چرا امروزه دانشمند مسلط به همه شاخه های علمی نداریم؟

منبع
جام جم
بروزرسانی
چرا امروزه دانشمند مسلط به همه شاخه های علمی نداریم؟
جام جم/ مخاطبان عزيز کاشي دانشمند ضمن عرض تبريک و گرامي داشت هفته علم، در تلاشيم مطالبي در باره علم و ترويج آن و هم چنين سوالات مرتبط با اين حوزه را برايتان تاليف يا باز نشر کنيم... اين جهان دنيايي ملموس است که با غور و پژوهش درباره آن شناخته مي‌شود. اما اموري وجود دارد که بيرون از حيطه درک آدمي است و در مقوله امور متافيزيک گنجانده مي‌شود. در اين ميان و در دوره‌اي از تاريخ علم کساني بوده‌اند که نه تنها به درک امور دنيوي جهان مادي فائق گشته‌اند که توانسته‌اند به عالم ماوراء نيز رسوخ کنند. امروزه فقط ياد و خاطره چنين کساني در اذهان انسان‌ها مانده است و دانشمندان امروزي فقط در يکي از شاخه‌هاي علمي تبحر دارند. به‌منظور دانستن اين‌که چرا دانشمندان همانند گذشته به چند علم احاطه ندارند، به گذشته علم مي‌پردازيم. علم در بسياري از تمدن‌هاي تاريخي به صورت کلي موجود بوده و با مسائلي همچون کارکرد طبيعت مرتبط بوده است. اين مسائل اموري بوده‌اند که انسان‌ها درباره آنها با يکديگر بحث و گفت‌وگو مي‌کردند و دريافت‌هاي خود را با يکديگر در ميان مي‌گذاشته‌اند. با گذشت زمان، علم نوعي دانش محسوب شد که با فلسفه ارتباطي نزديک داشت. اين نوع فلسفه به مطالعه فلسفي طبيعت و جهان فيزيکي اطلاق مي‌شد که قبل از گسترش علم مدرن سيطره‌اي کامل بر تمامي علوم داشت. فلسفه طبيعي از لحاظ تاريخي از فلسفه يا فلسفه طبيعي نشأت مي‌گيرد. واژه فلسفه طبيعي پيش از علم طبيعي که امروزه آن را به‌کار مي‌بريم، مورد استفاده بوده و هدف آن مطالعه کارکرد طبيعت بوده است. اين علم حيطه وسيعي از قبيل ستاره‌شناسي، کيهان‌شناسي، سبب‌شناسي، علل بروني و دروني، مطالعه سرنوشت و احتمالات و تصادفات، مطالعه عناصر، مطالعه امور لايتناهي (مجازي يا واقعي)، مطالعه علم مواد؛ مکانيک (بخشي از علم فيزيک که با حرکت اجسام و اثر نيرو بر اجسام سروکار دارد)، مطالعه حرکت و تغيير، مطالعه کيفيت‌هاي طبيعي و کميت‌هاي فيزيکي، مطالعه رابطه بين ماهيت فيزيکي و فلسفه زمان و مکان را در بر مي‌گرفت. در دوران نخستين علم در غرب، علم و فلسفه طبيعي غالباً به جاي يکديگر به‌کار برده مي‌شد و در قرن هفدهم فلسفه طبيعي از علم جدا شد. به يمن وجود آزادي بيان در جهان اسلام و سخنوري، دانشمندان مسلمان به دانشمنداني تبديل شدند که به چندين دانش متفاوت تسلط داشتند. به اين حکيمان که هم در علوم مادي و فيزيکي و هم در علوم ديني و متافيزيکي مطالعات و تحقيقات ارزنده‌اي مي‌کردند بحرالعلوم يا علامه و حکيم مي‌گفتند در رنسانس، علم به مجموعه‌اي از تعريف‌هاي قوانين طبيعت تبديل شد که بر مبناي نظريات دانشمنداني همچون کپلر، گاليله و نيوتن بنا شده بود. در دوره رنسانس، گاليله فيزيک يا همان علم طبيعت را سکولار کرد و آن را از الهيات و دين جدا ساخت، در حالي که بر برتري عقل