سرمقاله اعتماد/ متحیرم چه نامم، شهِ مُلک لافتی را

منبع
اعتماد
بروزرسانی
سرمقاله اعتماد/  متحیرم چه نامم، شهِ مُلک لافتی را
اعتماد/ « متحيرم چه نامم، شهِ مُلک لافتي را » عنوان يادداشت روز روزنامه اعتماد نوشته علي‌اصغر شعردوست است که مي‌توانيد آن را در ادامه بخوانيد: گفت هرکس را منم مولا و دوست... دست او را در دستانش فشرد و بالا برد. گرماي اين دو دست ملکوتي، در همهمه مردمان، مذاب سکوت چکاند. نگاه‌ها همه در امتداد اين دو دست تا عمق آسمان کشيده شدند. انگار که اين دو دست مي‌خواستند آسمان را پايين بکشند يا از باغستان‏هاي عرش بچينند خوشه‏اي از ناياب‏ترين و ناب‏ترين گياهان ملکوت را... نگاه‌هاي منتظر خيره، به اين دو دست ملکوتي، ثابت مانده بودند، چنان‏که گويي زمان ايستاده بود؛ چنان‏که انگار زمان از ابعاد هميشگي‏اش فراتر شده بود و چرخش عرش و فرش، در يک ايستايي آني، همه را در بهت فرو برده بود. او چه مي‌خواست بگويد که مردمان را صدا زده بود: از پيش رفتگان و آيندگان... ؟ شايد سروش الهي بر بال‏هاي خود گلواژه‌هاي وحي آورده بود... منتظران هوا را بو کشيده بودند؛ شايد که عطر سروش الهي جبرييل را دريابند؛ اما...، عطري که در فضا موج مي‏زد، عطر هميشه نبود. عصيري از ولايت و امانت مي‏پراکند. وقتي که او مردمان را صدا زده بود شايد اين عصير از لحن او تراويده بود؛ و دلهره‏اي که بر جان مردمان به ناگاه لغزيده بود، خبر از حادثه‏اي مي‏داد که هميشگي نبود. حادثه‏اي بود که حدوثش شايد مي‌خواست از مردمان که صلابت صخره‌ها را در ايمان خود بيازمايند... هرچه بود، همان بود: عصاره‏اي از ولايت و امامت و آميخته‏اي از رسالت و امانت که او مي‌خواست بر جاي بگذارد. بيرقي که داشت از شانه‏اي به شانه ديگر اهتزاز مي‌کرد... او شايد مي‌خواست، از پس سالياني که در ميان مردمان زيسته بود، رمز «مدينه‏العلم» را بگشايد؛ شايد مي‌خواست که مفتاح مدينه‏العلم را در دست آنان بنهد؛ و آن دست ديگر...، مولودي که کعبه در آغوشش از آسمان‏ها آورده بود، آيا دست قرآن ناطق نبود؟ دست خيرالبشر نبود؟ دست خيرالخلقي که در بستر ايثار خفته بود تا شمشيرها بر او ببارند نبود؟ بود... بود... دست مردي بود که چاه‌هاي مدينه قرار بود سال‌هاي سال در طنين صدايش فوران کنند. دست مردي بود که نخلستان‏هاي مدينه قرار بود از شانه‌هاي او برويند... دست مردي که اندوهش به اندازه همه دنيا بود وقتي که قرار بود تن فاطمه‏اش(س) را به خاک بسپارد... بود... بود... همو بود، که وقتي دستش را دست صميم رسول(ص) اکرم بر فراز «غدير» افراشت، ناگهان همه سکوت‏هاي کهکشاني هجوم آوردند و در سينه‏اش خانه کردند... دست مردي بود که از بيتوته خيبر آمده بود. دست برادر بود، برادر محمد(ص) ... و خاتم پيامبران محمد مصطفي(ص) در آن بيابان آتش‏زاد، ايستاده بر جهاز اشتران به ناگه شنيده بود که جبرييل در گوشش زمزمه مي‌کند: «يا ايهاالرسول بلّغ ما انزل اليک من ربّک»... رسول(ص) ايستاده برفراز جهاز اشتران سر برکرده بود... مردمان منتظر را نگريسته بود که از نگاه‌شان اضطراب مي‏جهيد... چشم گردانيده بود و علي(ع) را ديده بود... نگاه در نگاهش دوخته بود... دمي درنگ... آن‏گاه به نگاه مردمان بازگشته بود: -‌اي مردم نسبت به مومنان از خودشان سزاوارتر به تصرف در امور و سنجش مصلحت‏ها کيست؟و پاسخ مردمان يک صدا که: خدا و رسول(ص) داناترند. پس رسول(ص) منشور آسماني امامت را بر مردمان عرضه داشته بود: «من کنت مولاه فهذا علي مولاه... » تيره پشت مردمان لرزيد. لب‏ها آهسته نجوا کردند: علي(ع) ؟ علي(ع) ؟ علي(ع) که در اُحُد يک تنه در برابر دشمنان ايستاده بود تا رسول(ص) را محافظت کند از تيغ دشمنان؟ علي(ع) که رسولش(ص) گفته بود: لافتي الّا علي(ع) ... که شمشيرش را رسول(ص) يگانه شمشير اسلام خوانده بود؟ آري علي(ع) ... و چنين بود که دست‏هاي سرنوشت، مظلوميت همواره تشيع را، به تاريخ سپرده بود. که دست‏هاي تقدير شيعه را در مسيري همواره خونين نهاده بود... که اسلام آن لوايي شده بود که مدام با دست‏هاي شهيد، با جان‏هاي شهيد و سرهاي شکفته برفراز دارها پاس داشته مي‌شد. و مردمان با علي(ع) چه کردند؟ آنها که سنگ اسلام را به سينه مي‏زدند. علي(ع) را که رسول(ص) در حديث منزلت، او را هارون خود خطاب فرموده بود، بيست و پنج سال استخوان در گلو و خار در چشم نگه داشتند. مردي را که پيامبر خدا(ص) دستانش را برفراز غدير برافراشت تا اعلام کند که: «اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا» تنها گذاشتند تا در کوچه‌هاي تنگ و غمگين مدينه بار سکوت و امامت بر دوش، آمدوشد کند و ببيند که با امانت‏هاي پيامبر(ص) چه مي‌کنند: قرآن و عترت را چگونه پاس مي‏دارند. آن دو چيزي را که پروردگار به رسول(ص) بشارت داده بود که هرگز از يکديگر جدا نخواهند شد تا در رستاخيز در کنار کوثر به لقاي خداوندي نايل شوند... هيهات! مردمان علي(ع) را تنها گذاشتند، فراموشش کردند و حتي دشمن داشتند، که بارها از زبان پيامبر(ص) شنيده بودند: «الحق مع علي و علي مع‏الحق يدور معه حيث دار» حق با علي(ع) و علي(ع) با حق است و حق دور مي‏زند با او هرجا که او دور مي‏زند. و... اينک ما مانده ‏ايم... ما که به نام علي(ع) انقلاب شکوهمندي در جهان آکنده از ظلم و جور برپا کرده‏ايم، ما که به نام علي(ع) جنگيده‏ايم، ما که او را در سخت‏ترين روزگارها صدا کرده‏ايم و به حضرتش متوسل شده‏ايم؛ اينک ما هستيم... پرچم آل علي(ع) بر دوش از جاده‌هاي علويت مي‏آييم... پيشاني‌مان را بنگريد: سرخ است. اين سرخي؛ آبروي شيعه است. و شيعه يعني باور داشتن علي(ع) ... باور داشتن غدير و گراميداشت حجه‏الوداع... علي‌اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را/ که به ما سوا فکندي همه سايه هما را / دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين/ به علي شناختم من به خدا قسم خدا را/ به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند/ چو علي گرفته باشد سرچشمه بقا را/ مگر‌ اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ/ به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را/ برو‌ اي گداي مسکين در خانه علي زن/ که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را/ به‏جز از علي که گويد به پسر که قاتل من/ چو اسير توست اکنون به اسير کن مدارا / به‏جز از علي که آرد پسري ابوالعجائب/ که علم کند به عالم شهداي کربلا را/ چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان/ چو علي که مي‌تواند که بسر برد وفا را/ نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت/ متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را/ به دو چشم خون فشانم هله‌اي نسيم رحمت/ که ز کوي او غباري به من آر، توتيا را/ به اميد آنکه شايد برسد به خاک پايت/ چه پيام‏ها سپردم همه سوز دل صبا را/ چو تويي قضاي گردان، به دعاي مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را/ چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم/ که لسان غيب خوش‏تر بنوازد اين نوا را/ «همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي/ به پيام آشنايي بنوازد آشنا را»/ ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب/ غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا