آرزوی «طباطبایی» تاسیس ایرانشهر نوین بود

اعتماد/متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و انتشار آن در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
دکتر سیدجواد طباطبایی تا سالهای پایانی دهه 1370 بیشتر نزد اهل فکر و اندیشه شناخته شده بود و عمده علاقهمندان به مباحث روز سیاسی و اجتماعی و فرهنگی به طور جدی با او و آثاری که تا پیش از آن نوشته بود، آشنا نبودند. ورود جدی و پربسامد او به حوزه عمومی و طرح اندیشهها و افکارش در میان اکثریت کتابخوان در حوزههای مختلف فلسفه، تاریخ، علوم سیاسی و جامعهشناسی به واسطه مطبوعات صورت گرفت. در این میان نقش محمد قوچانی، روزنامهنگار شناخته شده و دانشآموخته علوم سیاسی که علاقهای آشکار به مباحث اندیشه داشت، در معرفی طباطبایی به حوزه عمومی بسیار اهمیت دارد. محمد قوچانی و همکارانش در روزنامهها و مجلاتی که کار میکردند، به طرح و بسط و نشر اندیشههای طباطبایی پرداختند، با گفتوگوهایی که با او کردند یا با نوشتن نقد و بررسی مقالاتی درباره او یا گفتوگو با منتقدان همدل یا مخالف طباطبایی.
به مناسبت درگذشت طباطبایی با محمد قوچانی گفتوگو کردیم. او در این گفتوگو به وامداری خود به اندیشههای طباطبایی اذعان میکند و میکوشد به اختصار دلایل اهمیت فیلسوف ایران را برشمرد.
در ابتدا به سابقه آشنایی خودتان با دکتر طباطبایی اشاره کنید و علت علاقهمندی خودتان به اندیشه و آثار ایشان را بفرمایید.
از شما متشکرم که به این موضوع میپردازید. در کشور ما رسم نیست که به فیلسوفان و متفکران توجهی که به سلبریتیها و افراد مشهور در حوزههای هنری و اجتماعی میشود، صورت بگیرد و اینکه روزنامه اعتماد به بزرگداشت دکتر طباطبایی میپردازد، ارزشمند است. من بیش از بیست سال است که به عنوان یک روزنامهنگار و علاقهمند به اندیشه سیاسی با دکتر طباطبایی در ارتباط بودم. اولینبار در سال 1379 در قالب ویژهنامهای که برای روزنامه همشهری به عنوان ضمیمه منتشر میکردیم، خدمت ایشان رسیدم، در دورانی که او به تازگی بخش دوم پروژه اندیشه سیاسی خودش را در باب نظریه انحطاط ایران و نوزایش شروع کرده بود. من با معرفی آقای دکتر علیرضا رجایی خدمت ایشان رسیدم و مصاحبه مفصلی برای همان ضمیمه با ایشان انجام دادم. ما نسلی تحت تاثیر روشنفکران دینی به خصوص دکتر سروش بودیم. آشنایی با دکتر طباطبایی افق جدیدی را پیش روی ما باز کرد. من به عنوان دانشجوی علوم سیاسی هرگز این افتخار را نداشتم که در کلاس درس دکتر طباطبایی باشم، اما سهمی که ایشان بر دیدگاههای من داشته، قابل قیاس با هیچ کدام از اساتید علوم سیاسی نیست. افرادی مثل دکتر حمید عنایت و دکتر حسین بشیریه و خود ایشان، حق بزرگی بر گردن اندیشه سیاسی در ایران معاصر دارند. هر کدام از ایشان دیدگاهی داشتند و این دیدگاهها در مقاطعی موجب حرکتهای اجتماعی قابلتوجهی در بخش روشنفکری و حوزه عمومی داشت.
ویژگی دکتر طباطبایی در میان این اساتیدی که نام بردید، چه بود؟
مهمترین ویژگی دکتر طباطبایی این بود که انسانی در حال تحول بود و برخلاف برخی از متفکران ما، اهل یکجا ایستادن، در جا زدن و تکبر نبود. به یاد دارم اصولگرایان او را از دانشگاه تهران بیرون کردند. او معاون پژوهشی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران بود و در تنظیم درسنامهها و برنامه درسی نقش بسیار مهمی داشت. او را با یک اتهام واهی از دانشگاه اخراج کردند. البته آن اتهام امروز شرف ایشان است. به او گفتند ناسیونالیست و سکولار هستی. اعتراضاتی در همان زمان از سوی دانشجویان صورت گرفت. من آن موقع دانشجوی دانشکده دیگری بودم، اما این اعتراضات را میدیدم. آن اعتراضات، از اولین اعتراضاتی بود که در مقام دفاع از علم صورت میگرفت. هنر بزرگ طباطبایی این بود که آکادمی را به بیرون از دانشگاه برد، اول با درسگفتارهایی که در موسسه پرسش داشت و بعد با کارهای تحقیقاتی که میکرد و اهمیتی که به مطبوعات میداد. او هیچگاه روزنامهنگار نبود اما به اهمیت روزنامهنگاری اندیشه در انتقال فکر واقف بود. به همین جهت ما در مقاطع مختلف در مطبوعات از او استفاده کردیم. در یک دورهای ضمن آنکه مشاور مهرنامه بود و بدون هیچگونه چشمداشت سیاسی و مادی در بسیاری از موضوعات به ما خط و جهت میدادند. این درحالی بود که روزگار سختی داشت و جز کار در مرکز دایرهالمعارف اسلامی و حقالتالیف کتابهایش، منبع درآمدی دیگر نداشت. در یک دورهای هم به درخواست من رییس شورای علمی مجله سیاستنامه شد. ما اساسا مجله سیاستنامه را برای این منتشر کردیم که این آرا و اندیشهها و تفکرات دکتر طباطبایی مطرح شود.