انسان تأکيد مي‌ورزيد. دکارت نيز عقل بشري را مافوق کتاب مقدس، پاپ و کليسا مي‌دانست. اين کار باعث شد که از قداست علم که الهيات و طبيعيات را در بر مي‌گرفت و در قرون وسطي رواج داشت، کاسته شود. از آن دوره به بعد علم به همين صورت باقي ماند و به شاخه‌هاي متعددي تقسيم شد. فلسفه طبيعي به جاي علوم طبيعي به کار رفت و در قرن نوزدهم ميلادي کلمه علم که علوم طبيعي و مطالعه طبيعت را در بر مي‌گرفت، علومي مانند فيزيک، شيمي، زمين‌شناسي و زيست‌شناسي را شامل شد. از اين رو انقلابي در حيطه علم رخ داد که باعث گرديد ايده‌ها و کشفيات جديدي در حوزه فيزيک، اختر‌شناسي، زيست‌شناسي، کالبدشناسي، شيمي و ديگر رشته‌هاي مشابه به‌وجود بيايد. پيامد اين انقلاب آن بود که نظرات مرتبط با يونان باستان و کتاب مقدس که در قرون وسطي رواج داشت کنار گذاشته شد و پايه علوم جديد ريخته شد. اين در حالي بود که پرداختن به علم نزد مسلمانان به‌گونه‌اي ديگر بود. اين دوره در خلال پيروزي‌هاي مسلمانان آغاز گرديد و بتدريج گسترش يافت. در زمان حکومت خلفاي عباسي مرکز امپراتوري اسلامي از دمشق به بغداد منتقل شد. در اين شهر دانشگاه‌هايي تأسيس شد که باعث بوجود آمدن دوران طلايي اسلام شدند. شهر بغداد در دوره هارون الرشيد به اوج پيشرفت و شکوفايي خود رسيد. خلفاي عباسي (هارون الرشيد و مأمون که بيت‌الحکمه بغداد را بنيان نهاد) از دانشمندان و محققان اديان مختلف دعوت کردند تا تحت تأثير قرآن و احاديث و سنت اسلامي به گردآوري و ترجمه کتاب‌هاي خطي از زبان سرياني، يوناني و پهلوي به عربي بپردازند. اين اقدامات باعث شد بسياري از دانشمندان از سراسر جهان به سوي بغداد مهاجرت کنند و بسياري از آثار گذشتگان از زبان يوناني و سرياني و قبطي را به زبان عربي ترجمه کنند. در نتيجه به يمن وجود آزادي بيان و سخنوري، دانشمندان مسلمان به دانشمنداني تبديل شدند که به چندين دانش متفاوت تسلط داشتند. اين حکيمان هم در علوم مادي و فيزيکي و هم در علوم ديني و متافيزيکي مطالعات و تحقيقات ارزنده‌اي مي‌کردند. از اين رو به آنها بحرالعلوم يا علامه و حکيم مي‌گفتند. در خلال دوران طلايي اسلام، تعداد حکيمان و پژوهشگراني که در چند زمينه علمي فعاليت داشتند، بسيار بيشتر از دانشمنداني بودند که تنها در يک رشته تخصصي تحقيق و مطالعه مي‌کردند. از اين ميان مي‌توان به ابوريحان بيروني، ابويوسف کندي، ابن سينا، جابر بن حيان، ابن هيثم، ابن خلدون و... اشاره کرد. در دوره رنسانس نيز دانشمنداني از قبيل داوينچي وجود داشتند که بحرالعلوم بودند. جابر در ميان دانشمندان بحرالعلوم، شخصي بود که بواسطه ارتباطش با امام جعفر صادق(عليه‌السلام) مشهور است. او غالباً در کتب خود ذکر کرده که شاگرد امام جعفر صادق(ع) بوده است. در کتاب الفهرست ابن نديم نيز آمده که جابر يار معنوي و شاگرد امام جعفر صادق(ع) است. بايد در اينجا متذکر شد که امام جعفر صادق(ع) خود يکي ديگر از دانشمندان بحرالعلوم بوده است زيرا ايشان علاوه بر علوم