ناو دنا حجله دامادی جوان کرمانشاهی شد

فارس/ قرار بود بعد از بازگشت از مأموریت، کتوشلوار دامادی بر تن کند و زندگی مشترکش را آغاز کند؛ اما سرنوشت برای پوریا، ملوان جوان ناو دنا، مسیر دیگری نوشت.
۱۳ اسفندماه ۱۴۰۴، تقویم تاریخ بار دیگر با جوهر سرخ مظلومیت و قساوت ورق خورد. جهان شاهد یکی دیگر از جنایات ضدبشری ارتش تروریست ایالات متحده آمریکا بود؛ حملهای ناجوانمردانه به ناو «دنا» که در حال بازگشت از رزمایش بینالمللی «میلان ۲۰۲۶» هند بود. ۲ هزار مایل دورتر از هر میدان جنگی، جایی که دیپلماسی دریایی و صلح معنا مییافت، موشکهای کینه، سینه دریادلان ایرانی را شکافتند.در میان تابوتهای مزین به پرچم سه رنگ ایران، نامی میدرخشد که برای کرمانشاه آشناتر است: «پوریا آزادیشاهملکی».
برای دیدن خانوادهاش، مسیر را به سمت «بخش درودفرامان» پیش میگیریم. از جاده نیروگاه حرارتی بیستون عبور میکنیم؛ کمی نرسیده به پلیسراه بیستون، آبادی سوم، روستای شاهملکی. خانهای را پیدا میکنیم که با وجود صفا و صمیمیت، حالا زیر بار غمی بزرگ قامت خم کرده است.
از در که وارد میشوی، اولین چیزی که نگاهت را میخکوب میکند، ماشین سفید رنگی است که در گوشه حیاط پارک شده؛ ماشینی که انگار هنوز منتظر است تا با روبانهای رنگی برای دامادی صاحبش گلباران شود. کنار ماشین، موتورسیکلت پوریا و کلاه کاسکتش آرام گرفتهاند؛ وسایلی که سه ماه است بیصبرانه در انتظار بازگشت صاحبشان، خاک میخورند.
گوشه اتاق، حجلهای ساده اما پر از درد چیده شده. چراغهای چشمکزن، قاب عکس پوریا را در آغوش گرفتهاند؛ حجلهای که به جای عروس، رنگوبوی فراق گرفته است. «عطا آزادی شاهملکی»، پدر شهید، کنار حجله پسرش مینشیند. دستانش میلرزد، اما صدایش محکم است، صدایی که از دلتنگی پدری برای پسر ارشدش حکایت دارد.
روایت پدر: از بیستون تا اقیانوسها
پدر با نگاهی که انگار در گذشته سیر میکند، میگوید: «پوریا متولد ۲۵ دیماه ۱۳۷۷ در همین روستای شاهملکی بود. سه پسر دارم که پوریا پسر بزرگم بود؛ آرام، درسخوان، مظلوم و همیشه شاگرد اول. تا راهنمایی در همین روستا بود و برای دبیرستان به بیستون رفت. بعد از پایان دبیرستان به تهران رفتیم. پوریا، گل پسرِ من بود؛ هیچوقت اهل درخواست پول نبود.»او ادامه میدهد: «سربازیاش که تمام شد، اشتیاق عجیبی به خدمت در نظام داشت. رفت نیروی دریایی ارتش. هر وقت از مأموریت بندرعباس برمیگشت، هفتهای را پیش ما بود. آنقدر خوب بود که وصفشدنی نیست. در تهران نامزد کرد و بعد از چند سال تصمیم گرفتیم به روستایمان برگردیم.»
پدر از «مردمداری» پسرش میگوید: «آن یک هفتهای که از مأموریت برمیگشت، تمام دلخوشیاش ما بود. با ماشین خودش ما را به زیارت و دیدار اقوام میبرد. ساکت بود اما مهربان. همیشه زنگ میزد و میپرسید خرجی دارید؟ حتی تاریخ تولد خودم را فراموش کرده بودم، اما او همیشه یادش بود و برایم هدیه میفرستاد. وقتی به خانه میآمد، اولین کارش این بود که دست مرا بگیرد و به فروشگاه ببرد تا هر چه نیاز داریم بخرد.»
آخرین دیدار؛ آخرین «پدر» گفتن
پدر، بغضش را در گلو میشکند و از آذرماه ۱۴۰۴ میگوید: «آخرین باری که آمد مرخصی، حال و هوای عجیبی داشت. باز هم ما را برد تفریح. رفت تهران نزد نامزدش و وقتی برگشت، ماشینش را همینجا پارک کرد. گفت: پدر همیشه پدر صدایم میکرد، مأموریت دریا دارم، زنگ زدهاند و باید بروم.»صدای پدر میلرزد: «در طول سفر، تماس تصویری میگرفت. وقتی به هند رسیدند، با هیجان گفت: پدر خرید عید نکنید، من از هند برایتان خرید کردهام. عکس لباسهایی که خریده بود را فرستاد. صبح ۱۳ اسفند، وقتی تماس گرفت، صدایش درست نمیآمد. قطع شد... بعد به نامزدش زنگ زده بود و گفته بود: حواست به محمدطاها (برادرش) و بابام باشد.»
پدر میگوید: سر کار بودم که شنیدم ناو دنا را زدهاند. زمین و زمان برایم تیره شد. رفتم خانه برادرم، شاید خبری باشد. تا اینکه یکی از فرماندهان تماس گرفت؛ صدایش در نمیآمد. گفت: شهادت پوریا را تبریک و تسلیت میگوییم. پاهایم لرزید. باورم نمیشد...»
کتوشلواری که دامادش را ندید
عطا آزادی شاهملکی، با چشمانی خیس از اشک، جملهای میگوید که قلب هر خوانندهای را میسوزاند: آخرین بار که مرخصی بود، گفت: پدر بیا بریم یک دست کتوشلوار بخریم؛ این بار که از مأموریت برگردم، میخواهم عقد کنم. کتوشلوار دامادیاش را خرید، اما حالا فقط عکسی از قامت رعنایش در آن لباس برایم مانده است. حسرت پوشیدن آن لباس، بر دلم ماند.»
دلم برای صدای پدر گفتنش تنگ شده است
او ادامه میدهد: خدا را شکر، راضیام به رضای خدا. در راه خدا شهید شد. اما الان که به گوشیاش زنگ میزنم، خاموش است. دلم برای صدای «پدر» گفتنهایش، برای شوخیهایش تنگ شده. میروم سر خاکش، میروم در حیاط و ماشینش را میبینم... نمیدانم چه کنم.»
پرچم ایران را متبرک میکنم بر مزارش میاندازم
پدر در پایان، از عهدش با پسر شهیدش میگوید: «میثم چارلی یکی از بازماندگان ناو دنا که برگشت، برای نامزد پوریا تعریف کرده بود که پوریا گفته بود: این بار که برگردم، دوست دارم به کربلا بروم. حالا من به جای پسرم، عید غدیر راهی کربلا شدم به نیابت از او زیارت کردم. پرچم ایران را متبرک و بر روی قبرش انداختم.»
پدرِ شهید در پایان با صلابت میگوید: «ناو دنا میدان جنگ نبود، کشتی صلح و دوستی بود. رزمایش بود. جنایتکاران آمریکایی و اسرائیلی ناجوانمردانه به آن ضربه زدند. پوریا برای صلح رفته بود، اما با افتخار به دیدار معبود شتافت.»

















