نماد آخرین خبر

روایتی از برخورد متفاوت بهرام بیضایی

منبع
ايسنا
بروزرسانی
روایتی از برخورد متفاوت بهرام بیضایی

ایسنا/پشت‌کوهی یادداشت خود را با عنوان «اولین دیدار من با بیضایی» در اختیار ایسنا قرار داده و ما آن را همزمان با هفتمین روز درگذشت بیضایی منتشر می‌کنیم.

این یادداشت را با هم می‌خوانیم:

«سال ۷۶ بود.
ما تازه با دو دوست دیگر، گروه تئاتر «تی‌تووک» را تشکیل داده بودیم. جوان، خام، و سرشار از رؤیا. برای دیدن کارهای بهرام بیضایی، از بندرعباس راه افتادیم به تهران؛ سفری که بیشتر شبیه مهاجرت موقت به رؤیا بود تا یک سفر معمولی.

بعد از اجرای «بانو آئویی» دیدیمش.
ایستاد، گوش داد، حرف زد، و چیزی که برای ما عجیب بود: وقت گذاشت. واقعاً وقت گذاشت.

من تازه دبیرستان را تمام کرده بودم. دانشگاه را تهی از رؤیاهایم می‌دیدم، پس رفته بودم سربازمعلم شده بودم. یک‌جور فرارِ آگاهانه.
ازش پرسیدم:
«استاد، مدرک شما چیه؟»
گفت: «دیپلم طبیعی دارم.»

و انگار فکر مرا خوانده باشد، اضافه کرد:
«ولی من از روبه‌روی دانشگاه یاد گرفتم.»

گفتم: «ما یک گروه تئاتریم از بندرعباس. یا من میام تئاترشهر و شما رو دعوت می‌کنم بیاین کار من رو ببینید، یا این آخرین دیدار ماست.»
لبخند زد. همان لبخند بی‌ادا.
گفت: «چرا که نه؟ منتظرم. بیا تئاترشهر، میام کارت رو می‌بینم.»

شماره تلفن منزلش را به من داد و گفت:
«هر وقت کارت اومد تهران، زنگ بزن.»

دوستانم پرسیدند:
«منظور آقای بیضایی از روبه‌روی دانشگاه چی بود؟»
گفتم:
«کتاب‌فروشی‌ها.»

با یک کارتن کتاب بغل گرفته، سوار قطار تهران ـ بندر شدم.
در روستایی سربازمعلم بودم که نه آب داشت، نه برق.
روزی هشت ساعت کتاب می‌خواندم.
دو سال.

… الو، سلام
آقای بیضایی تشریف دارن؟
مژده شمسایی عزیز گوشی را داد دست استاد.

گفتم:
«استاد، من جایزه بهترین کارگردانی فجر رو گرفتم. کارم برگزیده شده.»

پرسید:
«اسم نمایش چیه؟»
گفتم:
«وقتی ما برگردیم دو پای آویزان مانده است.»

چند لحظه سکوت.
بعد گفت:
«مبارکه. به عباس نعلبندیان علاقه داری؟»

گفتم:
«بله… اما شما بتِ منید.
من نمایشنامه «پهلوان اکبر می‌میرد» رو رونویسی کردم که زبان شما رو یاد بگیرم.
«مرگ یزدگرد» بهترین نمایشنامه تاریخ تئاتر ایرانه.»

خندید و گفت:
«اغراق نکن.»

گفتم:
«نظر واقعی‌مو می‌گم.»

گفتم:
«حالا شما به قولی که دادید عمل کنین. بیاین کار من رو ببینید…»

آدرس داد.
گفت: «بیا اینجا.»

و این‌طور، دوستیِ من با یکی از بزرگ‌ترین انسان‌های تاریخ ایران شکل گرفت؛
مردی که اگر به انگلیسی می‌نوشت، سر به سر شکسپیر می‌سایید،
و تمام عاشقان تئاتر در جهان، آثارش را عاشقانه می‌خواندند.

و اما بعد…

برای داوری آثار ۶۲ کارگردان تئاتر ایران در کرمانشاه بودم.
یکی از کارها را دیدیم. چراغ‌ها روشن شد.
اتابک نادری گفت:
«ابراهیم… بیضایی فوت شد.»

این جمله مثل آوار روی سرمان خراب شد.

روبروی کارگردان‌ها ایستاده بودیم.
تمام سالن اشک می‌ریخت.
۶۲ کارگردان برگزیده استان‌های ایران، با صدا و بی‌صدا،
برای شیرآهنکوه مردِ هنرِ ایران می‌گریستند.

برای بهرامِ بی‌بدیل.
برای بیضاییِ بی‌نظیر.
برای نویسندهٔ «نمایش در ایران».

بعد از ۲۸ سال، برای اولین‌بار در کارنامه تئاتری‌ام از یک نمایشنامه ایرانی اقتباس کردم.
تصمیم داشتم روز افتتاحیه با او تماس بگیرم.
اما او رفت، و نگاه من به «مرگ یزدگرد » ندید.

نتوانستم خبرش را به او بدهم.
اما حالا که از جسم آزاد شده، مطمئنم برای اجرا خواهد آمد.

دلم می‌خواست زنگ می‌زدم،
او گوشی را برمی‌داشت و می‌گفتم:
«آقای بیضایی، نمایش جدیدم آماده است. تشریف نمی‌آورید برای تماشا؟»

و او بپرسد:
«اسم نمایشت چیست؟»

و من بگویم:
«مرگ اشرف غنی.»

و او بگوید:
«به بهرام بیضایی علاقه داری؟»

و ما بلندبلند بخندیم.

هنوز هم باور دارم:
«مرگ یزدگرد»، بهترین نمایشنامهٔ ایرانی است.

روایتی از برخورد متفاوت بهرام بیضایی

انتهای پیام

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله