا جانم را سر این کار از دست می دهم. اگر کشته شدم می توانی دستبند مرواریدم را برای خودت برداری.»

آنی در سکوت نفس گیر از نردبان بالا رفت، خودش را به سقف شیروانی رساند، تعادلش را روی لبه ی باریک آن حفظ کرد و با چنان وحشتی شروع به راه رفتن کرد که گویی روی بالاترین نقطه ی جهان ایستاده است. در ضمن راه رفتن روی سقف شیروانی کاری نبود که قوه ی تخیل هم بتواند کمک چندانی به آنی بکند. به هر حال قبل از پیش آمدن آن فاجعه، او موفق شد چند قدم به جلو بردارد. بعد پیچ و تاپ خورد، تعادلش را از داست داد، تلو تلو خورد،افتاد و از روی ساقه های درهم پیچک های روی سقف به پایین سر خورد. ناگهان صدای جیغ هم زمان دخترها بلند شد.
اگر آنی از طرف دیگر سقف پایین می افتاد، احتمالا داینا از آن به بعد وارث دستبند مروارید او می شد. خوشبختانه او از طرفی افتاد که سقف از روی ایوان خانه گذشته بود و تا نزدیکی های زمین می رسید؛ طوری که سقوط از آن فاصله، خطر کمتری داشت. با این حال وقتی داینا و بقیه ی دخترها، البته به جز روبی گیلیس که خشکش زده بود و با حالتی عصبی پاهایش به زمین چسبیده بود، به طرف خانه دویدند، آنی را رنگ پریده و ساکت روی ساقه های شکسته ی پیچک پیدا کردند.
داینا کنار دوستش زانو زد و فریاد کشید:« آنی ! تو نباید بمیری ! آنی ! آنی عزیزم ! یک کلمه حرف بزن و بگو نمرده ای.»

بالاخره خیال همه ی دختر ها راحت شد، مخصوصا ژوسی پای که با وجود نداشتن قوه ی تخیل، آینده را جلو چشمش می دید و می دانست که همه او را مسئول مرگ زودهنگام و غم انگیز آنی شرلی خواهند دانست. آنی گیج و منگ سرجایش نشست و با تردید گفت:«نه داینا ! نمرده ام ولی فکر می کنم دوباره قرار است بیهوش شوم.»
کری اسلون گفت:« کجا می روی، آنی؟! می خواهی کجا بروی؟»
همان موقع خانم بری از راه رسید. او دید آنی سعی دارد از جایش بلند شود، اما از درد جیغ کوتاهی کشید و دوباره روی زمین افتاد. خانم بری پرسید: چی شده؟ کجایت آسیب دیده؟

آنی با نفس تنگی پاسخ داد:« قوزک پایم. آه! داینا ! خواهش می کنم پدرت را پیدا کن و بگو مرا به خانه ببرد. نمی توانم راه بروم. مطمئنم لی لی کنان هم نمیتوانم خودم را به خانه برسانم؛ چون جین آن طوری حتی نتوانست باغ را دور بزند.»
ماریلا مشغول چیدن سیب های تابستانی بود که آقای بری را در حال رد شدن از پل دید. خانم بری کنارش حرکت می کرد و یک گروه از دختر ها پشت سرش می آمدند. آقای بری آنی را در حالی که سرش روی شانه هایش خم شده بود، روی دست هایش نگه داشته بود. در آن لحظه ماریلا مسئله ی جدیدی را کشف کرد؛ ترس ناگهانی که با دیدن آن صحنه مانند خنجری در قلبش فرو رفت، به او فهماند که آنی چقدر برایش ارزش دارد. او متوجه شد که آنی را دوست دارد، یا بهتر بگوییم، سخت به او علاقه مند است. وقتی وحشت زده به آن سوی باغ می دوید، کاملا مطمئن بود که
آنی، عزیز ترین کسی است که در دنیا دارد. ماریلا که سال ها بود به عنوان زنی خویشتن دار و خون سرد شناخته شده بود، در آن لحظه، رنگ پریده و لرزان پرسید:« آقای بری ! چه بلایی سرش آمده؟»
آنی سرش را بلند کرد و خودش جواب داد:« نترس ماریلا ! داشتم روی سقف شیروانی راه می رفتم که پایین افتادم. فکر کنم قوزک پایم رگ به رگ شده. ولی، ماریلا ! جنبه ی مثبت قضیه را هم در نظر بگیر، ممکن بود گردنم بشکند.»
ماریلا که خیالش راحت شده بود، با لحنی خشک گفت:» وقتی اجازه دادم به مهمانی بروی، باید حدس میزدم که ممکن است چنین دسته گلی به آب بدهی. آقای بری! او را داخل خانه ببرید و روی کاناپه بگذارید. خدای من ! بچه غش کرد !
بله حقیقت داشت.درد شدید پا، باعث شده بود آنی به یکی از آرزوهایش برسد؛ او از حال رفته بود. متیو با عجله از مزرعه برگشت و یکراست سرا غ دکتر رفت. با آمدن دکتر معلوم شد جراحت پای آنی شدیدتر از آن چیزی بود که آنها حدس میزدند؛ قوزک پای آنی شکسته بود. آن شب وقتی ماریلا به اتاق زیر شیروانی ، جایی که دخترک رنگ پریده استراحت می کرد، رفت صدایی درد کشیده از طرف رختخواب به گوشش رسید.
_برایم ناراحت نیستی، ماریلا؟!
ماریلا پرده ها را کشید ، چراغی روشن کرد و گفت:« تقصیر خودت بود.»

آنی گفت :«دقیقا به خاطر همین باید برایم ناراحت باشی؛ چون به خاطر اینکه تقصیر خودم بود، تحمل درد برایم سخت تر است.اگر می توانستم شخص دیگری را سرزنش کنم، شاید حالم بهتر می شد. ولی ماریلا! اگر تو جای من بودی و یک نفر می گفت که نمی توانی روی سقف شیروانی راه بروی، چکار می کردی؟»
ماریلا گفت:« سر جایم می ایستادم و می گذاشتم هر چقدر دلشان می خواهد، حرف بزنند. چه اهمیتی دارد!»
آنی آهی کشید و گفت:«تو خیلی مقاومی، ماریلا ! من این طور نیستم. نمی توانستم اهانت ژوسی پای را تحمل کنم. او تا آخر عمرم مرا دست می انداخت. در ضمن فکر می کنم به اندازه ی کافی تنبیه شده ام، پس تو دیگر از دستم عصبانی نباش ، ماریلا ! غش کردن که اصلا جالب نبود. دکتر هم موقع بستن قوزکم، حسابی عذابم داد. در ضمن تا شش یا هفت هفته ی دیگر نمی توانم راه بروم و آرزوی دیدن خانم معلم جدید به باد رفت؛ چون وقتی به مدرسه بروم او دیگر جدید نیست. و در درس هایم از گیل ـ ـ... از دیگران عقب می مانم. آه ! من چقدر بد بختم. ولی اگر تو از دستم عصبانی نباشی، همه ی این مشکلات را با شجاعت تحمل می کنم.»
ماریلا گفت: «نه،نه، من عصبانی نیستم. هیچ شکی نیست که تو دختر بدشانسی هستی. همانطور که خودت گفتی به اندازه ی کافی هم سختی کشیده ای. حالا سعی کن کمی شام بخوری.»
آنی گفت:« چقدر خوب است که قدرت تخیل دارم، نه؟ فکر میکنم به کمک آن بتوانم در طول این مدت دوام بیاورم. به نظر تو آنهایی که قدرت تخیل ندارند، وقتی استخوان های شان می شکند، چه کار می کنند؟»
آنی حق داشت که از داشتن قدر تخیلش مخصوصا در آن هفت هفته ی کسل کننده ، خوشحال باشد. البته فقط قدرت تخلیش نبود که به او کمک کرد. در آن مدت حتی یک روز هم نبود که یک یا چند نفر از دختر های مدرسه به دیدنش نیایند. آنها برایش گل و کتاب می آوردند و همه ی اتفاق های جدید اونلی را برایش تعریف می کردند.
روزی که آنی بالاخره توانست پایش را روی زمین بگذارد و لنگان لنگان را برود، آهی کشید و با خوشحالی گفت:« همه با من خوب و مهربان بودند، ماریلا ! بستری شدن خوب نیست، اما یک جنبه ی مثبت دارد؛ چون میفهمی که چند تا
دوست داری. حتی آقای بل سرپرست هم به دیدنم آمد. او واقعاً مرد خوبی است. البته یکی از آن انسان های مهربان محسوب نمی شود، ولی با این حال دوستش دارم و متاسفم که از دعاهایش ایراد می گرفتم. حالا دیگر باور میکنم که او معنی آن ها را میفهمد، فقط عادت کرده است آنها را طوری بیان کند که انگار معنی شان را نمی فهمد. البته اگر کمی تلاش کند، می تواند این عادت را هم کنار بگذارد. سعی کردم این موضوع را به او بفهمانم . به او گفتم چقدر برایم مهم است که دعاهای کوچکم، جالب و پر معنی باشند. او هم داستان شکستن قوزک پایش وقتی که یک پسر بچه بوده،
