شاید قشنگترین لحظههای عمرم، همان ساعتی بود که در صحن انقلاب، کتاب سورمهای زیارتنامه را در دست گرفته بودم... میان هیاهوی زائران، فقط من بودم و امام. از همان روز با خودم گفتم: کاش این حالِ خوب، فقط سهم من نباشد. کاش هر زائری که به این صحن میآید، بتواند همین کتاب را باز کند، چند خط با امامش حرف بزند و با دلی آرامتر برگردد. شاید همان کتابی که در دست زائران است، نذر یک دلِ عاشقی باشد که خواسته حالِ خوب زیارتش، بعد از رفتنش هم در این حرم بماند و بین زائران دستبهدست بچرخد. بعضی نذرها، فقط یک ه15 دقیقه پیش