سرمقاله فرهیختگان/ ما یتیمان خیابان کشوردوست

منبع
فرهيختگان
بروزرسانی
سرمقاله فرهیختگان/ ما یتیمان خیابان کشوردوست

فرهیختگان/ «ما یتیمان خیابان کشوردوست» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به قلم راحله امینیان که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:

من این روزها، خیلی احوال دلم خوش نیست؛ چون غم این داغ‌ها خیلی سنگین بوده و هرچه می‌گذرد، بیشتر قلبم رو می‌سوزاند. تقریباً روزی نیست که به آقا و زهرا خانم حدادعادل و بشری خانم حسینی خامنه‌ای التماس نکنم که برایم نشانه‌ای بفرستید، بلکه قرار بگیرد این قلب ناآرامم و این دلتنگی لاعلاج که هر روز عمیق‌تر می‌شود. ولی امروز اتفاقی برایم افتاد که احساس می‌کنم مثل همیشه آقای عزیزم و زهرا خانم حدادعادل رفیق مهربان این روزهایم و بشری خانم موقر و متین و محترم با هم به دادم رسیدند و برایم نشانه فرستادند که پیدا کنم خودم را در این غم و ادامه بدهم مسیر روشنی که حقیقت محض است و رسالت ما را سنگین‌تر می‌کند. من در تمام سال‌هایی که صدای ارادتم به قائد شهیدم را بلند گفتم، طعنه‌ها شنیدم از خودی و فامیل تا همکار و رهگذر، از سایبری و اکانت فیک تا انسان‌نماهای کفتارصفت بی‌وطن. راستش هرچه گفتند من مصمم‌تر شدم که مسیرم درست است تا وقتی رهبر شهیدمان فرمودند: «شما در مسیر درست تاریخ ایستاده‌اید.» وقتی این را شنیدم قوی‌تر شدم و مطمئن‌تر و ادامه دادم و به فضل الهی ادامه خواهم داد تا لحظه‌ای که زنده‌ام. اما طعنه‌ای امروز شنیدم که به‌جرئت می‌گویم در همان لحظه قلبم یخ کرد! با طعنه و تمسخر و خیلی معنی‌دار گفت: «نسبت به دی‌ماه که دیدمت چقدر لاغر شدی در این چندماه؟!» شیطنت در نگاه و پوزخند مشمئزکننده‌اش به من فهماند که خوشحالم این داغ این‌قدر روی تو اثر گذاشته و به این روز افتادی!
قلبم یخ کرد، دلم لرزید، گویی شامگاه ۹ اسفند ۱۴۰۴ تکرار شد. وقتی در مسیر برگشت از کربلا و داخل ماشینی که هیچ‌کدام از مسافرانش بنا بر رابطه خویشاوندی با خانواده‌ حضرت آقا، خبر از اصابت موشک به بیت را نداشتند، از طریق دوست مطمئنی خبر شهادت آقا را در صفحه‌ گوشی‌ام خواندم و باید لال می‌شدم و ظاهر را حفظ می‌کردم و خدا می‌داند چه بر من گذشت وقتی تمام بدنم می‌لرزید و هم‌سفرانم متوجه لرزشم شدند و من بهانه کردم سردم شده چیزی نیست و بغضی بود که فروخوردمش و اشکی بود که به چشم‌هایم التماس کردم جاری نشوند. من دوباره در ظهر ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ این حس را تجربه کردم و این بار خودم را حفظ کردم که دشمن‌شاد نشوم. تمام قدرتم را جمع کردم و لبخندی زدم و گفتم حالم خوبه الحمدلله. وقتی جاخوردنش را دیدم، فهمیدم چقدر حال خوب ما، چقدر اطمینان ما به پیروزی، چقدر دلخوشی و اعتماد ما به رهبر عزیزمان برای این جماعت در جهالت‌مانده، آزاردهنده است و به‌هم‌‌می‌ریزدشان از این ایمان و باور قلبی ما به اینکه سمت درست تاریخ ایستاده‌ایم. و حالا چند ساعت از آن چند ثانیه می‌گذرد و من مصمم‌تر و مطمئن‌تر از قبل شدم که خون رهبر شهیدم و خانواده‌ عزیزش و خون شهدا چگونه جوشش داشته و چطور ناامید کرده جماعتی نادان را که لحظه‌شماری می‌کردند این روزها برسد و آرزوهایشان محقق شود و حالا ناکام و ذلیل و بیچاره‌تر از قبل شده‌اند. وقتی از استرس‌هایش گفت از اینکه اضطراب رهایش نمی‌کند، من برعکس او از سر شیطنت و تمسخر پوزخند نزدم، بلکه در دل برایش متأسف شدم که در تاریکی جهالتش چقدر حقیر و بیچاره است و چه زندگی رقت‌باری را تجربه می‌کند و از قائد شهید و خانواده‌اش خواستم دعایش کنند.
رفقا! غم این فقدان سهمگین است و جان‌سوز، اما حواسم و حواسمان باشد که خیلی‌ها منتظر خسته‌شدن من و شما هستند. آقای شهیدمان و دختر فاضله‌شان و عروس فرهیخته و دلسوزشان و تمام شهدا حواسشان به ما هست و مراقب ما هستند و برایمان نشانه می‌فرستند که دل قوی داریم و قدم محکم برداریم.
والسلام.
یکی از یتیمان شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای

🔹"آخرین خبر" در روبیکا
🔹"آخرین خبر" در ایتا
🔹"آخرین خبر" در بله