برایم تعریف کرد. تصور کردن آقای بل به شکل یک پسر بچه خیلی مشکل است. حتی قوه ی تخیل من هم توانایی اش را ندارد. وقتی سعی میکنم او را یک پسر بچه تصور کنم ، چهره اش را با سبیل خاکستری و عینک میبینم، درست همانطور که در کلاس یک شنبه ها حضور دارد،فقط کمی کوچکتر. در عوض تصور کردن خانم آلن به شکل یک دختربچه، خیلی راحت است. خانم آلن چهارده بار به دیدنم آمد.این باعث افتخار نیست ماریلا؟! آن هم درحالی که وقت همسر یک کشیش واقعاً با ارزش است! او با آمدنش روحیه ی مرا شاد می کرد. هرگز نمیگفت که تقصیر خودم بوده و امیدوار است که از این اتفاق درس عبرت بگیرم. خانم لیند همیشه وقتی به دیدنم می آمد این حرف ها را می زد و آنها را با لحنی میگفت که احساس می کردم فقط آرزو دارد من درس عبرت بگیرم، ولی چندان امیدوار نیست که آرزویش برآورده شود. حتی ژوسی پای هم به دیدنم آمد. تا جایی که می توانستم با او مودبانه برخورد کردم؛ چون فکر می کنم از اینکه راه رفتن روی سقف شیروانی را به من پیشنهاد کرده، شرمنده شده. اگر کشته می شدم آینده ی تاریکی در انتظارش بود؛ او مجبور می شد تا آخر عمر بار ندامت را روی شانه هایش تحمل کند. داینا یک دوست فداکار است او هر روز به اینجا آمد تا مرا از تنهایی در بیاورد. آه ! خیلی دوست دارم زودتر به مدرسه بروم؛ چون چیز های جالبی درباره ی معلم جدید شنیده ام. همه ی دختر ها معتقدند که او دوست داشتنی است. داینا می گفت که او موهای فر زیبا و چشم های قشنگی دارد. خوش لباس است و آستین های لباسش بیشتر از آستین های لباس همه ی مردم اونلی، پف دارد. هر جمعه بعد از ظهر، کلاس از برخوانی دارد و همه باید یک قطعه شعر بخوانند یا قسمتی از یک نمایش را اجرا کنند. آه! به نظر خیلی باشکوه می آید. ژوسی پای می گفت که از این برنامه متنفر است، ولی دلیلش فقط این که او ذره ای قوه ی تخیل ندارد. جمعه بعد داینا و روبی گیلیس و جین اندروز قرار است یک نمایش به نام ملاقات در صبح اجرا کنند. جمعه هایی که کلاس از برخوانی ندارند، خانم استیسی آنها را به جنگل می برد تا در فضای آزاد درباره ی سرخس ها، گل ها و پرنده ها مطالعه کنند. هر روز صبح و بعد از ظهر هم نرمشهای بدنی انجام می شود. خانم لیند می گفت که تا به حال چنین چیزی به گوشش نخورده و همه ی اینها به خاطر آوردن معلم خانم است. اما من فکر میکنم این کار جالب است و مطمئنم که خانم استیسی یکی از انسان های مهربان دنیاست.»
ماریلا گفت :« آنی ! آنچه که کاملا واضح است، این است که افتادن از سقف خانه ی بری هیچ آسیبی به زبان تو نزده.»

ادامه دارد....

قسمت قبل:

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar