. 16 دقیقه پیشدر روزگار ان قدیم مردی که میخواست گم نشود در بازار کدوی بزرگی در گردن خود آویز آن کرده بود .. ناگهان بخواب رفت در همین هنگام سارقی کدو را از گردنش باز کرد ...بیدارشد...همی می گفت این منم نه این من نیستم اگر من هستم پس کو کدوی گردنم ..😀😀😀70137013
در روزگار ان قدیم مردی که میخواست گم نشود در بازار کدوی بزرگی در گردن خود آویز آن کرده بود .. ناگهان بخواب رفت در همین هنگام سارقی کدو را از گردنش باز کرد ...بیدارشد...همی می گفت این منم نه این من نیستم اگر من هستم پس کو کدوی گردنم ..😀😀😀16 دقیقه پیش