اسلامي بر علوم رايج آن زمان همانند فلسفه، نجوم، کالبدشناسي، کيميا يا همان شيمي و علم پزشکي تبحر داشته‌اند. امام جعفر انديشه‌اي آزاد داشت و در علوم مختلف با ديگر دانشمندان از اديان مختلف مباحثه مي‌کردند. همين امر بيانگر تسلط و غلبه الهيات بر علوم ديگر است. چرا که پايبندي به اخلاقيات و شريعت رکن نخست علم را نزد مسلمانان تشکيل مي‌داده است. جابر به دستور امام خويش به علوم مختلفي مانند کيمياگري و شيمي، ستاره‌شناسي، مهندسي، جغرافيا، فلسفه، فيزيک، داروسازي و پزشکي روي آورد. او در توس متولد شد و به بغداد رفت و در دربار هارون الرشيد به کار روي فلزات مشغول شد. او در لواي کيمياگري به علم شيمي پرداخت و طي مراحلي از قبيل تقطير و متبلورسازي به موادي مانند اسيد سيتريک و اسيد استيک، اسيد تارتاريک، آرسنيک، سولفور و موادي ديگر دست يافت. در واقع او بسترساز دانشمنداني مانند رازي، الکندي و الطغرائي بود. او بود که کلماتي همچون قليا را وارد زبان‌هاي علمي اروپايي کرد. اما علم امروزي وسيع‌تر گشته و به شاخه‌هاي متعددي تقسيم شده است. از اين رو امروزه علم مطالعاتي را در بر مي‌گيرد که به توصيف و تشريح پديده‌ها ي مادي طبيعت محدود مي‌شود. از اين روست که در اين دوران علم به آن دسته از آموخته‌هايي اطلاق مي‌شود که علوم طبيعي و فيزيکي يعني دنياي مادي و قوانين آنها را دربر مي‌گيرد. از آنجا که اين علوم نسبت به قبل وسيع‌تر شده‌اند و به شاخه‌هاي متعددي تقسيم گشته‌اند، آموختن هر کدام از اين علوم به عهده يک شخص است. از اين رو مي‌توان گفت که شايد آنچه گفته شد پاسخ اين پرسش است که چرا هم‌اکنون مانند گذشته دانشمنداني نداريم که بر تمامي علوم احاطه داشته باشند. اما براي اين پرسش مي‌توان پاسخ ديگري نيز در نظر گرفت. اين پاسخ به زمان جداسازي دين از علم در دوره رنسانس باز مي‌گردد، يعني به دوره‌اي که پاي اروپاييان بتدريج به کشورهاي اسلامي باز شد و فرهنگ و فلسفه آنها به فرهنگ غالب کشورهاي اسلامي تبديل شد. اين تغيير در ابتدا روند کندي داشت، چنان‌که تا همين يک قرن پيش علامه‌هايي وجود داشتند که در چند علم سرآمد بودند. اما زماني که در علم و فرهنگ ايران زمين تحولي رخ داد و پادشاهان ايراني با اروپاييان آشنا شدند، تصميم گرفتند کساني را به اروپا بفرستند تا علوم رايج آنها را فراگيرند. برخي از آن اشخاص که با علم واقعي در اسلام ناآشنا بودند، آن علوم را سرآمد تمامي علوم دانستند و آن را به ديگران نيز معرفي کردند. با اين کار ارتباط الهيات با ديگر علوم از بين رفت و پيامد آن عدم پايبندي به شريعت و اخلاقيات بود. به همين دليل است که دنياي امروز به دنيايي تبديل شده است که در آن دانشمنداني علامه و همه چيز دان از بين رفته‌اند. اين دنيا دنيايي است که انسان امروزي در آن زندگي مي‌کند. اين دنيا دنياي اوست. پس اگر او در اين دنيا با دانشمندي پايبند به اخلاقيات برخورد کند، بايد بر خود ببالد و او را در زمره دانشمندي بحرالعلوم به حساب بياورد.