در مورد آثار و اندیشههای دکتر طباطبایی بسیار میتوان صحبت کرد. اما اگر بخواهید در این میان اصلیترین و مرکزیترین دغدغه ایشان را بر شمارید، آن دغدغه چه بود؟
من ایشان را برای خودم با عبارت «فیلسوف ایران» تعریف میکنم. اولینبار هم در روزنامه شرق این تعبیر را به کار بردم و بسیاری از افراد مشهور هم معترض شدند. متاسفانه ما در زمان حیات افراد از این ابا داریم که آنها را در جایگاه اصلیشان بشناسانیم. یک ویژگی دکتر طباطبایی این بود که غرب را به خوبی میشناخت. این آشنایی به عنوان یک بیگانه نبود. به غرب رفته بود و سالها در آنجا زندگی و کار کرده بود. دوران تحصیل او در فرانسه به لحاظ دانشگاهی که درس خوانده و پایاننامهای که نوشته، درجه یک بود. برخلاف اکثر ایرانیانی که در خارج از ایران درس میخوانند و پایاننامههایشان درباره ایران است و به همین دلیل آنجا اهمیت پیدا میکنند، دکتر طباطبایی در پایاننامهاش درباره ایران صحبت نکرده و درباره اندیشه سیاسی جدید غربی بحث کرده بود. اما دغدغه اصلی او ایران بود. دکتر طباطبایی با همه فرقههای روشنفکری در ایران تفاوت داشت. یک جریان سنتگرایی داریم که فکر میکند اگر به سنت برگردیم ایران بهشت میشود. یک جریان تجددگرایی به معنای غربی کلمه هم داریم که میگوید اگر ما از سر تا پا غربی شویم، سعادتمند میشویم. یک جریان روشنفکری دینی هم داریم که فکر میکند ما میتوانیم از غرب گزینشهایی کنیم و آنها را با سنتمان بیامیزیم و آن را تبدیل به خودمان کنیم. دکتر طباطبایی با روشها و مفاهیمی که این جریانها به کار میبستند، مخالف بود. او میگفت وقتی مفاهیم به ورطه ایدئولوژی میافتند، دچار خطا میشوند. جالب است که بسیاری از روشنفکران دینی دکتر طباطبایی را نزد ما به عناوین متعددی متهم میکردند و همان چیزهایی را که اصولگرایان میگفتند، درباره او میگفتند. مثلا میگفتند او سکولار و سلطنتطلب است. الان خود این افراد مرزهایی را در نوردیدند که عجیب و غریب است. طباطبایی یک راه چهارمی بود. او میگفت تا زمانی که ایرانی فکر نکنیم و درباره ایران فکر نکنیم، اصلا دانشگاه نیستیم و اندیشکده نیستیم و نمیتوانیم تئوریپردازی کنیم.
اساس اندیشه او چه بود؟
او دو پروژه موازی را پیش میبرد. یکی اندیشه سیاسی غرب و دیگری اندیشه سیاسی ایران. اندیشه سیاسی غرب متاسفانه به دلیل وضعیت بیماری او و به این علت که نتوانست حمایت لازم برای پژوهش را پیدا کند، ناتمام ماند. دکتر طباطبایی به دلیل اینکه به زبانهای متعددی مسلط بود و به این علت که خطیب و منبری نبود، وقتی به متفکر یا اندیشهای میپرداخت، حتما متون اصلی و محوری راجع به آن متفکر و اندیشه را به زبان اصلی با دقت میخواند و به متون اصلی و دست اول ارجاع و استناد مستقیم میکرد. برخلاف بیشتر روشنفکران ما که بیشتر سخنرانی میکنند و رفرنسی در کارهایشان وجود ندارد. کارهای دکتر همیشه رفرنس داشت، به همین خاطر پروژه معرفی اندیشه سیاسی غرب تا حدودی متوقف شد و ایشان نتوانست در توضیح اندیشه سیاسی غرب قبل و بعد از انقلاب فرانسه تا جایی که میخواست، برسد. اما بخش دیگر پروژه او اندیشه سیاسی ایران بود. این هم در دو مقطع بیان شد، یکی بحث نظری پیرامون انحطاط ایران بود. این بحث را با کتابهای زوال اندیشه سیاسی در ایران و کتابهای آغازینش در دهههای شصت و هفتاد مطرح کرد. ویراستهای متعددی از این کتابها منتشر شد. اصولگرایان در همانجا ماندند و بعضی از شاگردان ایشان هم که اکنون بر کرسیهای علوم سیاسی تکیه زدهاند، در همان سطح ماندهاند و فکر میکنند طباطبایی فقط راجع به زوال و بدبختی و نگونساری ایران صحبت میکند. مقطع دوم که اهمیت بیشتری دارد و بخش دوم اندیشه سیاسی ایران نزد او را تشکیل میدهد، مطالعاتی که راجع به نوزایش نوین ایران انجام داده است.
منظور از نوزایش نوین ایران چیست؟
ایشان به من میگفت ما باید یک روز پرچم ملیگرایی نوین را در ایران برافراشته کنیم. این ملیگرایی با ناسیونالیسم به معنای کلاسیک و غربی آن تباین داشت. ایشان ابا داشت که از هر کدام از «ایسم»ها حتی ناسیونالیسم استفاده کند. او در رساله دولت، ملت و حکومت قانون که از آخرین آثار اوست، سعی کرد پروژهای را که متاسفانه به علت بیماری نمیتوانست تکمیل کند، خلاصه کند و عصاره و چکیده آن را به صورت مانیفستی برای ایران تبدیل کند. او در این پروژه به تفکر فلسفی راجع به ایران میپردازد و ضمن نشان دادن ریشههای تداوم و بقای ایران به این پرسش میپردازد که چرا ایران توانسته با گذشت بیش از سه هزار سال دوام داشته باشد. متاسفانه بسیاری چه در جریان اصلاحطلبی و چه در جریان انحلالطلبی، وارد حوزه خصوصی افراد میشوند. من البته با حوزه خصوصی دکتر طباطبایی آشنا هستم. اما آنچه برایم مهم است، اندیشه او در حوزه عمومی است. در حوزه عمومی نگاه او به دین آن را به عنوان جزیی از فرهنگ ملی ایران درنظر میکرد، همچنانکه به زبان فارسی. توجهی که به آخوند خراسانی و میرزای نایینی داشت و در آنها پروژه مشروطیت را دید و مشروطیت را به عنوان حاکمیت قانون میدید، بسیار مهم بود. آخرین دغدغه ایشان احیای مفهوم ایرانشهر بود. طباطبایی مفهوم ایرانشهر را برخلاف تمام جفاکاریها و بیانصافیهایی که در انتساب ایشان به ناسیونالیسم افراطی و راسیسم میدهند، مطرح کرد. او در مفهوم ایرانشهر تلقی فرهنگی و تمدنی از تاریخ ایران داشت. من البته نمیخواهم دکتر طباطبایی را قدیس کنم. گاهی به عنوان شاگرد کوچک نکاتی را به ایشان منتقل میکردم و میگفتم این نکاتی که میگویید را میتوان به زبان و بیان دیگری هم بیان کرد. او در درونش انسان بسیار صاف و زلال و فروتنی بود، اما در اندیشه با کسی شوخی نداشت.
در پایان بفرمایید به نظر شما میراث طباطبایی چیست؟
در این دورانی که مفهوم وطن بیمعنا شده و درخواست آزادی به آزادی شخصی فروکاسته میشود، دغدغهای که ایشان برای رستگاری ایران داشت، به عنوان یک مفهوم کلی مهمترین مطلبی است که از دکتر طباطبایی باقی میماند. در دورهای که بخشی از روشنفکران ما فقط به تجدد و غرب پناه میبرند، او گفت تجدد در تاسیس است نه در تقلید. ما باید تجدد را از درون فرهنگ خودمان ایجاد کنیم، این پروژه او اساسا با پروژه روشنفکری دینی تضاد داشت. با سنتگراها و جهان وطنها هم مخالف بود. در یک کلمه در دوره جهان وطنی رسیدن به یک مفهومی از ایران که همه ایران باشد، کار اصلی دکتر طباطبایی بود، ایرانی که در درونش فرهنگ، تمدن، دیانت ملی و زبان و حکومت قانون لحاظ شده باشد. آرزوی دکتر طباطبایی ساختن ایرانشهر نوین بود، ساختن ایرانشهری که در آن نسبت دین و دنیا، دین و تجدد، ملیت و معنویت متوازن است، چنانکه در اندیشه سیاسی ایران کهن و ایران باستان و ایران نوین چنین است. دکتر طباطبایی یک باستانگرا نبود، یک ملیگرا به معنای مرسوم نبود، یک میهندوست واقعی بود.
در این دورانی که مفهوم وطن بیمعنا شده و درخواست آزادی به آزادی شخصی فروکاسته میشود، دغدغهای که ایشان برای رستگاری ایران داشت، به عنوان یک مفهوم کلی مهمترین مطلبی است که از دکتر طباطبایی باقی میماند.
در دورهای که بخشی از روشنفکران ما فقط به تجدد و غرب پناه میبرند، او گفت تجدد در تاسیس است نه در تقلید. ما باید تجدد را از درون فرهنگ خودمان ایجاد کنیم.

















