از باشگاه که بیرون میومدم دوستم پوریا نزدیک شد و بابت حرفی که زده بود معذرت خواهی کرد ، با یه لبخند بهش ازش خداحافظی کردم ، توی راه با خودم حرف میزدم ؛ اینقدر نشخوار ذهنی دارم که هیچ جایی واسه ی دلخور شدن واسش باقی نمونده. رسیدم خونه و دوش گرفتم ، حوصله ی آشپزی نداشتم به یه وعده ی غذایی آماده بسنده کردم و نمازم رو خوندم و اومدم سمت تخت خوابم کتاب رمان رو دستم گرفتم ولی انگار حوصله ی ادامه ی خوندن رو نداشتم کتاب رو روی میز گذاشتم و باز فکر و خیال ها به سراغم اومدن ، کاش پلک هام سنگین میشد ، این ت10 دقیقه پیش
#شـــعر آدمـی گاهی درون غصـه پنـهـان می شــود در هوای بی کسی ها خیس بـاران می شود در سـرای تیـره بختی بـا هـزاران درد و غم فصل پاییز و بهـارش چون زمستان میشود گـر گـرفـتــار نـگاری خـوش قد و بـالا شـود در فراقـش خانـه ی دل عـین زندان میشود خیـره می گردد به چشمان سیاه و دلکشش در قـفـای نرگس مستش پریشان می شـود می سپارد دل بـه دریای جنـون دیوانـه وار زورق بشکسته اش در گیر طوفان می شود گرچه او دارد به دل داغی ز هجرانـش، ولی عاقبـت این زخمـهای کهـنه درمان می شود می زنـد دل را بـه در11 دقیقه پیش